پاسخ به اظهارات عوامانه ی یک رئیس جمهور
لینک مطلب چاپ شده در روزنامه ی شهرآرا ( سه شنبه سوم آذرماه صفحه ی ۱۲ ستون سمت چپ) :
قصيده ي قطاريه !!!
يك سند مهم سياسي ... تاريخي ... ادبي و...بي ادبي!!!!
اشاره :
پس از هفته ها وماه ها شعر ومطلب غم انگيز و اندوهبار گذاشتن توي وبلاگ اين يكي يك پست كاملا متفاوت است : پستي دل انگيز وخيال انگيز و...خاطره انگيز !این پست را دوستانی که دسترسی به اینترنت ندارند یا ملاحظه ی مطلب مکتوبش را بیشتر می پسندند انشاءالله بزودی در روزنامه ی شهرآرا خواهند خواند.
مقدمه 1:
سال ها پيش كه ما جوان بوديم كنگره هاي شعر هم در سراسر اين مملكت گل وبلبل رونقي داشت واز همين رهگذر گروهي از دوستان شاعر ما از اركان ثابت اين كنگره ها شده بودند و همين بهانه داده بود دست طنزپردازان ودست اندازان كه شعر ها ساخته و طنز ها پرداخته بودند در مذمت اين عادت قبيحه!
والبته مانيزبه دليل همان جواني كه گفتيم هر از گاه دعوت اهل كنگره را اجابت مي كرديم واگرانكارمان به نتيجه مي نشست ودعوت به اصرار وتكرار مي كشيد آنوقت دست اهل وعيال را هم مي گرفتيم ويك مسافرت مفت ومسلم مي افتاديم روي دست جماعت كنگره ساز ودعوت باز!!!
در همان سال ها كه گفتيم- وگفتيم چه سال هاي پركنگره ي بدي بود!- يك عادت رايج هم وجود داشت كه به نوبه ي خود سنتي شده بود محكم – كه همچون اغلب سنت هاي محكم اسباب مزاح ومضحكه ي جماعت شاعر بود – وآن اينكه : چون پا به سفر مي شديم وهمسفر اهل نظر ناگاه يكي بيتي مي ساخت وزمزمه اش مي كرد وناخودآگاه وفي البداهه با همراهي وهمكاري ديگر همسفران همين مي شد سرآغاز ساختن سروده اي طنز در باب مسائل بسيار از ادب گرفته تا سياست وتاريخ تا مدح كسان وذ م ناكسان و...!!!
مقدمه 2 :
آنچه در ادامه خواهيد خواند قصيده اي ست رهاورد سفر به يكي از همين كنگره هاي شاعرانه وهمذوقي هاي دوستانه.قريب پانزده سال پيش بود وگمانم اواخرپائيزكه به دعوت كاظم علي پور – شاعرنام آشناي لرستاني – من وچند تن از شاعران خراساني ديگرپابه ركاب شديم براي رفتن به خرم آباد وشركت در كنگره ي شعر "شقايق ها".
همسفران عبارت بودند از:محمد كاظم كاظمي – آرش شفاعي – منيژه درتوميان – انسيه موسويان (همسفري كه بزودي با آرش همسر شد )– من(عليرضا سپاهي لايين )ومرضيه زيدانلو (همسرم).
اين شعر كه يكي از معروفترين قصايد مسافرتي آن سال هاست به وسيله ي اين چند نفر سروده شده است.في الواقع به محض رسيدن به راه آهن مشهد وملاحظه ي تاخيري كه در حركت قطار بود و پس از آن حركت ناباورانه ودير هنگام قطار بهانه شد تا ناخودآگاه و كنايه آميز زمزمه كنيم :خبر دهيد به ياران قطار حركت كرد..!
همين شد كه قصيده ي ماهم شروع شد و راه را با ما ادامه داد تا...رسيدن به خرم آباد وديدن ديگردوستان شاعر وخواندن شعر براي آنان وحتي به نظم كشيدن عكس العمل ايشان از شنيدن قصيده كه درواقع آخرين بيتها سروده شد!البته آن سفر با توجه به كنسل شدن پروازتهران - خرم آباد ونشستن اجباري ما شش تن در يك بنز قديمي مدل46 وحركت شبانه در جاده اي كوهستاني وبرفگير چيزي نمانده بود به يك تراژدي ابدي بدل شود ومرثيه هاي دوستان جاي اين قصيده را بگيرد- كه بارها تا آستانه ي زيارت مرگي فجيع مي رفتيم -اما ما چنين مي خواستيم وخدا هم چنان نخواست!
اما جالب است بدانيد كه اين سروده را هيچ يك ازآن چند تن دراختيار ندارند.وعجيب تراينكه تنهامن – آدمي كه شتربابارش لابلاي كتاب ها وكاغذ پاره هايش گم مي شود – آن را گوشه اي نگه داشته ام!
در باب ارزش اين سروده همين قدر بگويم كه تا كنون استاد كاظمي چندين بار خواسته با رقم هاي نجومي! آن را خريداري كند اما من حاضر به چنين معامله اي نشده ام ودليل اينكه در چنين ايامي دست به انتشارش مي زنم تنها اين است كه استاد به سفر كابل رفته اند وبيم آن مي رود پس از ديداربا طالبان يا ملاقات سربازان آمريكايي از بازآمدن به ايران وخريدن اين قصيده صرف نظر فرمايند!!
مقدمه 3 :
در سرودن اين ابيات هرنفر – والبته بيشتراز جمع آقايان – سهمي دا شته اند وناگفته پيداست همچنانكه اين سروده در پاره اي ابيات فضاي آن سال هاي شعر مشهد را روايت مي كند در عين حال هيچ گونه قصد اسائه ي ادب به هيچ يك از دوستان شاعر درميان نبوده وبرعكس به حكم آن كه گفت"هركه دراين بزم مقرب تر است/جام بلا بيشترش مي دهند"در اين فقره هم بيشتر دوستان شاعرتر يا شاعران دوست تر مورد لطف ونوازش قرار گرفته اند!!و..در نهايت اينكه اميدوارم اين شوخي قديمي آنقد رمزه دار باشد كه خاطر مبارك خوانندگانش را منبسط كند ودر حضرتشان دست كم به خاطره اي كوچك بدل شود.همين!
قصيده ي قطاريه...!!!
خبردهيد به ياران قطار حركت كرد
درست بيست دقيقه به چار حركت كرد
شگفت نيست عزيزان همسفر اينبار
كه بي معطلي وانتظار حركت كرد!
قطار قرن اتم بود وسوختش گازوئيل
عجيب نيست اگر بي بخار حركت كرد
كلاغ بود كه مي خواند برفراز درخت
ولي قطاردرآن قارقار حركت كرد
بسان قافله ي رخش هاي پيوسته
كه رستمان شده برآن سوار حركت كرد
دمي پياله ي مي نوش كرده با خيام
به جبرمومن وبي اختيار حركت كرد
و از مقابل مردي به جاي مانده گذشت
و بعد بنده شنيدم: ...هوار حركت كرد!
ومرد مانده به جا دست وپا فراوان زد
وروي ريل به حال فرار حركت كرد
چنان به گريه درآمد كه جملگي ديديم
زچشم او دوعدد آبشار حركت كرد!
دو آبشار براي چه بود؟مي گوييم:
كه در قطار از او يك نگار حركت كرد
و مرد ديگري اندر قطار مي خنديد
رقيب بود كه با گلعذار حركت كرد!
دلي شكست ومردي زپا فتاد دريغ
ويك جنازه به سمت مزار حركت كرد
وبعد شاعر احساس هاي خشم آلود
به گوشمالي آن هم قطار حركت كرد
كدام شاعر جز كاظمي نبود كسي
كه سوي مرد رقيب آشكار حركت كرد
دهان گشود ولي لهجه اش نمايان شد
وعرق ملي اهل قطار حركت كرد
واز قطار برونش فكند مرد رئیس
واو پياده سوي قندهار حركت كرد
...پياده آمده بود وپياده برمي گشت
غروب در نفس جاده يار حركت كرد!
**
به انتقام گرفتن سپاهي لايين
عنان گسيخته وبي قرار حركت كرد
چوگردباد كه "توفد به دشت خشماگين
وزان سپس به سوي كوهسار..." حركت كرد
بسان رستم آن دم كه در صف هيجا
به سوي معركه ي كارزار حركت كرد
نه بل بسان علي در مصاف خندق وبدر
به كف گرفته همي ذوالفقار حركت كرد
پس از مقابله ديديم اندكي نگذشت
كه ناسزا به لب واشكبار حركت كرد
ولي خطا مكنيد آن نبود شاعرما
كه اشكباررئيس قطار حركت كرد!
نخورده بود كتك بل رئيس را زده بود
عجب نبد كه چنين با وقار حركت كرد
در اين ميانه ولي آرش بجستاني
شبيه شير ژيان در شكار حركت كرد
همو كه شب به كمربند بسته شد به قطار
وتا به صبح به حال نزار حركت كرد..(1)
...بله اگرچه كه او آرش كمانگير است
كمان نداشت كه با تيربار حركت كرد...(2)
ولي زبس كه براو ترس گشت مستولي
مداخلت ننمود از كنار حركت كرد!
...خبر دهيد به ياران قطار حركت كرد
درست بيست دقيقه به چار حركت كرد
بسان زخمه ي غم چرخ هاي آن مركوب
به روي تار فتاده دوتار حركت كرد
ويا توگويي در رزمگاه بعثي دون
به روز جنگ صف پاسدار حركت كرد
و هست "بعثي دون" وصفي از جناب "حميد"
كه در قصيده ي ما استوار حركت كرد
وچون قصيده به اينجا رسيد حس كرديم
قطار از بغل سبزوار حركت كرد!
قطار يك صف سرو است سرو سبز بلند
كه گويي از لب يك جويبار حركت كرد
و يا به لحظه ي توفان كه سخت مي آيد
به يك اشاره رديف چنار حركت كرد
ويا به جانب قدرت به حال جنگيدن
شبيه مملكت همجوار حركت كرد
شروع كرد وتكان خورد وبعد راه افتاد
بسان زلزله ي رودبار حركت كرد
بله دوباره بگويم قطار حركت كرد
درست بيست دقيقه به چار حركت كرد
بسان يار زياران بريده اكرامي
كه مي كند زخودش هم فرار حركت كرد
بسان عارف و نقاد بي در و پيكر
كه هست كنيه ي او مرگبار حركت كرد
ويا بسان محد ث - يل خراساني –
كه گشته كنگره هارا دوچار حركت كرد
ويا بسان نظافت سوار بر موتورش
كه هست غالب شعرش شعار حركت كرد
بسان سيد ساز آشناي سنگين خواب
كه نيمروز بخيزد خمار حركت كرد
ويا شبيه اميري امير شعر كه او
به زيد وعمر بيايد كنار حركت كرد
ويا شبيه رفيعا كه ماعري است بزرگ
كلاه برسر و هندا سوار حركت كرد
وياشبيه چشامي كه شاعري است بلند
وقد اوست شبيه چنار حركت كرد
ويا شبيه محمد حسين جعفريان
عصا گرفته وتيمور وار حركت كرد...
...نبود نيت هجو سرآمدان سخن
قلم به وصف صغار وكبار حركت كرد
قصيده تي كه سروديم در ميان قطار
به شرق وغرب شبيه غبار حركت كرد
نشان قدرت اين شعر آنكه چون خوانديم
چه دودي از سر عبدالجبار حركت كرد!!!
...................
پا نوشت ها (بخش هاي پايين پريده از قطار...قصيده):
1-بخشي از قصيده در قالب مثنوي:
بس كه جا تنگ بود دركوپه
مدتي جنگ بود دركوپه
قرعه انداختيم و طبق قرار
رفت آرش به روي طاق قطار
تا نيفتد به زير از بيمش
با كمربند سخت بستيمش!
2-بخشي از قصيده در قالب غزل:
كمان نداشت كه بردوش آرپي جي داشت
و او قيافه گكي نسبتا بسيجي داشت
شبيه كاظمي از ده پياده آمده بود
شبيه جعفريان حسرت دوعيجي داشت
نرفته بود به جنگ از اسارتش مي گفت
و انفجار نديده هميشه گيجي داشت
نشسته در خم يك كوچه گفت :عطارم
نرفته بود به قشم وخيال فيجي داشت
هنوز از دهنش بوي شير مي آمد
هنوز از پدرش انتظار جي جي داشت !
زساكنان خراسان ودر جنوب مقيم
بدين لحاظ كمي لهجه ي خليجي داشت...
...........................................................................
مؤخرات :توضيح ناگزير برخي واضحات:
1-بيت هفدهم اشاره به شاهكار استادكاظمي دارد: پياده آمده بودم پياده خواهم رفت...
2-در بيت سي وسوم با توجه به واژه ي "حميد" و"سبزوار" واضح است كه منظور سرايندگان" استاد حميد سبزواري"حفظهم الله است.
3- بيت سي وششم مراد از "مملكت همجوار" افغانستان است كه آن زمان درگير جنگ هاي داخلي هولناكي بود والبته مع الاسف همچنان است كه بود...
4-زلزله ي رودبار راكه آن سالها فاجعه آفريده بود شايد برخي به خاطر نداشته باشند.بيت سي وهفتم اشاره به آن واقعه ي اسفباردارد.
5-در بيت سي ونهم ودر نسخه ي دست نويس كه به خط آرش است ابتدا نوشته شده :"بسان كرد زكردي رميده اكرامي" كه بعد به خط استاد كاظمي به صورت موجود اصلاح شده.انشاي نخست شايد اشاره به ماجراي تغيير فاميلي جناب دكتراكرامي دارد كه قبلا:"اكرادي فر"بود وبعد اكرامي فر شد.
6-بيت چهلم اشاره ي طنزي است به شاعرخراساني محمدرمضاني فرخاني كه "م . رگبار"تخلص مي كرد و درآن سالها رفتارهاي عارف مسلكانه و-نيز - نقد هاي تند وپرحرارتش زبانزد بود.
7-مصرع نخست بيت چهل وسوم هم كه در وصف سيدمحمد بهشتي شاعر است در نگارش اوليه وپيش از اصلاح استاد كاظمي بوده: بسان سيد خواب آشناي پشمالو ! ياد ايامي كه...
8-در بيت چهل وپنجم "كلاه برسر وهندا سوار"ي قاسم رفيعا يادكردي است از روزگاري كه اوضمن شاعری وتحصیل در دانشگاه پستچي هم بود وهميشه اورا كلاه برسر وهندا سوار مي ديديم(شاید به خاطر راه دور طرقبه تا مشهد که اوناگزیرباید با موتور می آمد).كتاب "خاطرات پستچي" قاسم عزیز ماحصل آن سالهاست.
9-بيت چهل وهفتم را كه توصيف حالت متاسي از مصدوميت جعفريان عزيز- درحين فيلم سازي در افغانستان است - استاد كاظمي در نسخه دستنويس خط زده بود.شايد به خاطر...
10-واضح است كه در بيت پاياني"عبدالجبار" را كه اشاره به نام استاد كاكايي دارد به ضرورت وزن بايد بي تشديد خواند.ضمنا اگر دراین قصیده به من -سپاهی لایین- کمتر گیر داده اندبه دلیل نجابت بسیاری است که همقطاران عزیز برای حفظ آبروی اینجانب در حضور همسرم - که تازه یکسالی از ازدواجمان می گذشت - به خرج دادند!خدایشان خیر دهاد وآل و حال و مال .
اينگونه پيش اگر برود...
اين كورها كه چشم توراخواب مي كنند
بازت به خواب حادثه پرتاب مي كنند !
آنگاه باز قصه ي کوران تشنه را
با آبروي چشم تو سيراب مي كنند
اين باد هاي موج سوار عاقبت شبي
ما را دچار وحشت گرداب ميكنند!
تصوير خنده هاي غم انگيز درد را
در وهم شادماني ما قاب مي كنند
با آرزوي مرگ مقدس من و تو را
در انتظار فاجعه بي تاب مي كنند !
وقتي براي كشتنمان نقشه مي كشند
تحسين رزم رستم و سهراب مي كنند!
دارند در برابر چشمان رودها
با دشت ها حكايت مرداب مي كنند !
ما را به درس عاطفه و عشق مي برند
اما به عكس غاصب و قصاب مي كنند!
اين گونه پيش اگر برود هر چه راست را
خرج فريب كرده و نا يا ب مي كنند !
كم كم شكوه زندگي از ياد مي رود
اين سان كه مرگ را همه جا باب مي كنند !!
اين هر دو كار سخت محال!
براي دخترانم
هان دخترم! ريا و ريال از پدر مخواه
اين هر دو كار سخت محال از پدر مخواه
آنها كه دست دختر همسايه ديده اي
جز وهم نيست: خواب وخيال از پدر مخواه!
تا اوج ما ل يكشبه هم مي شود پريد
اما در اين معا مله بال از پدر مخواه!
حق با شما و مادر و اقوام ديگر است:
"وقت خريد همت و حال از پدر مخواه"
جز رنج سهم شاعر اين شاهنامه نيست
ديگر توان رستم زال از پدر مخواه
مارا همين كه زنده بمانيم كافي است
رنگ رفاه و كثرت مال از پدر مخواه
از من بپرس باني اين روز تيره كيست
اما جواب تلخ سوال از پدر مخواه
دزدي رسيد و گندم آماده را ربود
تعقيب اين شريك جوال از پدر مخواه !
پايان اين حكايت كور ازپدر مپرس
معناي اين حقيقت كال از پدر مخواه
**
هان دخترم!براي تو سخت است زندگي
اما به غير نان حلال از پدر مخواه!!
زندگي.... بازندگي !
گزارشي از يك اتفاق ساده وكوتاه
اين يك گزارش كوتاه وساده است از يك اتفاق ساده وكوتاه!
اين گزارش هيچ گونه ارزش قانوني وتوجيهي ندارد ونيز هيچ حرفي براي گفتن جز اينكه تاكيد كند:يكي از آن 7ميليارد وخرده اي آدم روي زمين كه ممكن بود الآن مرده باشد هنوز نمرده است و معلوم نيست تاكي قراراست در بلاتكليفي سهمگين جهان سومي خود به حيات پر بار وبي ثمرش ادامه دهد وبه شكرانه ي ادامه ي زندگي باشكوهش نذر ونيازوخيرات كند !
اين گزارش گذرا تنها پاسخ كوتاهي است به پرسش آن دسته از ياران مهربان ونگران كه مصرانه خواستار توضيح واقعه و يافتن اطمينان از سلامتي اين دوست دار مخلص خويش اند.اين گزارش مي تواند هر گونه تعبير ومعنايي داشته باشد جز اينكه :ايهالناس !من خوشبختانه زنده ام و چه سعادتمند است جهان كه هنوز سنگيني يك آدم 90 كيلويي را بر گرده ي زمين فلك زده اش حس مي كند و همچنان يك پشم كوچك – كه من ام -به چانه ي مبارك آويخته دارد!
بهترين رهاورد چنين واقعه اي براي من مي توانست يك غزل باشد.اما پس از چندين روز خاموشي وفراموشي –كه گاه چه نعمت بزرگي است اين فراموشي- خوب كه ماجرا را شنيدم وحساب هارا كردم ديدم كل داستان از يك رباعي بيشتر نمي ارزد.وهمين شد كه قال قضيه را با رباعي پاياني اين گزارش كندم و از شما استدعادارم در كشكول وزين خطرات وخاطراتتان آن را به حساب قصيده بگذاريد!
به هر روي:
شامگاه هجدهم شهريور1388 -شب ضربت خوردن امام نخست شيعيان-صدمتر ازدوراهي "سررود" گذشته به سمت "قلعه نو" نيم ساعت پس از غروب خورشيد افت ناگهاني قند كاردستم داد و فرمان پرايدي را كه به سمت كلات نادر مي راندم در هموارترين بخش ازجاده اي بسيار ناهموار ازدستم گرفت تاخودروي بي چاره از راه به در شود و بعد از سه -چهاربار غلتيدن به پشت بيافتد ومن وهمراهانم را لنگ در هوا بگذارد!
...خوشبختانه به هيچ كدام مان صدمه جدي وارد نشد جز اينكه سرم شكاف كوچكي برداشت(در همان حوالي فرق شكافته ي امام نخست شيعيان )وچند روزي را براثر ضربه و افت طولاني قند دوچارنعمت با بركت فراموشي بودم تا ...اوايل مهرماه كه رفته رفته بهتر شدم وحالاهم هفته ي دوم است كه باز سركارم!
در باب اين واقعه لحاظات وملاحظات بسياري گفته وشنيده شده است.از آنجمله است :
1-هنوز هم ساعات ومقدمات آغازين اين سفر را به ياد نمي آورم.به ياد نمي آورم كه چگونه آماده ي رفتن شده ام وهمراهانم را كجا ديده ام وچطورسوار ماشينشان كرده ام و مهمتر اينكه يادم نمي آيدچگونه از جاده ي190 كيلومتري مشهد-كلات(لايين نو)120 تايش را رفته ام وبعد اين اتفاق رقم خورده است.فی الواقع هرچه را به یاد می آورم خاطر ه ی رفت وآمد های پیشین من در همین جاده است !
2-دراين مسيرنسبتا طولاني به ندرت مي توان يكي –دو كيلومتر جاده ي كفي يك دست پيدا كرد.جاده ي كلات مسيري كاملا كوهستاني و پر پيچ وخم است كه چنانچه خودرويي از آن خارج و واژگون شود جز به مدد بالگرد نمي توان آن را از اعماق دره ها بيرون كشيد.با اين حال شاهكار" چپ كردن " من در يكي از همان نادر قطعات خطي هموار اتفاق افتاده است واين به نوبه ي خود سازنده ي يك ضرب المثل معروف است (معروف خواهد شد) كه : هيچ چيز باعت انحراف ما از مسير نمي شود مگر راه راست!!
3- ماشين من بيمه ي بدنه نداشت وناگزير براي بازآوردنش از تعميرگاه وصافكاري اقل دوميليوني بايد بسلفم!اين مبلغ جز براي امثال من پول زيادي نيست اما نگراني عمده ي من اينجاست كه سلفيدن يا سرفه كردن براي شكم خالي نتيجه اي جز بيرون ريختن دل وروده نخواهد داشت.باين حال مي گويند برو خدا را شكر كن كه در اين تصادف كسي طوريش نشد .مي گويند مثلا اگر خودت مرده بودي ديگر صحبت از پول برايت چه معنايي داشت؟! مي بينم كه حرفشان درست است.خدارا هزار مرتبه شكر... اما هرچه حساب مي كنم نمي توانم بفهمم شكمي كه جيبش خالي است و اگر بخواهد دو ميليون بيش از محاسبات روزمره اش بسلفد حتما دل وروده اش را بالا مي آورد ديگر شكر گزاري زنده ماندنش براي چيست؟!!
4-دوتن همراهان من دايي وپسردايي ام بودند كه در واقع اين دومي مريض احوال بود ومدتي را به دليل شكستگي لگن درمشهد بستري شده بود.اينطور كه مي گويند من در حال انتقال او به خانه ي شان در روستاي سنگديوار از توابع لايين نو ي كلات نادر بوده ام. .درعين حال فرداي آن روز من مي بايد در لايين نو مجري مراسمي مي بودم كه همه ساله در همين ايام – به ابتكارو همكاري تعدادي از دوستان اهل فرهنگ - براي معرفي و تشويق قبول شدگان كنكور سراسري دانشگاه ها بر گذارمي شود.مي گويند تو نيت ات خير بوده وبراي كار خير در راه بوده اي براي همين هم موضوع به اين سادگي وكم هزينگي ختم به خير شده است.دلم مي خواهد اين حرف ها را باور ودلم را به اين تعارفات خوش كنم اما نمي دانم چرا مرض قند وماشين ظريف ونحيف پرايد اين حرف ها حالي شان نمي شود.نمي دانم چرا همين حالا كه به سلفيدن آن دو ميليون فكر مي كنم از حنجره ام تا انتهاي روده ي كوچكم درد مي كند!
5- دقيقا نمي دانم من اين گزارش را براي چه نوشتم اما مطمئنم اين حرف ها همه ي آن چيزي نيست كه مي خواستم بگويم ونيز شك ندارم كه بناي نوشتن بسياري از اين حرف ها را نداشتم.اين واقعيتي است كه آن را تنها بايد به حساب فراموشي وعدم انسجام ذهني من در اين روزها گذاشت.به هر روي تا پرت وپلا گويي من كا را به جاهاي باريك وتاريك نكشانده آن رباعي موعود را تقديم حضورتان مي كنم. اما پيش از آن از اين فرصت استفاده مي كنم و ضمن عرض گرمترين وخالصانه ترين سپاس ها خدمت عزيزان و نازنيناني كه اين روزها با ر زحمات مرا بر دوش داشته اند ودارند از تمامي عزيزاني كه اين روز ها اسباب نگراني ودلواپسي شان بوده ام صميمانه عذر مي خواهم.بادرود و بدرود.
ادامه ي بازي...
بازآمدم از ميانه ي راه بهشت
تا زنده شوم به حكم تقدير نوشت
تا زنده شوم كه باز بازنده شوم
افسوس ادامه دارد اين بازي زشت!!
دوتاگل توی یه گلدون بلور
در پس پنجره هاي دهكده
دوتا فانوس طلايي روشن اند
شب رو از رو خونه ها پس مي زنند
انگاري نور دو چشماي من اند
**
دوتا گل توي يه گلدون بلور
كه زمستونا مي شن بهار هم
دوتا كاج با صفا كه عمريه
خم شدن آروم آروم كنار هم

اشكشون كه روي گونه مي چكه
شبنم نجيب رنج و زحمته
زير چتر شاخه هاي سبزشون
سايه بون ساده ي محبته !
**
اين دو تنديس نجابت واسه من
توي عشق و زندگي نمونه اند
دوتا امضا تو كتاب خلقت اند
يادگاراي خدا تو خونه اند
**
پدرم يه باغبونه . مادرم
تو شباش مثل يه ماه مهربون
اين ترانه عكس لبخند اوناست
كه مي خوام قاب بگيرم تو آسمون !
-----------------
"ما به روایت من" نام مجموعه ی شعری است که اخیرا نشر "تکا "ازسروده های من چاپ و روانه ی بازار کرده است.اینکه این کتاب را کجا می توان دید وخرید حقیقتا نمی دانم اما با توجه به شمارگان ۸۰۰۰تایی مندرج در شناسنامه(و شمارگان ۱۲۰۰۰تایی اش مطابق قرار داد) یحتمل باید به کتاب فروشی های دولتی ونیمه دولتی سراسرکشور هم رسیده باشد.در عین حال به عرض برسانم سهم مؤلف تنها ۲۵ جلد بودکه از این مختصر فی الحال فقط ۵ تا یش باقی مانده است!
این کتاب که الحق به شکل آبرومندانه ای طراحی وچاپ شده ۱۰۲غزل ازگزیده ی کارهای قدیم و جدیدم را در بردارد و حدودا همه ی شعرهای عرضه شده در این وبلاگ را هم شامل می شود.برای من مهمترین نکته در چاپ این مجموعه امکان حضور آثاری است که نقد بی پرده ی رفتار حاکمان مضمون عمده ی آن است وبراین اساس چنانچه وسعت بلند نظری ممیزان وزارت ارشاد وسعه ی صدر گردانندگان نشر تکا را می دانستم به همین مختصر خودسانسوری موجود ومحسوس هم تن نمی دادم!
باری «ما به روایت من» هیچ ادعایی ندارد جز این امیدواری که توانسته باشد برداشت «من» از شرایط اجتماعی وسیاسی و تاریخی« ما »را به صادقانه ترین وصریح ترین شکل ممکن به محضر قاضیان عادل و مصلحت ستیز فردا روایت کند.یکی از غزل های این کتاب را می خوانید:
------------
بعد از اين
اين شعر ها براي زماني است بعد از اين
فرياد بي دريغ دهاني است بعد از اين
اين واژه اي كه درد مرا مي كشد به دوش
در جست وجوي حس بياني است بعد از اين
امروز در مكالمه لاليم و ناگزير
اين حرف ها براي زباني است بعد از اين
اين قومر اگر براي خدا بندگي نكرد
در انتظار خلق جهاني است بعد ازاين
گفتم به آرش اينهمه ترديد چيست؟گفت:
اين تيرها براي كماني است بعد از اين
با بركه ي محاصره در كوه ها بگو
چشمم به آب هاي رواني است بعد از اين
معذورم از تو اي غزل خسته ام كه عشق
احساس ناب مرد و زناني است بعد از اين
شب با دهان سفره ي خالي به خند ه گفت
خورشيد قرص كوچك ناني است بعد از اين
حالاكه گوش سنگ بدهكار ناله نيست
بغضم طلوع خط و نشاني است بعد از اين
ما گريه مي كنيم و به جايي نمي رسيم
فرياد كن كه گريه روا نيست بعد از اين
بسيار حرف ها كه نگفتيم و رد شديم
اين شعر بخشي از سخناني است بعد ازاين
خواهي شنيد قصه ي مارا اگرچه دير
از اين غزل كه نامه رساني است بعد ازاين !
شبانه ها
سوال كرد مردي از غم زمانه هاي ما
كه ازچه عاشقانه نيست حافظانه هاي ما؟
سوال كرد و پاسخ از نگاه تلخ ما گرفت
كه زخم دار بار زندگي است شانه هاي ما
كدام ساقي از كدام ساغر از كدام خم
شراب مي دهد به دست عاشقانه هاي ما ؟
ببين كه شعله شعله آه مي كشيم ومي شود
بلند از تمام بام ها زبانه هاي ما
براي مهر هرچه لانه ساختيم سوختند
خراب شد به دست باد آشيانه هاي ما
به نام سابقم مخوان مرا كه بعد سال ها
نمانده است غير خشم از نشانه هاي ما
نه شاهدي! نه رند بي تعلقي! نه عاشقي!
كجا به رنگ حافظ است اين بهانه هاي ما؟
**
دلم شبيه زورقي در آب بود و ناگهان
وزيد موج و ناپديد شد كرانه هاي ما
غروبي از افق رسيد و گم شديم پشت شب
و ناگزير صرف ماه شد شبانه هاي ما
هزار صفحه شعر ناب ساختيم و زد به آب
هزار زورق سپيد با ترانه هاي ما
هزار نامه رفت از هزار سمت و مي رسد
شبي به دست مردم جهان رسانه هاي ما
**
چه نسبتي است بين عشق و سينه هاي داغدار
چه نسبتي است بين بيت شعر و خانه هاي ما؟
صدابزن كه عشق درد گم شدن دراين شب است
صدا كم است و درد مي كنند چانه هاي ما !
نداي آزادي !
دم خروس تو پيداست زير سو گند ت
چنان كه تيغه ي شمشير پشت لبخند ت
دوباره لب به نصيحت گشوده اي و دروغ
دريغ حال مرا مي زند به هم پند ت
چگونه مومن شيريني ات شوم خسرو
كه تلخ مي گذرد روزگارم از قند ت ؟!
به روي سرخ شهيدان ما چه خواهي گفت
از اين سياهي بي شرم اگر بپرسند ت ؟!
چنين كه مدعي عدل كردگار خودي
كجا بريم شكايت از اين خداوند ت؟!
دلم گرفت در اين شهر بي صداي غريب
كه در حصار تو افتاد و مرد در بند ت!
چقدر پشت ستم مي شوي نهان؟ توبگو
پناه مي دهد اين سقف كهنه تا چند ت ؟!
اگر كه مرگ ات ازاين زندگي نجات دهد
به غير نفرتما ن نيست سهم فرزند ت!
بريده شد همه از دست وپاي باور ما
هرآنچه رشته ي پوسيده داشت پيوند ت!
گذشته " قصه ي مرگ اميد" بود . ولي
مباد در پس آينده هيچ ما نند ت
**
ندای خوني ميد ان سبز آزادي
رسيد و آخر خرداد رفت اسفند ت
سياه سوگ سیاووش نيست جامه ي ما
عزاي ديو سپيد است در دماوند ت !!
گربه !!
گربه اي عاشق زيبايي انسان شده بود
آنقدر عاشق و بي دل كه پريشان شده بود!
عشق انسان و دل گربه ي كوچك ؟ باري...
كار سختي است ولي سخت هم آسان شده بود
گربه ي عاشق و دل باخته در شهر غريب
كنج ويرانه ي يك باغچه مهمان شده بود
عشق اين گربه پر از پاكي و بي باكي بود
آنچنان بود كه سر لوحه ي شيران شده بود!
عشق اگر بود تهيدستي انسان هم بود
و ازاين روي غم گربه دو چندان شده بود
با خودش می گفت:اين شهر چرا گرسنه است؟
- پاسخ پرسش او سفره ي بي نان شده بود!
هرچه مي رفت نگاهش به نبودن مي خورد
چشمش انگار كه بن بست خيابان شده بود
گربه از فرط هوا خواهي انسان نا چار
سخت سر گشته ي صحرا و بيابان شده بود
تا كه يك روز به دنبال دويدن يك عمر
كوچه ي عشق برايش خط پايان شده بود
گربه ي بي خبر از سرعت و ساعت ناگاه
زير ماشين زمان رفته و داغان شده بود!
همه ديدند كه در كوچه ي تاريخ آن روز
گربه ي گم شده اي نقشه ي ايران شده بود !!
آرش !
آرش ! بيفكن تير ديگر سرزمينت را
بر خيز و بر خاور بيفشان آستينت را
آنقدر در تركش نهادي تير بي پيكان
كه از يادمان برديم فرق مهر و كينت را!
نزديك و تنگ و تار شد اين مرز. بر البرز
بازآي و روشن كن دوچشم دور بينت را
اين واپسين بخت است -در گوش تو مي گوييم-
فرياد كن در دشت تير آخرينت را
خشم تورا ديريست پيران آرزو مند ند
خم كن كمانت را و پرچين كن جبينت را
چيزي نماند از خيمه هاي شعله ور . ناچار
بيدار كن ياران خاكستر نشينت را
در اتفاق دوستان و دشمنان ديدي
اهريمنان - حتي - اذان گفتند دينت را؟!
با اين همه سرهاي از دانش تهي با تيغ
چندين كمند شصت خم بربند زينت را
شب لشكرش را پشت كوه آورد. چون خورشيد
بر قله ها طوفان آتش كن كمينت را
آغاز كن با دوستان كينه ورز آنگاه
برجاي بنشان دشمنان روس و چينت را !
خبر- نظر- اثرو.......التماس دعا!
دوستان عزيز و سروران گرامي!
سلام.
آنها كه دستي به كار نوشتن دارند وبه هر طريق در همين دنياي مجازي براي خود خانه اي ساخته اند و هرازگاه به همسايه هاي اين جهان پهناور بي مرز سري مي زنند و با نظر و اثرخود به رونق اين بازار مكاره مي افزايند به روشني واقفند كه گسترش وبلاگ ها و وبسايت ها و عرصه هاي تبادل اطلاعات مجازي همانقدر كه محصول توسعه ي روزافزونitوامكانات رشك انگيز"وب"است به همان اندازه هم با محدوديت امكان اظهار نظر و عرض اندام در دنياي واقعي ارتباطات رسانه اي مربوط است.دشواري تدارك ديدن يك رسانه ي نوشتاري در دنياي واقعي ما به عوامل و مناظر متعددي بر مي گردد كه گران وهزينه بر بودن- منوط به داشتن مجوز بودن – عدم اقبال تضمين شده ي مخاطب و اشراف بر روابط مافيايي پس پرده ي مناسبات از جمله ي آن است.
با اين مقدمه و در نظر داشتن اين حقيقت تلخ كه : در شهري مثل مشهد كه از هر منظر دومين شهر بزرگ كشور ايران به شمار مي رود سرانه ي انتشار روزنامه و مجله و كتاب رقمي بسيار حقير و آزار دهنده است شنيدن خبر تولد يك روزنامه خبری مبارك و اميد آفرين است. در اين ارتباط سخن بسيار مي توان گفت اما در اين مجال از خير بازگفت آن بسيار – كه بسيارتان ناگفته مي دانيد- مي گذرم. و به اين بسنده مي كنم كه:
"شهر آرا"كه تا پايان ارديبهشت ماه جاري سال دوازدهم انتشار خود را به صورت هفته نامه دنبال مي كند مصوب و مقرر است كه از اوايل خردادماه روزنامه شود.گرچه اين خبر را پيشتر برخي ازدوستان بطور خصوصي شنيد ه اند اما به پيشنهاد همان ها بد نديديم در اين وبلاگ آن را با دوستان و خوانندگان گرامي در ميان بگذاريم.
آنچه پس از خبر عمومي انتشار روزنامه ي شهر آرا نياز مند اطلاع رساني دقيق مي نمايد اين كه اين روزنامه "سرويس ادب و هنر" هم دارد و ظاهرا مسووليت اين بخش از كار به عهده ي اينجانب است.
پس اين اعلام عمومي بدان معناست كه دوست دارم دوستان اهل قلم و ادب و نظرم اين فرصت را مغتنم بدانند و ضمن منتي كه بر بنده خواهند نهاد آثار خود را اعم از شعر و قصه يا نقد و نظر يا هر چه را گمان دارند در چنين مجموعه اي ظرفيت رسانه اي شدن دارد به نشاني من ميل كنند :
نيازمند توضيح نيست كه شهر آرا روزنامه ي مردم مشهد است وبراي اين طيف ازمخاطبان وبا ملاحظه ي پوشش دادن دغدغه هاي آنان منتشر مي شود.در واقع مطالب مندرج در اين روزنامه بايد واجد ويژگي هاي ذيل باشد:
1- به نحوي با شهرو مردم مشهد(وبا كمي اغماض خراسان) در پيوند باشد.يعني يا نويسنده زاده ي اين جغرافيا باشد يا به موضوعي بپردازد كه از اين جغرافيا وجاهت مي گيرد.از منظر ما مشهد يك كشور است و سرويس ادب و هنرشهر آرا مي خواهد به مناسبات ادبي – هنري اين كشور بپردازد.
2- از نگاه ما محدوده ي انتشار به معني محدوديت نگاه به كاروآثار قلمي نيست.از قضا تصميم گرفته ايم در اين سرويس به مقوله ي هنر وادب خيلي هم جدي و تخصصي نگاه كنيم.در واقع گرچه محدوده ي انتشار ما مشهد است اما نگاه ما همواره به استانداردهاي كشوري وجهاني ادب و هنر خواهد بود.
3- "فهم عوام و پسند خواص" شعار درست و دقيقي است كه سياست گزاران رسانه اي براي كيفيت مطالب منتشره در يك روزنامه همواره مد نظر داشته اند ولحاظ كردن آن را به نويسندگان خود توصيه مي كنند.ما هم به اين اصل معتقديم و هرگز فراموش نخواهيم كرد كه توجه تخصصي به مقوله ي ادب وهنر نه بايد تا بدانجا باشد كه مخاطب عمومي روزنامه را از پيگيري ودرك آن ناتوان و نوميد كند.
**
در پايان اين نكته را هم ناگفته نگذارم كه شهرآرا آماده است تا به دوستاني كه مايلند بطور جدي و مستمر با آن در ارتباط باشند وبرايش بنويسند در صورت تمايل آنان (مطابق اشل پرداختي ديگر روزنامه ها) حق التاليف بپردازد.
راه !
راه را اشتباه مي رفتيم هيچ سمتي نشان راه نبود
جاده در سنگلاخ گم مي شد جاي ترديد و اشتباه نبود
راه را اشتباه آمده بود مرد سرسخت كاروانسالار
در دل سرد و سنگي اش اما هيچ احساسي از گناه نبود
پاي شب در زمين فرومي شد دست سنگين باد رومي شد
هيچ جا در چهار سمت افق خبري از طلوع ماه نبود
پشت كوه بلند رويارو دره ي ژرف حمق مردم بود
لاجرم سرنوشت رفتنمان جز رسيدن به عمق چاه نبود
كاروان خسته در دل صحرا را هها بسته روز ناپيدا
روي لب ها و گوش ها حرفي جز عبور شب سياه نبود
يك نفر بانگ زد كه راه اين نيست فرصتي هست و باز مي گرديم
گزمه ها زود دوره اش كردند با دهانش مجال آه نبود !
مرد خود خواه كاروانسالار سرفه اي كرد و گردو خاكي شد
چشم هارا كه لا جرم بستيم برسر هيچكس كلاه نبود !
بارها گفته بود پشت افق راه ما مي رسد به باغ بهشت
دركويري كه ما در آن بوديم اثري از گل و گياه نبود
همچنان راه كاروان سد بود همچنان حا ل مردمان بد بود
خنده خشكيده بود وحتي اشك درپس پلك ها نگاه نبود
غير ترديد . ترس . نفرت. تب. حرفي ازدل نمي رسيد به لب
مثل اين شعر در سراسر شب جز نفس هاي گاه گاه نبود !!
منتظرماه نو !
عمري تمام منتظر ماه نو شديم
از ماه پيش ماه پس آن را گرو شديم
آغازماه مزد گرفتيم و روز بعد
با دستهاي خالي ناچار هو شديم
يك روز مزد و تلخي يك ماه انتظار
اينگونه در هجوم حقارت ولو شديم!
ما سكه سياه رباييم و ناگزير
صرف دوباره بودن خود از جلو شديم !
**
گفتند با شتاب بياييد و بي سوال
با اشتياق در پي ايشان به دو شديم
مثل نسيم ساده و معصوم و سر به زير
در جاده ي ارادت خود گرم رو شديم
گاهي كه چون نهال سوالی برآمديم
آني به دست داس جهالت درو شديم !
**
القصه ما به "پوچ"رسيديم عاقبت
يعني هر آنچه "هيچ"به ما گفت شو شديم
ماراكه ميل نان و طلا بود- اين زمان
شكرخداكه مستحق نان جو شديم !!بت پرست!
عمري است ما براي دل بت پرست خويش
بت مي كنيم بت شكنان را به دست خويش!
ما كشته ي ارادت کوریم و بی دلیل
جان می دهیم بر سر عهد الست خويش !
مارا دوچشم بسته و یک شوق کافی است
تا دل اسیرمان كند و پاي بست خويش!
تنها تمام در قدم مرگ مي شود
رنجي كه مي بريم از اين طبع پست خويش !
**
در قوم ما به ضرب تبر هر كه بت شكست
پيروز مي شود به بهاي شكست خويش
بت مي شود دوباره خودش باز . ناگزير
در انتظار ضربه ي دستي به هست خويش!
افسوس ! آن كه بت شكني يادمان دهد
يادش به باد مي رود از ضرب شست خويش
**
روزي كه بت به باده پرستي رها كنيم
خواهيم شد چو خوشه ي انگور مست خويش!
آزادگان...
اين روزها كه دام زياد است و دم كم است
هرچند دل كه نذر غمت مي كنم كم است
شايد دلي به قيمت يك عمر لا زم است
اين دل كه من به ثانيه اي باختم كم است!
آهنگ نرم شانه و گيسوي توست يا..
مشق كمانچه اي كه در آن زير و بم كم است؟!
پر واضح است آينه ات را كسي نديد
در كشوري كه جام زياد است و جم كم است!
بانوي من! گناه من و تو جز عشق نيست
اما به جرم ساده ي ما متهم كم است
آزادگان به دوره ي پيري نمي رسند
با ما نشان داشتن پشت خم كم است!
از بيم مرگ نيست اگر زنده مانده ايم
مثل بهشت خانه ي ما در عدم كم است
ما مثل عكس هاي قديميم و كودكان
ما را هزار بار ببينند هم كم است
درد من و تو حل سوالي است مشترك:
تا چند بيش يكسره بيش است و كم كم است؟!
**
در باب تنگدستي شاعر نوشته اند:
شرمنده ايم سهم گلوي قلم كم است !
مارا اگرچه عشق و هنر سير مي كنند
اما دريغ آنكه ندارد شكم كم است!
اين شعر شرح گام نخستين ما دو تا ست
آري ولي براي من اين يك قدم كم است !
يك سال ديگر...
يك سال ديگر با عبو ر باد ها طي شد
در مقدم نوروز فروردينمان دي شد!
يك سال ديگر رفت و تقويم قديمي را
بستيم و بغض خاطرات از چشم ها قي شد!
در كوچه ي بن بست آن درها كه مي شد باز
قابي براي عكس غم هاي پياپي شد!
بي مقصد و مقصود با شلاق شوقي كور
پيوسته رخش راهوار زندگي هي شد
ما كودكان لنگ بازي خورده را افسوس
سهم از دويدن در پي تاريخ لي لي شد
تنها طنين طبلمان با شعر فردوسي
تنها شروع شعرمان با" بشنو از ني" شد
مثل تمام سال ها آغازمان گل بود
اما همان دم پاي دستاوردها پي شد!
يك سال ديگر ناگزير از حسرت و اندوه
نفت چراغ شادماني هاي ما مي شد
مارا چه پيش آمد كه بعد از انتظاري زار
هرگز نفهميديم روز عيدمان كي شد؟
**
حالا به پايان مي رسد امسال و شعرم نيز
تلخ است.آري شعر هم آيينه ي وي شد!!
------------------------------------------------------------------
يك نفس نخوان
هان بلبل شكسته دل تازه رس نخوان
با اين لبان غنچه سرو د از هوس نخوان
با گل - عروس نورس و نازك دل بهار
از روزگار سروري خار و خس نخوان
زود آمدي كه فصل زمستان نرفته است
گوشي براي زمزمه ات نيست. پس نخوان
از عاشقان تشنه ي شعر شبانه ات
يك عمر مي شود كه نمانده است كس.نخوان
اينجا براي كشتن آواز و آسمان
آماده است و رحم ندارد قفس . نخوان
ترسم كه دست كينه ي اين داس ها كنند
بال تورا به جاي درختان حرس.نخوان
در محضر عدالت كوري كه ديده ايم
با مرغ عشق فرق ندارد مگس. نخوان!
"عيد است و آخر گل و ياران در انتظار"
در انتظار نيست تورا هيچ كس. نخوان
گفتم نخوان و خون دلم از لبم چكيد
معناي اين اشاره همين است و بس : نخوان!
**
مي دانم اين سكوت غم انگيز ساده نيست
انگار خفته است جهان . يك نفس نخوان!!
كلاغ هاي فقير!
نشسته اند در اين سال هاي ته مانده
دوتا كلاغ كنار غذاي ته مانده
غذا كه نيست فقط روي برف ريخته اند
كمي تفاله ي كمرنگ چاي ته مانده !
كلاغ هاي كهنسال از تمام زمين
رسيده اند به اينجا به جاي ته مانده
كلاغ هاي غريبي كه سهمشان هيچ است
و نيست زحمتشان جز براي ته مانده
و حال اين دوكلاغ اين دو نا اميد فقير
رسيده اند به نان اين طلاي ته مانده!
عبور سرد زمستان و برف بهمن ماه
رسانده نير و ي شان را به ناي ته مانده
دوباره نوك زدن و لاي برف ها گشتن
به زور پنجه ي خونين پاي ته مانده
چه داستان شگفتي !طبيعي است ولي
مگر شنيدن اين ماجراي ته مانده :
كلاغ هاي غريب. اين تفاله .اين تحقير
وتنگناي نفس در هواي ته مانده
خيال خانه و يك بار دست پر رفتن
بدون سرخ شدن از حياي ته مانده
چه لذتي است براي كلاغ هاي فقير
ولي ...اگر بگذارد بلاي ته مانده :
كلاغ ها نگرانند اين كه آيا مرگ
كشيده دست از آن بچه هاي ته مانده؟!
**
"چرا فقير شديم ؟!" اين سوال تلخي بود
كه گفته شد به خدا با صداي ته مانده
ولي شنيده نشد هيچوقت حرف كلاغ
و هيچ مرحمتي از خداي ته مانده
دوتا پرنده پريدند و گم شدند . ولي
نشسته بر لب ما آن "چرا" ي ته مانده !!
آخرين اخبار
بر باد رفت غنچه ي پرپر خبر خبر
توقيف شد صداي كبوتر خبر خبر
بادي وزيد از دم پاييز و ناگهان
آتش گرفت باغ مشجر خبر خبر
بردار شد برادر بيدار و خم نشد
اما شكست پشت برادر! خبر خبر
آن دود آه از نفس ما بلند شد
وقتي كه سوخت سينه سراسر خبر خبر
گل هاي داغ از دل آزادگان شكفت
در فصل باغ هاي مصور خبر خبر
**
شد كارمند آدم چاقي به نوكري
شد بركنار آدم لاغر خبر خبر
كرد اعتراض آدم لاغر به مزد كم
كرد اختلاس حضرت نوكر خبر خبر
آغاز شد مسابقه ي تيم هاي ظلم
احراز شد صداقت داور خبر خبر
داور ولي به راي تماشاگران فيلم
شد مستحق شير سماور* خبر خبر
**
سنگ بناي كاخ ستم را نهاده اند
بر دوش كلبه هاي محقر خبر خبر
در شهر ما به بركت انفاس مومنان
شد وزن عشق و كينه برابر خبر خبر!
**
اين آخرين گزارش اخبار زنده است
مردي كه بود مرد در آخر خبر خبر !
----------------------------------------------------------------------------------
* شير سماور لابد جايزه ايست مثل شير طلايي و پلنگ نقره اي و ازاين قبيل...!
دوم اسفند!
امروز روز دوم اسفند است
روز شروع شادي و لبخند است
روز تولد است "سويدا"(1) را
اين دختري كه دلبر ودلبند است
درچشم هاي يك پدر و مادر
زيبا همين تولد فرزند است
فرقي نمي كند پسر و دختر
با آرزو اميد همانند است
اما براي ما كه تورا داريم
اي دختر قشنگ!پسر چند است؟!
شيرين شاعرانه ي شور انگيز
لبخند هاي بانمكت قند است !
**
امروز حا ل جشن(2) ندارم . من
دستم به درد ها ي دلم بند است
یک درد داغ دختر همسايه است
آن دختري كه زندگي اش گند است
آن دختري كه مادر او را کشت
بی پولی پدر که هنرمند است !
آن دختري كه خواهر بيمارش
عمري نيازمند به پيوند است
آن دختري كه از سر نا چاری
با نان خشك و اشكنه(3) خرسنداست
آن دختري كه مدرسه اش هر سا ل
با كهنه كيف و كفش و كمر بند است
آن دختري كه ديده ي پر اشك ا ش
تنها فقط به لطف خداوند است!
آن دختري كه...آه همين كافي است
از حال او هر آنچه بگويند است!
**
امروز روي شانه ي من انگار
اندوه مثل كوه دماوند است !
با اين سياه بختي و اين سختي
آيا نشاط جشن خوشايند است؟!
**
سوگند مي خورم كه شب است امروز
اين گرچه بي نياز به سوگند است
روز من و تو دختر من "فردا"ست
فردا كه روز آخر اسفند است!
1- دوم اسفند سويداي ما يازده ساله شد.سويدا(سو وه يدا: فردا – به كردي)
2 - "حال جشن " در نسخه ي ذهني شعر"پول جشن "آمده است!
3- اشكنه غذايي است محلي كه البته بيشتر آب است تا نان !
برادر زاده ي خورشيد!
به : اسماعيل حسين پور*
آفتاب افتاده بر آيينه هاي روبرويت
تا زلال گريه ي ما را بتاباند به سويت
خسته و خاموش گل ها را تماشا كن كه ديدم
پر كشيد آن بلبل غمگين پنهان در گلويت !
چشم هايت را ولي هرگز مبند اي صبح صادق
در شب ما جلوه ي مهتاب دارد كورسويت
مردي از جغرافياي آسمان مي بينم آخر
مي روم هر گوشه از تاريخ را در جست و جويت !
سرزمينت را هنوز اي كرد شاعر مرزباني
در لباس خوني سردار" إوه ز خان" و"جه جو"يت(1)
گر نی "رستم"(۲)بگوید از تو با "سهراب بخشي"(۳)
می كند جان دوتارش را فداي تار مويت !
اي" گليل "(۴)باد و باران! " شایجان"(۵)چشمه ساران!
ايل را امسال هم سيراب كن با آبرويت
كاش گلبرگ بهارت را نمي ديديم در باد
تا نمي كرديم در خواب زمستان آرزويت !
اي برادر زاده ي خورشيد ! خواهي ديد يك شب
مي درخشد بر لبان كوه لبخند عمويت !
رقص بودن را بچرخ اي زورق فردا و مگذار
آخرين گرداب اين طوفان برد در خود فرويت
شك ندارم من كه صبحي ناگهان از سمت ساحل
مي برد ازهوش جنگل را طنين رنگ و بويت
مهربان! شعري بخوان .حرفي بزن با من وگرنه
تا قيامت تشنه مي مانم براي گفت و گويت !!
*اسماعيل عزيز شاعر توانا ونويسنده ي داناي كرددر خراسان اخيرأ مدتي است كه به واقع دست به گريبان
ناخوشي نابه هنگام تارهاي صوتي خويش است.اميد كه تنش به ناز طبيبان نيازمند مباد.
1-إوه ز خان و جه جو از سرداران غيور و مرزبانان شهيد كرددرخراسان اند.
2-رستم مهرگان معروف به حنجره طلایی نی نوازکردشیروانی
۳ - سهراب بخشي از دوتارنوازان خوش آوازوبلندآوازه ي كرددر شمال خراسان.
۵و4-بلند ترين قله هاي خراسان شمالي و مراتع عمده ي عشاير كرد .شایجان تلفظ کردی شاهجهان است.
فيلم نامه
گزارش يك سي وهفت سالگي !
سال پنجاه و هفت بهمن ماه : كودكي خردسال مي بيني
روستا زاده اي كه جز لبخند بر لبانش محال مي بيني
اين منم كودكي كه پايان داد اين شب چله هفت سالش را
پسرک راكه گرم روياهاست سرخوش و بي خيال مي بيني
خرده هوشي كه دارد اين كودك موجب كنجكاوي و شور است
هم از اين رو براي فهم زمان برزبانش سوال مي بيني
گرچه در دور دست كوهستان خبري نيست از جهان اورا
با هياهوي انقلاب اما در دلش شور و حال مي بيني
**
سال شصت است و جنگ در جريان تازه ده ساله مي شود كودك
باهمه كودكي خيالش را با جهان در جدال مي بيني
آنچنان انقلاب ايران را آرمان نجات انسان را
دارد ايمان كه در دلش آن را باوري در كمال مي بيني
درهمين سالهاي شادي و غم مي رسد سال شصت و هشت ازراه
همه جا در فراق "پير مراد " ماتم است و ملال مي بيني
كودك ما كه نوجوان شده است مثل گنجشك مانده در باران
خيس اشك است و بالهايش را خسته از بال بال مي بيني
سال ديگر جوان دانشجو اهل شک است و جست و جوست ولی
همچنان در مسير سرخ جهاد باورش را زلال مي بيني
**
سال هفتاد عشق مي بارد و جوان بيست سال سن دارد
شاعر ساده اي كه در دستش لقمه ناني حلال مي بيني
كار و تحصيل و زندگي باهم دوستي با كتاب و اهل قلم
در دل مرد بين عشق و خرد حالت اعتدال مي بيني
سالها مي روند و مي آيند سالهاي شگفت روياها
بي يقين مانده دفتري كه درآن برگي از احتمال مي بيني
**
سال هشتاد مي رسد از راه مرد سي ساله مي شود حالا
باز هم مثل كودكي اما بر لبانش سوال مي بيني
از خودش صادقانه مي پرسد كه چرا دوستان همدردت
همه را فارغ از غم ايمان در هياهوي مال مي بيني؟
نیز مي پرسد از خودش كه چرا حرف تقسيم عشق با فقرا
همه يكباره رفته از خاطر همه حرف از ريال مي بيني ؟
سفره اي از سوال دارد و بس پاسخ اما نشان ندارد كس
آن دهانهاي باز را حالا همه خاموش و لال مي بيني !
از حقيقت خبر نمي شنود از صداقت اثر نمي بيند
در تكاپوي تازه اش حالا مرد را بي مجال مي بيني
روح وفكرش مشوش است ببين شب و روزش در آتش است ببین
سينه اش را نگاه كن كه در آن يك بغل اشتعال مي بيني
**
سال هشتادو هفت و سن سي و هفت. شرح اين سالها كه آمد و رفت
قصه ي تلخ نسل سوخته ايست كه از آن يك مثال مي بيني
جست و جوها ادامه خواهد داشت باز هم فيلمنامه خواهد داشت
پشت فردا كسي چه مي داند مرد را درچه حال مي بيني !
دستاو يز !
كشورم را دوست دارم . مردمش را نيز هم
در دلم شيراز جا دارد . ري و تبريز هم
كردم اما پارسي را پاس مي دارم به شعر
شهريارم گاه با تركان شور انگيز هم
با شمال دخترانش سبز مي پوشم بهار
جنگلش را مي كنم پيراهن پاييز هم
با جنوب مردمش قد مي كشم تا سيستان
تا عرقريزان گند مزار حاصلخيز هم
با نسيم خاطراتش مي وزم تا دور دست
عشق مي ورزم به آن زيبا جنون آميز هم
در ميان دلبرانش مي شوم شيرين . ولي
در ميان خسروانش بوده ام پرويز هم !
در ركاب نادرش جنگيده ام سر مست فتح
خورده ام زخم گران از لشكر چنگيز هم
جان اگر خون است من د ر پاي ميهن ريختم
نيست از مرگ ام براي زندگي پرهيز هم
**
مي گشايم با ل دوشادوش ماهش در خيا ل
گرچه سهمي دارم از اين آسمان ناچيز هم !
كوچكيم اما بزرگانيم در تاريخ مهر
كاش مي ديدند ما را دوستان ريز هم
كاش مثل كار و زحمت كاش مثل داغ و درد
سهم مي دادند ما را از مقام و ميز هم
**
اين صداي تلخ يك كرد است مي خواند غريب
اين غزل غمنامه ي عشق است . دستاويز هم !!
باحافظ
"هزار گونه سخن در دهان و لب خاموش"
دوباره اهل نظر می برند سر در گوش!
دراین کرانه ی تزویر و زور وزردیریست
سکوت بر سر فریاد می نهد سر پوش
دوباره مردم این خاک زود باور را
به بوی یک گل بی خار می برند از هوش !
چقد رجلوه به محراب و منبر از نیرنگ
چقد ر زهد و فریب از حدیث گربه و موش؟
گناه کیست که در چشم بی سواد هنوز
به جای واژه ی" مار" عکس می شود منقوش؟
کسی بپرسد از این گوش های ساده که هان
صدای شعبده بازان کجا و بانگ سروش ؟
جهان به کام جنون است و نام عقل ولی
هنوز می گذرند "عشق و جهل "دوشادوش
چه سال ها که بر آزادگان گذشت و دری
به روي مستي محبوس وا نكرد آغوش !
به من بگو که ورود کدام رود آیا
دوباره برکه ی مارا می آورد به خروش ؟
**
ببر به حافظ قرآن خبر که باز اینجا
ریا حلال و حرام است کار باده فروش
کدام دوره ی تاریخ می شود تکرار
"که دور شاه شجاع است می دلیر بنوش"؟
بسي رنج بردم دراين سال سي !!
شاعر! بگو شعري براي لقمه ي ناني
حالا كه ناني مي دهد تكليف انساني!
مي پرسم از پيران پاك روزگار آيا
اين روز را دارد به خاطر هيچ دوراني؟
نان قيمت جان است و خون اما چه بايد خورد
درسفره ي ما نيست جز نان چيز ارزاني!
سي سال رنج ما و فردوسي به جا مانده است
در دست هاي خالي خلق خراساني
باما خيال رقص و ميدان داشت مولانا
افسوس مارانيست جز زلف پريشاني!
ته مانده ي جان من است اين شعر را بشنو
شايد نماند بيش از اين در پيكرم جاني
**
درياد دارم انتهاي آخرين پاييز
آغازشد از نيمه ي سرد زمستاني
آنجا بهاري مي شكفت از خون ومي گفتيم
ديگر بهاري جاودان داريم و باراني
يك روز اما ناگهان برخاستيم از خواب
نه لاله اي ديديم و نه فصل بهاراني
تا چشم ها مي ديد سرما بود و آنسوتر
جان دادن جنگل در آغوش بياباني
بابغض و حيرت يك نفر از ديگران پرسيد
در باغمان بيدار بود آيا نگهباني؟
پاسخ نمي داديم زيرا خوب مي ديديم
ماخود سپرديم آن درختان را به طوفاني!
طوفان كه ما با جنگل او را دوست مي ديديم
آن بيشه را بركنده بود از ريشه در آني
دلمرده و اندوهگين بوديم و مي گفتيم
ايكاش با طوفان نمي بستيم پيماني
اما حقيقت جاي ديگر بود و می دانیم
طوفان نمي فهمد به جز صحراي ويراني !
آنگاه باقي ماند بر ديوار نوميدي
تصويري از حسرت نصيبان پشيماني...
**
آن روزها رفتند و حالا شعر مي خواند
شاعر شبيه لاله ي سردر گريباني
درجامه ي ايمان ولي در آرزوي نان
خم مي شود هر روز پيش نا مسلماني
آنگاه شعري ناگزير از دفتر تحقير
مي خواند و مي گويد از "فصل درخشاني"!
فصل درخشاني كه مانندش نخواهد بود
درهيچ عهد تلخ و تار روزگاراني
باور نخواهد كرد اما حرف هايش را
حتي رئيسي ساده و مسوول ناداني!
در سينه دارد كوله بار كينه و ترديد
دردفترش اما چه تحسين فراواني !
**
اين روزگار شاعران سرزمين ماست
ناچار مي خندند با اندوه پنهاني
آزادي و آزادگي را دوست مي دارند
اما از اينان نيست گفتن كار آساني
وقتي غم نان داري و خالي است دستانت
جز نان نمي خواهي سرود از هيچ دستاني
تا اين جهان باقي است باري تا دهان باقي است
اين قصه ي انسان و نان را نيست پاياني
شمشير نان تا دركف نامردمان باقي است
هر روز خواهد ريخت خوني بر سر خواني !
**
اي كاش روزي مي رسيد از راه و مي ديد م
ديگر ندارم در دهانم هيچ دنداني
آن روز بي دندان و بي نان سرخوش و آزاد
خواهم سرود از لذت پايان زنداني
آنگاه در جغرافياي بي كران شعر
با واژه هاي تازه خواهم ساخت ايراني !
احمد شاملو: برف نو برف نو سلام سلام
بنشين خوش نشسته اي بربام
شادي آوردي اي اميد سپيد
همه آلودگي است اين ايام !
ببار برف زمستان !
ببار برف زمستان به روي صخره و سنگ
ببار يك سره تا صبح بي دريغ و درنگ
ببار بر سر آن كوه هاي دورادور
ببار در دل اين كوچه هاي تنگاتنگ
ببار تا مگر اين خلق خفته بر خيزند
كه تا به كار بيفتد دوباره بيل و كلنگ !
ببار تا كه سپيد تو با سياهي شب
به چشم ما بنمايد دوباره روح پلنگ
پلنگ وار برآييم روي شانه ي كوه
و عاشقانه بگيريم ماه را درچنگ
**
مگر به دست تو عاشق شويم برف عزيز
وگرنه بودنمان را گرفته اند به جنگ
در اين لباس عروسي بيا كه پاك كنيم
دل سياه زمين را كه از ستم زده زنگ
تمام سادگي ات را از آسمان بفرست
كه با تو عكس بگيرد دوباره شهر قشنگ
ببين كه از سر تزوير و ترس افتاده است
ميان سادگي و ما هزارها فرسنگ
بيا كه با تو برقصيم بي تعارف وحرف
و روسياه بمانند مردمان دورنگ !
شايسته اش بودي...
براي نارياي عزيزم
اين است مزد سادگي هاي دل خامت
اين است آن تاوان خواب نا به هنگامت !
شايسته اش بودي اگر كابوس شد خوابت
يا شد شراب باستاني زهر در جامت
پايان تلخ قصه را آيا نمي ديدي
درعمق تصوير هراس انگيز ايامت ؟!
**
هان رستم دستان! بپرس از رخش روياها:
"آنجا چرا در خوان آخر سست شد گامت" ؟
مي گويدت:"جز چاه پاياني نمي شد ديد
با مهرورزي هاي كور بي سر انجامت
آنكس كه اورا چون برادر يا پدر ديدي
يك عمر دشمن بود وكرد از خنده اي خامت!"
**
آمد بپوشد خلعت نو بر تنت تاريخ
ناگاه ديدي فين كاشان است حمامت
تهمينه جان! تلخ است اما راست مي گويم
باخنجر خود كشته شد سهراب ناكامت !!
من با تمام نا مرادي ها هنوز اينجا
هر روز عاشق مي شوم با بردن نامت
**
فردا دراين آهنگ با آهنگران برخيز
شايد درفش كاويان رقصيد بر بامت !
پلنگ !
به: خواهرم مريم و برادران شهيدش
هنوز كشته مي شوي ميان بازوان سنگ
چنان كه دردمي كشد به روي قله ها پلنگ
غريب وار تير مي خوري و خسته مي نهي
كنارآخرين غروب سر به شانه ي تفنگ !
زمين گرفت سهم خويش را از آسمان و صلح
و نيست سهم " كودكان آفتاب "غير جنگ !
**
نشسته ايم پاي سرنوشت اين زمانه اي
كه لحظه اي به احتراممان نمي كند درنگ
ببين كه مي مكند خون دجله و فرات را
قراولان چشمه ها و مردمان چشم تنگ
كدام قصه مي توان شنيد تلخ تر از اين
كه آب زندگي به كام ما رسيد و شد شرنگ !
چگونه مي شود كه از صداي خويش شرم كرد
چگونه مي توان سكوت كرد و شهره شد به ننگ ؟!
**
بلند مي شويم و مثل گرد باد مي رويم
رسيد كاروان اين قبيله با صداي زنگ
پلنگ پر غرور" زاگرس" عروس ماه را
فراز قله هاي مرگ هم مي آورد به چنگ
**
اگرچه زخم خورده اي و پلك بسته اي ولي
نگاه كن به انتهاي اين حماسه ي قشنگ
گرفته سرخ و زرد و سبز دست هاي كوه را
و چرخ مي زند به روي قله پرچمي سه رنگ!
امروز روز اول ديماه است !!
گرچه مطابق مندرجات شناسنامه اول آبانماه سال پنجاه خورشيدي به عنوان زادروز من قيد شده اما مطلعين و بانيان شر- پدر و مادرم – معتقد ومعترف و مصرحند كه من شب چلگي سال چهل و نه ام.از اين تصحيح و تصريح كه بگذرم يك اعتراف ساده و نسبتاضروري هم بكنم كه :دست كم ده – پانزده سالي مي شود با رسيدن اول ديماه ناخودآگاه زمزمه مي كنم"امروز روز اول ديماه است".....و اميدوارم اين سرآغاز به سرودن شعري بيانجامد كه با اين مطلع شروع و به گفتن غزلي قابل قبول منجر مي شود.اما بعد چي؟..هيچي!!....
درست در شرايطي كه فكر مي كردم ديگر نبايد الاف اين مصرع عاريتي عقيم بشوم بارسيدن شب چله ي 87 ناخودآگاه دوباره همان واژگان تكراري و آشنا لبهايم را به زمزمه و وسوسه واداشتند.براي گريختن از شر اين تلاش تكراري نافرجام به رختخواب پناه بردم ولي اين بار انگار ول كن نبود.در همان اثناي بيداري و خواب چيزهايي به ذهن و زبانم رسيد كه حوصله يادداشت كردنش را نداشتم.نمي دانم كي و چطور خوابم برد اما همينكه صبح زود بيدارشدم دوباره مثل پروانه ي لجوجي آن مصرع موصوف با ملحقات شب قبل به زبانم هجوم آوردند و اين بار بفهمي – نفهمي مجبورم كردند قلم كاغذ بر دارم و بنويسم!
آنچه مي خوانيد – واميدوارم بدتان نيايد – تقريبا حاصل يك ساعت است پس از 15 سال ! في الواقع مي توانم ادعا كرد كه اين تنها شعر تاريخ است كه سرودنش 15سال و يك ساعت طول كشيده است!
امروز روز اول ديماه است
روزي كه سرد و ساده و كوتاه است
امروز زادروز من است اما
از سي و هشت سالگي ام آه است
آه از كتاب عمر كه مي بينم
تقويم مرگ هاي هراز گاه است !
**
اينجا زمين تشنه پراز رود است
اينجا هواي تيره پر از ماه است
چشمي كه پاي پنجره مي گريد
از حال ما هر آينه آگاه است
پشت پيادگان هنوز اينجا
خم زير زين مرحمت شاه است !
**
در مصر عشق قحطي زيبايي است
تقدير يوسفان جهان چاه است
گندم به باد رفت و به ما گفتند
امروز نان آدميان كاه است
"فتحي قريب " بود و به غربت رفت
باما خيال" نصرمن الله" است !
**
اينجا هرآنكه بست دهانش را
گوياترين سخنور درگاه است
اما هر آنكه از غم انسان گفت
بي شك فريب خورده و گمراه است
جزشعر و باد دركف شاعر نيست
ماراكجاست آنكه هوا خواه است ؟!
...نه قد خم نمي كنيم!
امروز اگرچه پاكي و خاكي است كيميا
مي ايستم برابر نيرنگت اي ر يا
نان تو جز فریب سپیدی به سفره نيست
هرچند اگر كه آمده باشي از آسيا
از بويت ای لجن نفس باغ ماگرفت
داری به سر اگرچه کلاه اقاقيا
**
اي عشق بي دريغ! بیا و نگاه کن
اینجا نشسته کبر و ر یا جای كبر یا
در شهر ما ر يال و ر يا حکم می کنند
باورنمي كني به تماشاي ما بيا !
بامابگو چگونه ازاين فصل بگذريم
خواهيم مرد خسته از این روزگار يا... ؟!
**
قد خم نمي كنيم . نه قدخم نمي كنيم
مارا اگرچه فقر نشاند به بور يا
تاريخ ما گواست كه ايران نخورده است
هرگز فريب شكل دروغين برديا
اي حضرت دروغ !خدارا به ما بگو
ميراث مهر و داد چه داری تو ازنيا ؟!
خود دير نيست واقعه سوگند مي خورم
روزي رسد به آخر خط اين كيا بيا !