تبليغاتX
اتفاقا ما...

اينگونه پيش اگر برود...

 

اين كورها كه چشم توراخواب مي كنند

بازت به خواب حادثه  پرتاب   مي كنند !

 

آنگاه   باز     قصه ي کوران   تشنه    را

با    آبروي  چشم تو   سيراب مي كنند

 

اين باد هاي   موج سوار  عاقبت  شبي

ما را دچار   وحشت  گرداب    ميكنند!

 

تصوير خنده هاي غم انگيز   درد   را

در وهم   شادماني   ما  قاب    مي كنند

 

با  آرزوي  مرگ  مقدس  من و تو  را

در انتظار  فاجعه  بي  تاب  مي كنند !

 

وقتي براي   كشتنمان  نقشه  مي كشند

تحسين  رزم  رستم و سهراب مي كنند!

 

دارند    در  برابر   چشمان    رودها

با دشت ها   حكايت  مرداب  مي كنند !

 

ما  را به درس عاطفه و عشق مي برند

 اما  به عكس  غاصب  و قصاب مي كنند!

 

اين گونه پيش اگر برود هر چه راست را

خرج    فريب كرده  و  نا يا ب  مي كنند !

 

كم  كم    شكوه  زندگي   از ياد   مي رود

اين سان كه مرگ را همه جا باب مي كنند !!

+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 11:19 توسط علیرضا سپاهی لائین |

اين هر دو كار سخت محال!

 

                                                                 براي دخترانم

 

هان دخترم!   ريا و ريال  از پدر مخواه

اين هر دو كار سخت محال از پدر مخواه

 

آنها كه دست دختر همسايه  ديده اي

جز وهم نيست: خواب وخيال از پدر مخواه!

 

تا اوج ما ل   يكشبه هم    مي شود پريد

اما   در اين معا مله    بال از پدر مخواه!

 

حق با شما و مادر و اقوام ديگر است:

"وقت خريد همت و حال از پدر مخواه"

 

جز رنج سهم شاعر اين شاهنامه نيست

ديگر  توان رستم زال    از پدر مخواه

 

مارا همين كه زنده بمانيم كافي است

رنگ رفاه و كثرت مال از پدر مخواه

 

از من بپرس باني اين روز تيره كيست

اما   جواب تلخ سوال   از پدر مخواه

 

دزدي رسيد و   گندم آماده را   ربود

تعقيب اين  شريك جوال از پدر مخواه !

 

پايان   اين حكايت كور   ازپدر مپرس

معناي   اين حقيقت كال   از پدر مخواه

**

هان دخترم!براي تو سخت است زندگي

اما به غير نان حلال از پدر مخواه!!

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 9:34 توسط علیرضا سپاهی لائین |

زندگي.... بازندگي !

          گزارشي از يك اتفاق ساده وكوتاه

 

اين يك گزارش كوتاه وساده است از يك اتفاق ساده وكوتاه!

اين گزارش هيچ گونه ارزش قانوني وتوجيهي ندارد ونيز هيچ حرفي براي گفتن جز اينكه تاكيد كند:يكي از آن 7ميليارد وخرده اي آدم روي زمين كه ممكن بود الآن مرده باشد هنوز نمرده است و معلوم نيست تاكي قراراست در بلاتكليفي سهمگين جهان سومي خود به حيات پر بار وبي ثمرش ادامه دهد وبه شكرانه ي ادامه ي زندگي باشكوهش نذر ونيازوخيرات كند !

اين گزارش گذرا تنها پاسخ كوتاهي است به پرسش آن دسته از ياران مهربان ونگران كه مصرانه خواستار توضيح واقعه و يافتن اطمينان از سلامتي اين دوست دار مخلص خويش اند.اين گزارش مي تواند هر گونه تعبير ومعنايي داشته باشد جز اينكه :ايهالناس !من خوشبختانه زنده ام و چه سعادتمند است جهان كه هنوز سنگيني يك آدم 90 كيلويي را بر گرده ي زمين فلك زده اش حس مي كند و همچنان يك پشم كوچك – كه من ام -به چانه ي مبارك آويخته دارد!

بهترين رهاورد چنين واقعه اي براي من مي توانست يك غزل  باشد.اما پس از چندين روز خاموشي وفراموشي –كه گاه چه نعمت بزرگي است اين فراموشي- خوب كه ماجرا را شنيدم  وحساب هارا كردم ديدم كل داستان از يك رباعي بيشتر نمي ارزد.وهمين شد كه قال قضيه را با رباعي پاياني اين گزارش كندم و از شما استدعادارم در كشكول وزين خطرات وخاطراتتان آن را به حساب  قصيده بگذاريد!

به هر روي:

شامگاه هجدهم شهريور1388 -شب ضربت خوردن امام نخست شيعيان-صدمتر ازدوراهي "سررود" گذشته به سمت "قلعه نو" نيم ساعت پس از غروب خورشيد افت ناگهاني قند كاردستم داد و فرمان پرايدي را كه به سمت كلات نادر مي راندم در هموارترين بخش ازجاده اي بسيار ناهموار ازدستم گرفت تاخودروي بي چاره از راه به در شود و بعد از سه -چهاربار غلتيدن به پشت بيافتد ومن وهمراهانم را لنگ در هوا بگذارد!

 ...خوشبختانه به هيچ كدام مان صدمه جدي وارد نشد جز اينكه سرم شكاف كوچكي برداشت(در همان حوالي فرق شكافته ي امام نخست شيعيان )وچند روزي را براثر ضربه و افت طولاني قند دوچارنعمت با بركت فراموشي بودم تا ...اوايل مهرماه كه رفته رفته بهتر شدم وحالاهم هفته ي دوم است كه باز  سركارم!

در باب اين واقعه لحاظات وملاحظات بسياري گفته وشنيده شده است.از آنجمله است :

1-هنوز هم ساعات ومقدمات آغازين اين سفر را به ياد نمي آورم.به ياد نمي آورم كه چگونه آماده ي رفتن شده ام وهمراهانم را كجا ديده ام وچطورسوار ماشينشان كرده ام و مهمتر اينكه يادم نمي آيدچگونه از جاده ي190 كيلومتري مشهد-كلات(لايين نو)120 تايش را رفته ام وبعد اين اتفاق رقم خورده است.فی الواقع هرچه را به یاد  می آورم خاطر ه ی رفت وآمد های پیشین من در همین جاده است !

2-دراين مسيرنسبتا طولاني به ندرت مي توان يكي –دو كيلومتر جاده ي كفي يك دست پيدا كرد.جاده ي كلات مسيري كاملا كوهستاني و پر پيچ وخم است  كه چنانچه خودرويي از آن خارج و واژگون شود جز به مدد بالگرد نمي توان آن را از اعماق دره ها بيرون كشيد.با اين حال شاهكار" چپ كردن  " من در يكي از همان نادر قطعات خطي هموار اتفاق افتاده است واين به نوبه ي خود سازنده ي يك ضرب المثل معروف است (معروف خواهد شد) كه : هيچ چيز باعت انحراف ما از مسير نمي شود مگر راه راست!!

3- ماشين من بيمه ي بدنه نداشت وناگزير براي بازآوردنش از تعميرگاه وصافكاري اقل دوميليوني بايد بسلفم!اين مبلغ جز براي امثال من پول زيادي نيست اما نگراني عمده ي من اينجاست كه سلفيدن يا سرفه كردن براي شكم خالي نتيجه اي جز بيرون ريختن دل وروده نخواهد داشت.باين حال مي گويند برو خدا را شكر كن كه در اين تصادف كسي طوريش نشد .مي گويند مثلا اگر خودت مرده بودي ديگر صحبت از پول برايت چه معنايي داشت؟! مي بينم كه حرفشان درست است.خدارا  هزار مرتبه شكر... اما هرچه حساب مي كنم نمي توانم بفهمم شكمي كه جيبش خالي است و اگر بخواهد دو ميليون بيش از محاسبات روزمره اش بسلفد حتما دل وروده اش را بالا مي آورد ديگر شكر گزاري زنده ماندنش براي چيست؟!!

4-دوتن همراهان من دايي وپسردايي ام بودند كه در واقع اين دومي مريض احوال بود ومدتي را به دليل شكستگي لگن درمشهد بستري شده بود.اينطور كه مي گويند من در حال انتقال او به خانه ي شان در روستاي سنگديوار از توابع لايين نو ي كلات نادر بوده ام.  .درعين حال فرداي آن روز من مي بايد در لايين نو مجري مراسمي مي بودم كه همه ساله در همين ايام – به ابتكارو همكاري تعدادي از دوستان اهل فرهنگ - براي معرفي و تشويق قبول شدگان كنكور سراسري دانشگاه ها بر گذارمي شود.مي گويند تو نيت ات خير بوده وبراي كار خير در راه بوده اي  براي همين هم موضوع به اين سادگي وكم هزينگي ختم به خير شده است.دلم مي خواهد اين حرف ها را باور ودلم را به اين تعارفات خوش كنم اما نمي دانم چرا مرض قند وماشين ظريف ونحيف پرايد اين حرف ها حالي شان نمي شود.نمي دانم چرا همين حالا كه به سلفيدن آن دو ميليون فكر مي كنم از حنجره ام تا انتهاي روده ي كوچكم درد مي كند!

5- دقيقا نمي دانم من اين گزارش را براي چه نوشتم اما مطمئنم اين حرف ها همه ي آن چيزي نيست كه مي خواستم بگويم ونيز شك ندارم كه بناي نوشتن  بسياري از اين حرف ها را نداشتم.اين واقعيتي است كه آن را تنها بايد به حساب فراموشي وعدم انسجام ذهني من در اين روزها گذاشت.به هر روي تا پرت وپلا گويي من كا را به جاهاي باريك وتاريك نكشانده آن رباعي موعود را تقديم حضورتان مي كنم. اما پيش از آن از اين فرصت استفاده مي كنم و ضمن عرض گرمترين وخالصانه ترين سپاس ها خدمت عزيزان و نازنيناني كه اين روزها با ر زحمات مرا بر دوش داشته اند ودارند  از تمامي عزيزاني كه اين روز ها اسباب نگراني ودلواپسي شان بوده ام صميمانه عذر مي خواهم.بادرود و بدرود.

 

ادامه ي بازي...

 

بازآمدم از    ميانه ي   راه   بهشت

تا  زنده شوم به حكم تقدير نوشت

 

تا زنده شوم  كه باز   بازنده  شوم

افسوس ادامه دارد اين بازي زشت!!

+ نوشته شده در شنبه یازدهم مهر 1388ساعت 16:3 توسط علیرضا سپاهی لائین |

دوتاگل توی یه گلدون بلور

 

 

در   پس      پنجره  هاي   دهكده

دوتا   فانوس   طلايي    روشن اند

 

شب رو از رو خونه ها پس مي زنند

انگاري       نور دو چشماي من اند

**

دوتا گل        توي يه گلدون  بلور

كه زمستونا مي شن    بهار هم

 

دوتا   كاج با صفا     كه    عمريه

خم  شدن   آروم آروم     كنار هم

 

 




 

اشكشون كه روي گونه مي چكه

شبنم    نجيب       رنج و زحمته

 

زير چتر     شاخه هاي   سبزشون

سايه بون   ساده ي       محبته  !

**

اين دو تنديس   نجابت واسه   من

توي عشق    و    زندگي نمونه اند

 

دوتا امضا     تو كتاب    خلقت اند

يادگاراي    خدا     تو      خونه اند

**

پدرم      يه باغبونه   .       مادرم

تو   شباش مثل   يه ماه    مهربون

 

اين ترانه      عكس  لبخند  اوناست

كه مي خوام  قاب بگيرم تو آسمون !

+ نوشته شده در سه شنبه سوم شهریور 1388ساعت 8:40 توسط علیرضا سپاهی لائین |

ما به روایت من

-----------------

"ما به روایت من" نام مجموعه ی شعری است که اخیرا نشر "تکا "ازسروده های من چاپ و روانه ی بازار کرده است.اینکه این کتاب را کجا می توان دید وخرید حقیقتا نمی دانم اما با توجه به شمارگان ۸۰۰۰تایی مندرج در شناسنامه(و شمارگان ۱۲۰۰۰تایی اش مطابق قرار داد) یحتمل باید به کتاب فروشی های دولتی ونیمه دولتی سراسرکشور هم رسیده باشد.در عین حال به عرض برسانم  سهم  مؤلف تنها ۲۵ جلد بودکه از این مختصر فی الحال فقط ۵ تا یش باقی مانده است! 

 این کتاب که الحق به شکل آبرومندانه ای طراحی وچاپ شده ۱۰۲غزل ازگزیده ی کارهای قدیم و جدیدم را در بردارد و حدودا همه ی شعرهای عرضه شده در این وبلاگ را هم شامل می شود.برای من مهمترین نکته در چاپ این مجموعه امکان حضور آثاری است که نقد بی پرده ی رفتار حاکمان مضمون عمده ی آن است وبراین اساس چنانچه وسعت بلند نظری ممیزان وزارت ارشاد وسعه ی صدر گردانندگان نشر تکا را می دانستم به همین مختصر خودسانسوری موجود ومحسوس هم تن نمی دادم!

باری «ما به روایت من» هیچ ادعایی ندارد جز این امیدواری که توانسته باشد برداشت «من» از شرایط اجتماعی وسیاسی و تاریخی« ما »را به صادقانه ترین وصریح ترین شکل ممکن به محضر قاضیان عادل و مصلحت ستیز فردا روایت کند.یکی از غزل های این کتاب را می خوانید:

------------

بعد از اين

 

اين شعر ها براي زماني است بعد از اين

فرياد بي دريغ دهاني است بعد از اين

 

اين واژه اي كه درد مرا مي كشد به دوش

در جست وجوي حس بياني است بعد از اين

 

امروز    در مكالمه لاليم       و   ناگزير

اين حرف ها براي زباني است بعد از اين

 

اين قومر  اگر    براي خدا بندگي نكرد

در انتظار خلق جهاني است بعد ازاين

 

گفتم به آرش اينهمه ترديد چيست؟گفت:

اين تيرها براي كماني است بعد از اين

 

با   بركه ي محاصره در كوه ها      بگو

چشمم به آب هاي رواني است بعد از اين

 

معذورم از تو اي غزل خسته ام كه عشق

احساس ناب مرد و زناني است بعد از اين

 

شب با دهان سفره ي خالي به خند ه گفت

خورشيد قرص كوچك ناني است بعد از اين

 

حالاكه گوش سنگ بدهكار ناله نيست

بغضم طلوع خط و نشاني است بعد از اين

 

ما گريه مي كنيم و به جايي  نمي رسيم

فرياد كن كه گريه  روا  نيست بعد از اين

 

بسيار حرف ها كه نگفتيم و رد شديم

اين شعر بخشي از سخناني است بعد ازاين

 

خواهي شنيد     قصه ي مارا اگرچه دير

از اين غزل كه نامه رساني است بعد ازاين !

 

+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم مرداد 1388ساعت 13:50 توسط علیرضا سپاهی لائین |

شبانه ها

 

سوال كرد مردي   از غم    زمانه هاي ما

كه ازچه عاشقانه نيست حافظانه هاي ما؟

 

سوال كرد و    پاسخ از نگاه تلخ ما گرفت

كه زخم دار بار زندگي است شانه هاي ما

 

كدام ساقي   از كدام ساغر   از كدام خم

شراب مي دهد به دست عاشقانه هاي ما ؟

 

ببين كه شعله شعله آه مي كشيم ومي شود

 بلند    از تمام  بام ها    زبانه   هاي    ما

 

براي مهر    هرچه لانه ساختيم     سوختند

خراب شد   به دست باد     آشيانه هاي ما

 

به نام سابقم  مخوان   مرا كه    بعد سال ها

نمانده است    غير خشم     از نشانه هاي ما

 

نه شاهدي!   نه رند بي تعلقي!   نه عاشقي!

كجا    به رنگ حافظ است    اين بهانه هاي ما؟

**

دلم   شبيه   زورقي      در آب بود      و   ناگهان

وزيد موج      و   ناپديد   شد    كرانه  هاي   ما

 

غروبي از افق  رسيد  و    گم شديم پشت شب

و ناگزير     صرف ماه   شد       شبانه هاي ما

 

هزار صفحه    شعر ناب ساختيم    و زد    به آب

هزار    زورق سپيد      با ترانه هاي      ما

 

هزار نامه رفت    از    هزار سمت و    مي رسد

شبي به دست مردم     جهان   رسانه    هاي ما

**

چه نسبتي است بين عشق و سينه هاي داغدار

چه نسبتي است بين بيت شعر   و خانه هاي ما؟

 

صدابزن كه عشق درد گم شدن دراين شب است

صدا كم است    و درد مي كنند     چانه هاي ما !

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم تیر 1388ساعت 12:54 توسط علیرضا سپاهی لائین |

نداي آزادي !

 

دم خروس تو  پيداست   زير     سو گند ت

چنان كه  تيغه ي شمشير  پشت لبخند ت

 

دوباره لب به نصيحت گشوده اي  و دروغ

دريغ   حال  مرا    مي زند به هم   پند ت

 

چگونه  مومن  شيريني ات شوم  خسرو

كه   تلخ مي گذرد   روزگارم  از  قند ت ؟!

 

به روي سرخ شهيدان ما چه خواهي گفت

از اين سياهي بي شرم اگر بپرسند ت ؟!

 

چنين كه  مدعي   عدل   كردگار    خودي

كجا بريم   شكايت    از اين   خداوند ت؟!

 

دلم گرفت در اين شهر بي صداي  غريب

كه  در حصار  تو  افتاد  و مرد  در   بند ت!

 

چقدر پشت ستم مي شوي نهان؟  توبگو

پناه مي دهد اين سقف كهنه تا چند ت ؟!

 

اگر كه مرگ ات ازاين زندگي    نجات دهد

به غير نفرتما ن نيست  سهم    فرزند ت!

 

بريده  شد  همه   از دست وپاي     باور ما

هرآنچه  رشته ي پوسيده  داشت پيوند ت!

 

گذشته  " قصه ي  مرگ  اميد"  بود .  ولي

مباد   در پس     آينده     هيچ     ما نند ت

 

 **

ندای  خوني    ميد ان        سبز     آزادي

 رسيد  و  آخر  خرداد      رفت    اسفند ت

 

سياه سوگ سیاووش نيست   جامه ي ما

عزاي  ديو سپيد است   در      دماوند ت !!

+ نوشته شده در یکشنبه هفتم تیر 1388ساعت 11:17 توسط علیرضا سپاهی لائین |

گربه !!

 

گربه اي  عاشق زيبايي انسان    شده بود

آنقدر عاشق و بي دل كه پريشان شده بود!

 

عشق انسان و دل گربه ي كوچك ؟ باري...

كار سختي است ولي  سخت هم آسان شده بود

 

گربه ي عاشق و دل باخته در شهر غريب

كنج  ويرانه ي يك باغچه  مهمان شده بود

 

عشق اين گربه پر از پاكي و بي باكي بود

آنچنان بود كه سر لوحه ي شيران شده بود!

 

عشق اگر بود   تهيدستي  انسان هم   بود

و ازاين روي غم گربه دو چندان شده بود

 

با خودش می گفت:اين شهر چرا گرسنه است؟

- پاسخ پرسش او سفره ي بي نان شده بود!

 

هرچه مي رفت  نگاهش به نبودن مي خورد

چشمش انگار كه بن بست خيابان شده بود

 

گربه از فرط هوا خواهي انسان نا چار

سخت سر گشته ي صحرا و بيابان شده بود

 

تا كه  يك روز به دنبال  دويدن  يك عمر

كوچه ي عشق برايش خط پايان  شده بود

 

گربه ي بي خبر از سرعت و ساعت ناگاه

زير ماشين زمان رفته و  داغان شده بود!

 

همه ديدند كه  در كوچه ي تاريخ  آن روز

گربه ي گم شده اي نقشه ي ايران شده بود !!

+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم خرداد 1388ساعت 9:37 توسط علیرضا سپاهی لائین |

آرش !

 

آرش ! بيفكن تير ديگر   سرزمينت را

بر خيز و بر خاور بيفشان آستينت را

 

آنقدر در تركش نهادي     تير بي پيكان

كه از يادمان برديم فرق مهر و كينت را!

 

نزديك و تنگ و تار شد اين مرز. بر البرز

بازآي و روشن كن دوچشم دور بينت را

 

اين واپسين بخت است -در گوش تو مي گوييم-

فرياد كن  در  دشت  تير    آخرينت    را

 

خشم تورا  ديريست    پيران آرزو مند ند

خم كن  كمانت  را و پرچين كن جبينت  را

 

چيزي نماند  از خيمه هاي شعله ور . ناچار

بيدار كن    ياران   خاكستر  نشينت   را

 

در اتفاق  دوستان  و  دشمنان   ديدي

اهريمنان - حتي  - اذان گفتند     دينت را؟!

 

با اين همه سرهاي از دانش تهي  با تيغ

چندين كمند شصت  خم  بربند  زينت  را

 

شب لشكرش را پشت كوه آورد. چون خورشيد

بر قله ها طوفان  آتش كن   كمينت  را

 

آغاز كن با   دوستان كينه   ورز      آنگاه

برجاي بنشان  دشمنان روس و چينت را !

+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388ساعت 11:18 توسط علیرضا سپاهی لائین |

 

خبر- نظر- اثرو.......التماس دعا!

 

 

دوستان عزيز و سروران گرامي!

سلام.

 

آنها كه دستي به كار نوشتن دارند وبه هر طريق در همين دنياي مجازي براي خود خانه اي ساخته اند و هرازگاه به همسايه هاي اين جهان پهناور بي مرز  سري مي زنند و با نظر و اثرخود به رونق اين بازار مكاره مي افزايند به روشني واقفند كه گسترش وبلاگ ها و وبسايت ها و عرصه هاي تبادل اطلاعات مجازي همانقدر كه محصول توسعه ي روزافزونitوامكانات رشك انگيز"وب"است به همان اندازه هم با محدوديت امكان اظهار نظر و عرض اندام در دنياي واقعي ارتباطات رسانه  اي مربوط است.دشواري تدارك ديدن يك رسانه ي نوشتاري در دنياي واقعي ما به عوامل و مناظر متعددي بر مي گردد كه گران وهزينه بر بودن- منوط به داشتن مجوز بودن – عدم اقبال تضمين شده ي مخاطب و اشراف بر روابط مافيايي پس پرده ي مناسبات    از جمله ي آن است.

 با اين مقدمه و در نظر داشتن اين حقيقت تلخ كه : در شهري مثل مشهد كه از هر منظر دومين شهر بزرگ كشور ايران به شمار مي رود سرانه ي انتشار روزنامه و مجله و كتاب رقمي بسيار حقير و آزار دهنده است شنيدن خبر تولد يك روزنامه   خبری مبارك و اميد آفرين است. در اين ارتباط سخن بسيار مي توان گفت اما در اين مجال از خير بازگفت  آن بسيار – كه بسيارتان ناگفته مي دانيد- مي گذرم. و به اين بسنده مي كنم كه:

"شهر آرا"كه تا پايان ارديبهشت ماه جاري سال دوازدهم انتشار خود را به صورت هفته نامه دنبال مي كند مصوب و مقرر است كه از اوايل خردادماه روزنامه شود.گرچه اين خبر را پيشتر برخي ازدوستان بطور خصوصي شنيد ه اند اما به پيشنهاد همان ها بد نديديم در اين وبلاگ آن را با دوستان و خوانندگان گرامي در ميان بگذاريم.

آنچه پس از خبر عمومي انتشار روزنامه ي شهر آرا نياز مند اطلاع رساني دقيق مي نمايد اين  كه اين روزنامه "سرويس ادب و هنر" هم دارد و ظاهرا مسووليت اين بخش از كار به عهده ي اينجانب است.

پس اين اعلام عمومي بدان معناست كه دوست دارم دوستان اهل قلم و ادب و نظرم اين فرصت را مغتنم بدانند و ضمن منتي كه بر بنده خواهند نهاد آثار خود را اعم از شعر و قصه يا نقد و نظر يا هر چه   را گمان دارند در چنين مجموعه اي ظرفيت رسانه اي شدن دارد به نشاني من ميل كنند :

sepahilaeen@yahoo.com

نيازمند توضيح نيست كه شهر آرا روزنامه ي مردم مشهد است وبراي اين طيف ازمخاطبان وبا ملاحظه ي پوشش دادن دغدغه هاي آنان منتشر مي شود.در واقع مطالب مندرج در اين روزنامه بايد واجد   ويژگي هاي ذيل باشد:

1-      به نحوي با شهرو مردم مشهد(وبا كمي اغماض خراسان) در پيوند باشد.يعني يا نويسنده زاده ي اين جغرافيا باشد يا به موضوعي بپردازد كه از اين جغرافيا وجاهت مي گيرد.از منظر ما مشهد يك كشور است و  سرويس ادب و هنرشهر آرا مي خواهد به مناسبات ادبي – هنري اين كشور بپردازد.

2-      از نگاه ما محدوده ي انتشار به معني محدوديت نگاه به كاروآثار قلمي نيست.از قضا تصميم گرفته ايم در اين سرويس به مقوله ي هنر وادب خيلي هم جدي و تخصصي نگاه كنيم.در واقع گرچه محدوده ي انتشار ما مشهد است اما نگاه ما همواره به استانداردهاي كشوري وجهاني ادب و هنر خواهد بود.

3-      "فهم عوام و پسند خواص" شعار درست و دقيقي است كه سياست گزاران رسانه اي براي كيفيت مطالب منتشره در يك روزنامه همواره مد نظر داشته اند ولحاظ كردن آن را به نويسندگان خود توصيه مي كنند.ما هم به اين اصل معتقديم و هرگز فراموش نخواهيم كرد كه توجه تخصصي به مقوله ي ادب وهنر نه بايد تا بدانجا باشد كه مخاطب عمومي روزنامه را از پيگيري ودرك آن ناتوان و نوميد كند.

 

                                                    **

 

در پايان اين نكته را هم ناگفته نگذارم كه شهرآرا آماده است تا به دوستاني كه مايلند بطور جدي و مستمر با آن در ارتباط باشند وبرايش بنويسند در صورت تمايل آنان (مطابق اشل پرداختي ديگر روزنامه ها) حق التاليف بپردازد.

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388ساعت 15:36 توسط علیرضا سپاهی لائین |

راه !

 

راه را اشتباه مي رفتيم  هيچ سمتي   نشان راه  نبود

جاده در سنگلاخ گم مي شد  جاي ترديد و اشتباه نبود

 

راه را اشتباه آمده بود    مرد سرسخت كاروانسالار

در دل سرد و سنگي اش اما هيچ احساسي از گناه نبود

 

پاي شب در زمين فرومي شد  دست سنگين باد   رومي شد

هيچ جا در چهار سمت افق   خبري از طلوع ماه نبود

 

پشت كوه بلند رويارو  دره ي ژرف حمق مردم بود

لاجرم سرنوشت رفتنمان  جز رسيدن به عمق چاه نبود

 

كاروان خسته در دل صحرا را هها بسته روز ناپيدا

روي لب ها و گوش ها حرفي  جز عبور شب سياه نبود

 

يك نفر بانگ زد كه راه اين نيست  فرصتي هست و باز مي گرديم

گزمه ها زود دوره اش كردند   با دهانش مجال آه نبود !

 

مرد خود خواه كاروانسالار  سرفه اي كرد و گردو خاكي شد

چشم هارا كه لا جرم  بستيم  برسر هيچكس كلاه نبود !

 

بارها گفته بود پشت افق  راه ما مي رسد به  باغ بهشت

دركويري كه ما در آن بوديم   اثري از گل و  گياه نبود

 

همچنان  راه كاروان سد بود همچنان حا ل  مردمان بد بود

خنده خشكيده بود وحتي اشك    درپس پلك ها نگاه نبود

 

غير ترديد .  ترس .  نفرت. تب. حرفي ازدل نمي رسيد به لب

مثل اين شعر در سراسر شب  جز نفس هاي گاه گاه نبود !!

+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388ساعت 14:10 توسط علیرضا سپاهی لائین |

منتظرماه نو !

 

عمري تمام   منتظر ماه نو شديم

از ماه پيش ماه پس آن را گرو شديم

 

آغازماه  مزد گرفتيم و  روز بعد

با دستهاي خالي ناچار هو شديم

 

يك روز مزد و تلخي يك ماه انتظار

اينگونه در هجوم حقارت ولو شديم!

 

ما   سكه سياه رباييم   و   ناگزير

صرف  دوباره بودن خود از جلو شديم !

 

**

 

گفتند با شتاب بياييد  و بي سوال

با اشتياق در پي ايشان به دو شديم

 

مثل نسيم ساده و معصوم و سر به زير

در جاده ي ارادت خود گرم رو شديم

 

گاهي كه چون نهال سوالی برآمديم

آني به دست داس جهالت درو شديم !

 

**

 

القصه ما به "پوچ"رسيديم عاقبت

يعني هر آنچه "هيچ"به ما گفت شو شديم

 

ماراكه ميل نان و طلا بود- اين زمان

شكرخداكه مستحق  نان جو شديم !!
+ نوشته شده در چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388ساعت 15:13 توسط علیرضا سپاهی لائین |

بت پرست!

 

عمري است ما براي دل بت پرست خويش

بت مي كنيم بت شكنان را به دست خويش!

 

ما كشته ي ارادت کوریم و  بی دلیل

جان می دهیم بر سر   عهد الست خويش !

 

مارا دوچشم بسته و یک شوق کافی است

تا دل اسیرمان    كند و پاي بست خويش!

 

تنها    تمام   در قدم مرگ     مي شود

رنجي كه مي بريم از اين طبع پست خويش !

**

در قوم ما به ضرب تبر هر كه بت شكست

پيروز مي شود   به بهاي   شكست خويش

 

بت مي شود دوباره خودش باز .    ناگزير

در انتظار ضربه ي دستي به هست خويش!

 

افسوس ! آن كه بت شكني يادمان دهد

يادش به باد مي رود از ضرب شست خويش

**

روزي كه بت   به  باده پرستي   رها كنيم

خواهيم شد چو خوشه ي انگور مست خويش!

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388ساعت 12:28 توسط علیرضا سپاهی لائین |

آزادگان...

                       

اين روزها   كه دام زياد است  و دم  كم است

هرچند دل    كه نذر غمت   مي كنم   كم است

 

شايد   دلي    به قيمت  يك  عمر   لا زم است

اين دل   كه من    به ثانيه اي باختم   كم است!

 

آهنگ نرم   شانه  و   گيسوي   توست   يا..

مشق كمانچه اي كه در آن زير و بم كم است؟!

 

پر واضح   است    آينه ات را    كسي نديد

در كشوري كه جام زياد است و جم كم است!

 

بانوي من!  گناه من و تو   جز عشق نيست

اما   به  جرم   ساده ي ما    متهم    كم است

 

آزادگان     به  دوره ي   پيري    نمي رسند

با  ما  نشان   داشتن   پشت خم   كم   است!

 

از بيم  مرگ  نيست     اگر  زنده   مانده ايم

مثل   بهشت   خانه ي ما   در عدم   كم است

 

ما   مثل عكس هاي   قديميم   و    كودكان

ما   را   هزار بار   ببينند   هم      كم است

 

درد من و تو    حل سوالي  است    مشترك:

تا چند بيش يكسره بيش است و كم  كم است؟!

 

**

 

در باب   تنگدستي    شاعر       نوشته اند:

شرمنده ايم    سهم   گلوي قلم      كم است !

 

مارا   اگرچه    عشق و هنر   سير   مي كنند

اما    دريغ     آنكه   ندارد شكم       كم است!

 

اين شعر       شرح گام نخستين    ما دو تا ست

آري    ولي   براي من    اين يك قدم   كم است !

+ نوشته شده در یکشنبه شانزدهم فروردین 1388ساعت 13:43 توسط علیرضا سپاهی لائین |

يك سال ديگر...

 

 

يك سال  ديگر  با عبو ر  باد ها  طي شد

در مقدم  نوروز  فروردينمان  دي   شد!

 

يك سال ديگر رفت و تقويم قديمي را

بستيم و بغض خاطرات  از چشم ها قي شد!

 

در كوچه ي بن بست آن درها كه مي شد باز

قابي   براي  عكس غم هاي  پياپي   شد!

 

بي مقصد و مقصود با شلاق شوقي كور

پيوسته رخش راهوار زندگي هي شد

 

ما كودكان  لنگ بازي خورده را افسوس

سهم از دويدن در پي تاريخ لي لي شد

 

تنها طنين طبلمان با شعر فردوسي

تنها شروع شعرمان با" بشنو از ني" شد

 

مثل تمام سال ها آغازمان گل بود

اما همان دم پاي دستاوردها پي شد!

 

يك سال ديگر ناگزير از حسرت و اندوه

نفت چراغ شادماني هاي ما  مي  شد

 

مارا چه پيش آمد كه بعد از انتظاري زار

هرگز نفهميديم روز عيدمان كي شد؟

 

**

حالا به پايان مي رسد امسال و شعرم نيز

تلخ است.آري  شعر هم آيينه ي وي شد!!

------------------------------------------------------------------

 

يك نفس نخوان

 

 

هان   بلبل   شكسته دل   تازه رس   نخوان

با  اين لبان غنچه   سرو د از  هوس  نخوان

 

با گل -  عروس نورس   و نازك دل  بهار

از روزگار سروري  خار  و  خس  نخوان

 

زود آمدي كه  فصل زمستان  نرفته است

گوشي براي زمزمه ات نيست. پس نخوان

 

از عاشقان   تشنه ي  شعر   شبانه  ات

يك عمر مي شود كه نمانده است كس.نخوان

 

اينجا   براي   كشتن   آواز  و   آسمان

آماده است و رحم   ندارد  قفس . نخوان

 

ترسم كه دست كينه ي اين داس ها كنند

بال تورا به جاي درختان حرس.نخوان

 

در محضر عدالت كوري كه ديده ايم

با مرغ عشق فرق ندارد مگس. نخوان!

 

"عيد است و آخر گل و ياران در انتظار"

در انتظار نيست تورا هيچ كس. نخوان

 

گفتم نخوان و خون دلم از لبم چكيد

معناي اين اشاره همين است و بس : نخوان!

 

**

مي دانم اين سكوت غم انگيز ساده نيست

انگار خفته است جهان . يك نفس نخوان!!

+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم اسفند 1387ساعت 16:0 توسط علیرضا سپاهی لائین |

كلاغ هاي فقير!

 

نشسته اند در اين   سال هاي ته مانده

دوتا  كلاغ    كنار    غذاي   ته  مانده

 

غذا كه نيست فقط روي برف ريخته اند

كمي تفاله ي كمرنگ چاي ته مانده !

 

كلاغ هاي  كهنسال   از تمام    زمين

رسيده اند به اينجا     به جاي ته مانده

 

كلاغ هاي غريبي كه سهمشان هيچ است

و نيست زحمتشان جز براي ته مانده

 

و حال اين دوكلاغ اين دو  نا اميد  فقير

رسيده اند به نان   اين طلاي ته مانده!

 

عبور سرد زمستان و برف بهمن ماه

رسانده نير و ي شان را به ناي ته مانده

 

دوباره نوك زدن و لاي برف ها گشتن

به زور پنجه ي خونين  پاي ته مانده

 

چه داستان شگفتي !طبيعي است ولي

مگر شنيدن اين   ماجراي ته مانده :

 

كلاغ هاي غريب. اين تفاله .اين تحقير

وتنگناي  نفس    در هواي   ته مانده

 

خيال خانه و يك بار   دست پر رفتن

بدون  سرخ شدن از   حياي ته مانده

 

چه لذتي است براي كلاغ هاي فقير

ولي ...اگر بگذارد   بلاي  ته مانده :

 

كلاغ ها نگرانند  اين كه    آيا مرگ

كشيده دست از آن بچه هاي ته مانده؟!

 

**

 

"چرا فقير شديم ؟!" اين سوال تلخي بود

كه گفته شد به خدا  با صداي ته مانده

 

ولي شنيده نشد   هيچوقت حرف كلاغ

و هيچ   مرحمتي    از خداي  ته مانده

 

دوتا پرنده پريدند  و گم شدند  .   ولي

نشسته بر لب ما آن "چرا" ي ته مانده !!

+ نوشته شده در شنبه هفدهم اسفند 1387ساعت 8:56 توسط علیرضا سپاهی لائین |

آخرين اخبار

 

بر باد رفت غنچه ي پرپر خبر خبر

توقيف شد    صداي كبوتر  خبر خبر

 

بادي وزيد از دم پاييز و ناگهان

آتش گرفت باغ مشجر خبر خبر

 

بردار شد برادر بيدار و خم نشد

اما شكست پشت برادر! خبر خبر

 

آن دود آه از نفس ما بلند شد

وقتي كه سوخت سينه سراسر خبر خبر

 

گل هاي داغ از دل آزادگان شكفت

در فصل باغ هاي مصور خبر خبر

 

**

شد كارمند آدم چاقي به نوكري

شد بركنار آدم لاغر خبر خبر

 

كرد اعتراض آدم لاغر به مزد كم

كرد اختلاس حضرت نوكر خبر خبر

 

آغاز شد مسابقه ي تيم هاي ظلم

احراز شد صداقت داور خبر خبر

 

داور ولي به راي تماشاگران فيلم

شد مستحق شير سماور* خبر خبر

 

**

سنگ بناي كاخ ستم را نهاده اند

بر دوش كلبه هاي محقر خبر خبر

 

در شهر ما به بركت انفاس مومنان

شد وزن عشق و كينه برابر خبر خبر!

 

**

اين آخرين گزارش اخبار زنده است

مردي كه بود مرد در آخر خبر خبر !

 

 ----------------------------------------------------------------------------------

*  شير سماور لابد جايزه ايست مثل شير طلايي و پلنگ نقره اي و ازاين قبيل...!

+ نوشته شده در شنبه دهم اسفند 1387ساعت 14:1 توسط علیرضا سپاهی لائین |

دوم اسفند!

 

امروز   روز  دوم اسفند   است

روز شروع شادي و لبخند است

 

روز تولد است   "سويدا"(1)  را

اين دختري كه دلبر ودلبند است

 

درچشم هاي   يك   پدر و  مادر

زيبا   همين   تولد فرزند   است

 

فرقي   نمي كند  پسر  و     دختر

با  آرزو    اميد    همانند    است

 

اما   براي ما   كه تورا   داريم

اي دختر قشنگ!پسر چند است؟!

 

شيرين شاعرانه ي   شور انگيز

لبخند هاي  بانمكت   قند است ! 

 

** 

امروز   حا ل جشن(2) ندارم  .   من

دستم   به   درد ها ي دلم   بند  است

 

یک درد     داغ  دختر همسايه   است

آن دختري  كه  زندگي اش گند است

 

آن دختري كه  مادر او    را    کشت

بی پولی  پدر    که   هنرمند  است !

 

آن دختري   كه    خواهر    بيمارش

عمري   نيازمند به       پيوند  است

 

آن دختري   كه      از    سر  نا چاری

با نان خشك و اشكنه(3) خرسنداست

 

آن دختري كه مدرسه اش   هر سا ل

با كهنه كيف و كفش و كمر بند است

 

آن دختري كه   ديده ي   پر  اشك ا ش

تنها   فقط  به  لطف   خداوند    است!

 

آن دختري   كه...آه همين كافي است

از حال او   هر آنچه    بگويند   است! 

** 

امروز   روي  شانه ي  من    انگار

اندوه    مثل  كوه    دماوند    است !

 

با اين سياه بختي   و     اين سختي

آيا   نشاط جشن    خوشايند  است؟! 

** 

سوگند مي خورم كه شب است امروز

اين گرچه بي نياز به سوگند است

 

روز من و تو  دختر من "فردا"ست

فردا كه   روز آخر    اسفند است!

 


 

1- دوم اسفند سويداي ما يازده ساله شد.سويدا(سو وه يدا: فردا – به كردي)

2 - "حال جشن " در نسخه ي ذهني شعر"پول جشن "آمده است!

3-  اشكنه غذايي است محلي كه البته بيشتر آب است تا نان !

 

+ نوشته شده در شنبه سوم اسفند 1387ساعت 10:10 توسط علیرضا سپاهی لائین |

برادر زاده ي خورشيد!

                              به : اسماعيل حسين پور*

 

آفتاب       افتاده بر   آيينه هاي       روبرويت

تا   زلال    گريه ي ما   را    بتاباند   به سويت

 

خسته و خاموش گل ها را تماشا كن كه ديدم

پر كشيد آن بلبل  غمگين     پنهان در گلويت !

 

چشم هايت را ولي هرگز مبند اي صبح صادق

در شب ما     جلوه ي مهتاب  دارد كورسويت

 

مردي از   جغرافياي آسمان  مي بينم      آخر

مي روم هر گوشه از تاريخ را در جست و جويت !

 

سرزمينت را   هنوز    اي كرد شاعر     مرزباني

در لباس خوني سردار" إوه ز خان" و"جه جو"يت(1)

 

گر  نی "رستم"(۲)بگوید از تو با  "سهراب بخشي"(۳)

می كند    جان    دوتارش را     فداي    تار مويت !

 

اي" گليل "(۴)باد و باران! " شایجان"(۵)چشمه ساران!

ايل را    امسال   هم    سيراب  كن    با  آبرويت

 

كاش   گلبرگ بهارت را         نمي ديديم    در باد

تا نمي كرديم      در خواب زمستان       آرزويت !

 

اي برادر زاده ي خورشيد !      خواهي ديد يك شب

مي درخشد      بر لبان   كوه       لبخند عمويت !

 

رقص بودن را      بچرخ  اي زورق فردا       و مگذار

آخرين   گرداب اين   طوفان       برد در  خود فرويت

 

شك ندارم من كه صبحي ناگهان از سمت ساحل

مي برد ازهوش     جنگل را   طنين    رنگ و بويت

 

مهربان!    شعري بخوان  .حرفي بزن با من وگرنه

تا قيامت تشنه   مي مانم      براي گفت و گويت !!

 


 *اسماعيل عزيز شاعر توانا ونويسنده ي داناي كرددر خراسان اخيرأ مدتي است كه به واقع دست به گريبان

ناخوشي نابه هنگام تارهاي صوتي خويش است.اميد كه تنش به ناز طبيبان نيازمند مباد.

1-إوه ز خان و جه جو از سرداران غيور  و مرزبانان شهيد كرددرخراسان اند.

2-رستم مهرگان معروف به حنجره طلایی نی نوازکردشیروانی

۳ - سهراب بخشي از دوتارنوازان خوش آوازوبلندآوازه ي كرددر شمال خراسان.

۵و4-بلند ترين قله هاي خراسان شمالي و مراتع عمده ي عشاير كرد .شایجان تلفظ کردی شاهجهان است.

+ نوشته شده در شنبه نوزدهم بهمن 1387ساعت 15:9 توسط علیرضا سپاهی لائین |

فيلم نامه            

 گزارش يك سي وهفت سالگي !

 

سال پنجاه و هفت بهمن ماه :  كودكي خردسال مي بيني

روستا زاده اي كه جز لبخند  بر لبانش محال مي بيني

 

اين منم كودكي كه پايان داد  اين شب چله هفت سالش را

پسرک راكه گرم روياهاست  سرخوش و بي خيال مي بيني

 

خرده هوشي كه دارد اين كودك  موجب كنجكاوي و شور است

هم از اين رو براي فهم زمان  برزبانش سوال مي بيني

 

 گرچه در دور دست كوهستان  خبري نيست از جهان اورا

با هياهوي انقلاب اما   در دلش شور و حال مي بيني

**

سال شصت است و جنگ در جريان  تازه ده ساله مي شود كودك

باهمه كودكي خيالش را  با جهان در جدال مي بيني

 

آنچنان انقلاب ايران را  آرمان نجات انسان را

دارد ايمان كه در دلش آن را باوري در كمال مي بيني

 

درهمين سالهاي شادي و غم  مي رسد سال شصت و هشت ازراه

همه جا در فراق "پير مراد "  ماتم است و ملال مي بيني

 

كودك ما كه نوجوان شده است  مثل گنجشك مانده در باران

خيس اشك است و بالهايش را   خسته از بال بال مي بيني

 

سال ديگر جوان دانشجو  اهل شک است و جست و جوست ولی

همچنان در مسير سرخ جهاد  باورش را زلال مي بيني

**

سال هفتاد عشق مي بارد    و جوان بيست سال سن  دارد

شاعر ساده اي كه در دستش  لقمه ناني حلال مي بيني

 

كار و تحصيل و زندگي باهم  دوستي با كتاب و اهل قلم

در دل مرد بين عشق و   خرد    حالت اعتدال مي بيني

 

سالها مي روند و مي آيند     سالهاي شگفت   روياها

بي يقين مانده دفتري كه درآن   برگي از احتمال مي بيني

**

سال هشتاد مي رسد از راه  مرد سي ساله مي شود حالا

باز هم مثل كودكي اما   بر لبانش سوال مي بيني

 

از خودش صادقانه مي پرسد  كه چرا دوستان همدردت

همه را فارغ از غم ايمان  در هياهوي مال مي بيني؟

 

نیز مي پرسد از خودش كه  چرا حرف تقسيم عشق با فقرا

همه يكباره رفته از خاطر  همه حرف از ريال مي بيني ؟

 

سفره اي از سوال دارد و بس   پاسخ اما نشان ندارد كس

آن دهانهاي باز را حالا همه خاموش و لال مي بيني !

 

از حقيقت خبر نمي شنود   از صداقت اثر نمي بيند

در تكاپوي تازه اش حالا   مرد را بي مجال مي بيني

 

روح وفكرش مشوش است ببين  شب و روزش در آتش است ببین

سينه اش را نگاه كن كه در آن     يك بغل اشتعال مي بيني

**

سال هشتادو هفت و سن سي و هفت. شرح اين سالها كه آمد و رفت

قصه ي تلخ نسل سوخته ايست   كه از آن يك مثال مي بيني

 

جست و جوها ادامه خواهد داشت   باز هم فيلمنامه خواهد داشت

پشت فردا كسي چه مي داند     مرد را درچه حال مي بيني  !

 

+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم بهمن 1387ساعت 13:54 توسط علیرضا سپاهی لائین |

دستاو يز !

 

كشورم را دوست دارم . مردمش را نيز هم

در دلم شيراز جا دارد  . ري و تبريز هم

 

كردم  اما پارسي را پاس مي دارم به شعر

شهريارم گاه   با   تركان شور انگيز   هم

 

با شمال  دخترانش سبز مي پوشم   بهار

جنگلش را مي كنم     پيراهن  پاييز  هم

 

با جنوب مردمش  قد مي كشم  تا سيستان

تا عرقريزان گند مزار   حاصلخيز   هم

 

با نسيم خاطراتش مي وزم تا دور دست

عشق مي ورزم به آن زيبا جنون آميز هم

 

در ميان دلبرانش مي شوم شيرين . ولي

در ميان خسروانش  بوده ام پرويز هم !

 

در ركاب نادرش جنگيده ام سر مست فتح

خورده ام زخم گران از لشكر چنگيز هم

 

جان اگر خون است من د ر پاي ميهن ريختم

نيست   از مرگ ام براي زندگي    پرهيز هم

 

 **

 

مي گشايم با ل دوشادوش ماهش در خيا ل

گرچه سهمي دارم از اين آسمان ناچيز هم !

 

كوچكيم  اما  بزرگانيم  در    تاريخ مهر

كاش مي ديدند  ما  را  دوستان ريز  هم

 

كاش مثل كار و زحمت  كاش مثل داغ و درد

سهم  مي دادند  ما را    از مقام  و ميز  هم

 

**

 

اين صداي تلخ يك كرد است مي خواند غريب

اين غزل  غمنامه ي عشق است . دستاويز  هم !!

 

+ نوشته شده در شنبه دوازدهم بهمن 1387ساعت 15:58 توسط علیرضا سپاهی لائین |

 

باحافظ

 

"هزار گونه سخن در دهان و لب خاموش"

دوباره  اهل نظر می برند   سر در  گوش!

 

دراین کرانه ی تزویر و زور وزردیریست

سکوت بر سر فریاد     می نهد   سر پوش

 

دوباره   مردم    این   خاک زود باور را

به بوی یک گل بی خار می برند از هوش !

 

چقد رجلوه به محراب و منبر از  نیرنگ 

چقد ر زهد و فریب از حدیث گربه و موش؟

 

گناه کیست    که  در  چشم  بی سواد  هنوز

به جای واژه ی" مار" عکس می شود منقوش؟

 

کسی بپرسد از این گوش های ساده که هان

صدای شعبده بازان کجا  و بانگ سروش ؟

 

جهان به کام جنون است و   نام عقل   ولی

هنوز می گذرند "عشق و جهل "دوشادوش

 

چه سال ها که بر آزادگان گذشت  و دری

به روي مستي محبوس وا نكرد آغوش !

 

به من بگو    که   ورود   کدام رود   آیا

دوباره برکه ی مارا می آورد به خروش ؟

 

**

 

ببر به حافظ قرآن   خبر    که   باز اینجا

ریا حلال  و حرام است   کار باده فروش

 

کدام دوره ی تاریخ  می شود تکرار

"که دور شاه شجاع است می دلیر بنوش"؟

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه ششم بهمن 1387ساعت 13:53 توسط علیرضا سپاهی لائین |

بسي رنج بردم دراين سال سي !!

         

 

شاعر! بگو شعري براي لقمه ي ناني

حالا  كه ناني مي دهد تكليف انساني!

 

مي پرسم از پيران پاك روزگار  آيا

اين روز را دارد به خاطر هيچ دوراني؟

 

نان قيمت جان است و خون اما چه بايد خورد

درسفره ي ما نيست جز نان چيز ارزاني!

 

سي سال رنج ما و فردوسي به جا مانده است

در   دست هاي  خالي    خلق خراساني

 

باما خيال رقص و ميدان داشت  مولانا

افسوس  مارانيست جز زلف پريشاني!

 

ته مانده ي جان من است اين شعر را بشنو

شايد نماند  بيش از اين در پيكرم  جاني 

** 

درياد دارم  انتهاي   آخرين پاييز

آغازشد از نيمه ي سرد   زمستاني

 

آنجا بهاري مي شكفت از خون ومي گفتيم

ديگر بهاري جاودان داريم و باراني

 

يك روز اما ناگهان برخاستيم از خواب

نه لاله اي ديديم و نه فصل بهاراني

 

تا چشم ها مي ديد سرما بود و آنسوتر

جان دادن جنگل در آغوش بياباني

 

بابغض و حيرت يك نفر از ديگران پرسيد

در باغمان بيدار بود آيا نگهباني؟

 

پاسخ نمي داديم زيرا خوب مي ديديم

ماخود سپرديم آن درختان را به طوفاني!

 

طوفان كه ما با جنگل او را دوست مي ديديم

آن بيشه  را بركنده بود از ريشه در آني

 

دلمرده و اندوهگين بوديم و مي گفتيم

ايكاش با طوفان نمي بستيم  پيماني

 

اما حقيقت جاي ديگر بود و می دانیم

طوفان نمي فهمد به جز صحراي  ويراني !

 

آنگاه باقي ماند بر ديوار  نوميدي

تصويري از حسرت نصيبان پشيماني... 

** 

آن روزها رفتند و حالا شعر مي خواند

شاعر شبيه لاله ي سردر گريباني

 

درجامه ي ايمان ولي در آرزوي نان

خم مي شود هر روز پيش نا مسلماني

 

آنگاه شعري ناگزير از دفتر تحقير

مي خواند و مي گويد از "فصل درخشاني"!

 

فصل درخشاني كه مانندش نخواهد بود

درهيچ عهد  تلخ و تار  روزگاراني

 

باور نخواهد كرد اما حرف هايش را

حتي رئيسي ساده  و  مسوول ناداني!

 

در سينه دارد كوله بار كينه و ترديد

دردفترش اما چه  تحسين فراواني ! 

** 

اين روزگار شاعران سرزمين ماست

ناچار مي خندند   با   اندوه پنهاني

 

آزادي  و آزادگي را دوست مي دارند

اما از اينان نيست گفتن كار آساني

 

وقتي غم نان داري و خالي است دستانت

جز نان نمي خواهي سرود از هيچ دستاني

 

تا اين جهان باقي است باري تا دهان باقي است

اين قصه ي انسان و نان را نيست پاياني

 

شمشير نان   تا دركف   نامردمان  باقي است

هر روز خواهد ريخت خوني بر سر خواني !

**

اي كاش روزي مي رسيد از راه و مي ديد م

ديگر ندارم   در دهانم   هيچ دنداني

 

آن روز بي دندان و بي نان سرخوش و آزاد

خواهم سرود از لذت پايان زنداني

 

آنگاه در جغرافياي بي كران شعر

با واژه هاي تازه خواهم ساخت ايراني !

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم دی 1387ساعت 14:3 توسط علیرضا سپاهی لائین |

                                       احمد شاملو:  برف نو برف نو سلام سلام

                                                         بنشين خوش نشسته اي بربام

                                                           شادي آوردي اي اميد سپيد

                                                            همه آلودگي است اين ايام !

 

 

ببار برف زمستان !

 

ببار برف زمستان به روي صخره و سنگ

ببار يك سره تا صبح بي  دريغ و  درنگ

 

ببار بر سر   آن    كوه هاي    دورادور

ببار در   دل اين كوچه    هاي  تنگاتنگ

 

ببار تا مگر اين خلق خفته بر خيزند

كه تا به كار بيفتد دوباره بيل و كلنگ !

 

ببار تا كه     سپيد تو   با سياهي شب

به چشم ما بنمايد    دوباره روح پلنگ

 

پلنگ وار برآييم  روي شانه ي كوه

و عاشقانه   بگيريم   ماه را   درچنگ

**

مگر به دست تو عاشق شويم برف عزيز

وگرنه بودنمان را گرفته اند به جنگ

 

در اين لباس عروسي بيا كه پاك كنيم

دل سياه زمين  را كه از ستم زده زنگ

 

تمام سادگي ات را از آسمان   بفرست

كه با تو عكس بگيرد دوباره شهر قشنگ

 

ببين كه از سر تزوير و ترس افتاده است

ميان سادگي و ما    هزارها   فرسنگ

 

بيا كه با تو برقصيم بي تعارف وحرف

و     روسياه بمانند  مردمان دورنگ !

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم دی 1387ساعت 15:5 توسط علیرضا سپاهی لائین |

شايسته اش بودي...

 

                                       براي نارياي عزيزم

 

اين است مزد سادگي هاي دل خامت

اين است آن تاوان خواب نا به هنگامت !

 

شايسته اش بودي اگر كابوس شد خوابت

يا شد شراب باستاني  زهر در جامت

 

پايان تلخ قصه را آيا نمي ديدي

درعمق تصوير هراس انگيز ايامت ؟!

**

هان رستم دستان! بپرس از رخش روياها:

"آنجا چرا در خوان آخر سست شد گامت" ؟

 

مي گويدت:"جز چاه پاياني نمي شد ديد

با مهرورزي هاي كور بي سر انجامت

 

آنكس كه اورا چون برادر يا پدر ديدي

يك عمر دشمن بود وكرد از خنده اي خامت!"

**

آمد بپوشد خلعت نو بر تنت تاريخ

ناگاه ديدي فين كاشان است حمامت

 

تهمينه جان! تلخ است اما راست مي گويم

باخنجر خود كشته شد سهراب ناكامت !!

 

من با تمام نا مرادي ها هنوز اينجا

هر روز عاشق مي شوم با بردن نامت

**

فردا دراين آهنگ با آهنگران برخيز

شايد درفش كاويان رقصيد بر بامت !

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم دی 1387ساعت 14:56 توسط علیرضا سپاهی لائین |

پلنگ !

       به: خواهرم مريم و برادران شهيدش

 

هنوز كشته مي شوي ميان بازوان سنگ

چنان كه دردمي كشد به روي قله ها پلنگ

 

غريب وار تير مي خوري و خسته مي نهي

 كنارآخرين غروب سر به شانه ي تفنگ !

 

زمين گرفت سهم خويش را از آسمان و صلح

و نيست سهم " كودكان آفتاب "غير جنگ !

**

نشسته ايم پاي سرنوشت اين زمانه اي

كه لحظه اي به احتراممان نمي كند درنگ

 

ببين كه مي مكند خون دجله و فرات را

قراولان چشمه ها و مردمان چشم تنگ

 

كدام قصه مي توان شنيد تلخ تر از اين

كه آب زندگي به كام ما رسيد و شد شرنگ !

 

چگونه مي شود كه از صداي خويش شرم كرد

چگونه مي توان سكوت كرد و شهره شد به ننگ ؟!

**

بلند مي شويم و مثل گرد باد مي رويم

رسيد كاروان اين قبيله با صداي زنگ

 

پلنگ پر غرور" زاگرس" عروس ماه  را

فراز قله هاي مرگ هم مي آورد به چنگ

**

اگرچه زخم خورده اي و پلك بسته اي ولي

نگاه كن  به انتهاي  اين حماسه ي قشنگ

 

گرفته سرخ و زرد و سبز دست هاي كوه را

و چرخ مي زند به روي قله پرچمي سه رنگ!

+ نوشته شده در سه شنبه دهم دی 1387ساعت 10:9 توسط علیرضا سپاهی لائین |

امروز روز اول ديماه است !!

گرچه مطابق مندرجات شناسنامه اول آبانماه سال پنجاه خورشيدي به عنوان زادروز من قيد شده اما مطلعين و بانيان شر- پدر و مادرم – معتقد ومعترف و مصرحند كه من شب چلگي سال چهل و نه ام.از اين تصحيح و تصريح كه بگذرم يك اعتراف ساده و نسبتاضروري هم بكنم كه :دست كم  ده – پانزده سالي مي شود با رسيدن اول ديماه ناخودآگاه زمزمه مي كنم"امروز روز اول ديماه است".....و اميدوارم اين سرآغاز به سرودن شعري بيانجامد كه با اين مطلع شروع  و به گفتن غزلي قابل قبول منجر مي شود.اما بعد چي؟..هيچي!!....

درست در شرايطي كه فكر مي كردم ديگر نبايد الاف اين مصرع عاريتي عقيم بشوم بارسيدن شب چله ي 87 ناخودآگاه دوباره همان واژگان تكراري و آشنا  لبهايم را به زمزمه و وسوسه واداشتند.براي گريختن از شر اين تلاش تكراري نافرجام به رختخواب پناه بردم ولي اين بار انگار ول كن نبود.در همان اثناي بيداري و خواب چيزهايي به ذهن و زبانم رسيد كه حوصله يادداشت كردنش را نداشتم.نمي دانم كي و چطور خوابم برد اما همينكه صبح زود بيدارشدم دوباره مثل پروانه ي لجوجي آن مصرع موصوف با ملحقات شب قبل به زبانم هجوم آوردند و اين بار بفهمي – نفهمي مجبورم كردند قلم كاغذ بر دارم و بنويسم!

آنچه مي خوانيد – واميدوارم بدتان نيايد – تقريبا حاصل يك ساعت است پس از 15 سال ! في الواقع مي توانم ادعا كرد كه اين تنها شعر تاريخ است كه سرودنش 15سال و يك ساعت طول كشيده است!

 

امروز روز اول ديماه است

روزي كه سرد و ساده و كوتاه است

 

امروز زادروز من است اما

از سي و هشت سالگي ام آه است

 

آه از كتاب عمر كه مي بينم

تقويم مرگ هاي هراز گاه است !

**

اينجا زمين تشنه پراز رود است

اينجا هواي تيره پر از ماه است

 

چشمي كه پاي پنجره مي گريد

از حال ما هر آينه آگاه است

 

پشت پيادگان هنوز   اينجا

خم زير زين مرحمت شاه است !

**

در مصر عشق قحطي زيبايي است

تقدير يوسفان جهان چاه است

 

گندم به باد رفت و به ما گفتند

امروز نان آدميان  كاه است

 

"فتحي قريب " بود و به غربت رفت

باما خيال" نصرمن الله" است !

**

اينجا هرآنكه بست دهانش را

گوياترين سخنور درگاه است

 

اما هر آنكه از غم انسان گفت

بي شك فريب خورده و گمراه است

 

جزشعر و باد دركف شاعر نيست

ماراكجاست آنكه هوا خواه است ؟!

+ نوشته شده در سه شنبه سوم دی 1387ساعت 11:8 توسط علیرضا سپاهی لائین |

 

...نه قد خم نمي كنيم!

 

امروز اگرچه پاكي و خاكي است كيميا

مي ايستم    برابر نيرنگت     اي   ر يا

 

نان تو جز  فریب سپیدی به سفره نيست

هرچند   اگر كه   آمده باشي    از آسيا

 

از بويت ای لجن   نفس باغ ماگرفت

داری به سر   اگرچه    کلاه   اقاقيا

** 

اي عشق بي دريغ! بیا و نگاه کن

اینجا نشسته کبر و ر یا جای كبر یا

 

در شهر ما ر يال و ر يا حکم می کنند

باورنمي كني     به تماشاي ما  بيا !

 

بامابگو چگونه ازاين فصل بگذريم

خواهيم مرد خسته از این روزگار يا... ؟!

 

**

قد خم نمي كنيم . نه قدخم نمي كنيم

مارا اگرچه  فقر  نشاند   به  بور يا

 

تاريخ ما گواست كه ايران  نخورده است

هرگز فريب   شكل دروغين   برديا

 

اي حضرت دروغ !خدارا به ما   بگو

ميراث  مهر و داد چه داری تو ازنيا ؟!

 

خود دير نيست واقعه سوگند مي خورم

روزي رسد به آخر خط  اين كيا بيا !

+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم آذر 1387ساعت 17:32 توسط علیرضا سپاهی لائین |

شباهت!!!  

پيشكش به: ساحت اهورايي زبان كردي و همه ي گويندگان  آن  

 

 

"توني" – جاسوس آمريكايي – باتوجه به شرايط بحراني خاورميانه از وزارت خارجه ي كشورش

دستور گرفت به منظور آماده سازي خود براي فعاليت در منطقه پيش از هرچيز سه زبان عربي تركي و

فارسي رابياموزد. اومأموريتش را از سوريه آغاز كرد.خود را به دمشق رساند و به هر زحمت بود در يكي از

دهات شرق اين كشوربه حضور گروهي از مردم رسيد كه در ميدانگاه كوچكي تن به آفتاب سرد پاييز

سپرده بودند و باهم گپ مي زدند.به آنان نزديك شد وبي آنكه چيزي بگويد كناري ايستاد تا از فرصت

استفاده كند و چند جمله اي عربي بياموزد.

 

پيرمردي سرفه كنان  گفت: ئيروژ هه وا زور ساره (1)

مردميانسالي ادامه داد:كه چكا من ك ژ سه رمان  چه ند روژن  نه خاشه  نكاره بچه  ده بستانئ(2)

و جواني   باخنده ي تلخي افزود:  ماموستاي وان ژي  هه فت روژن چويه باژارئ حه له بئ  نه هاتيه (3)

 

توني اين سه جمله را در دفترچه ي جيبي اش نوشت و با اطمينان خاطر به خود گفت:اگر كسي بهره ي

هوشي اش بالا باشد همين سه جمله اساس خوبي براي آموزش زبان عربي است.بقيه ي راه را مي

شود به راحتي با كتابهاي معروف آموزش زبان دنبال كرد.بعد در حالي كه بي سروصدا از جمع فاصله مي

گرفت  به خود يادآورشد:عربي زبان زيبا و قشنگي است حيف كه اين مردم فقيراحوال و عاطل و باطلند .

سعي كرد ذهنش را از اين حرفها خالي كند وبعد براي اين كه با اصول زبان تركي نيز آشنا شود چند

كيلومتر آنطرفتر وارد خاك تركيه شد ومطابق نقشه اي كه در دست داشت راه دياربكر (4)را در پيش

گرفت.حوالي ظهر بود كه به آنجا رسيد.گرسنه و تشنه به كافه اي قديمي پناه برد و آنجا انبوهي از

كارگران ساختماني را ديد كه با لباسهاي چرك و خاكي و موهاي ژوليده و به هم ريخته مشغول نوشيدن

چاي و چاق كردن قليان و سيگارند. يك فنجان قهوه سفارش داد و به آرامي دفترچه اش را ازجيب بيرون

كشيد. كارگران بي خيال و سرخوش سربه سر هم مي گذاشتند و مي خنديدند :

اولي گفت: وان كارسازين مال خوپان هه ر روژ حه ق ده ستين مه كمتر ده كه ن (5)

دومي پاسخ داد: مه راق مه كه. دونيا دو روژن له وان ژي نامينه(6)

و سومي آه كشيد: ئه م هه ر چئ بي به ختي ده كشينن  گشتئ له بن سه ري دوله تئ یه (7)

 

توني جمله ها را نوشت وزيروبم لهجه ي آنان را به خاطر سپرد. با خودش گفت:فعلا همين قدر تركي

بياموزم كافي است ...بقيه را در خودآموزهاي زبان پي خواهم گرفت.بعد در حالي كه از كافه بيرون مي

رفت زيرلب زمزمه كرد:تركي زبان  خوش آوا و با مزه ايست اما نمي دانم چرا اين ترك ها همه به كارهاي

پست و كم ارزش مي پردازند.

روز بعد توني سرزمين هاي وسيع و كوهستانهاي رفيع جنوب تركيه را پشت سر گذاشته وپا به  مرزهاي

شمال غربي ايران نهاده بود . جايي در اطراف سلماس دو چوپان را ديد كه با شلوارهاي گشاد و شالي

بسته به كمر برسر آبشخور گله باهم جدل مي كردند.توني به آرامي در دو قدمي آنان بر لب چشمه ي

كوچك نشست ودر حالي كه با ولع آب مي نوشيد شنيد آن دو مي گويند :

 

-          حه قئ ته نينه په زين خا له ورا ئاو بدئ...(8)

-          وا كانيا  ژ ئاخا گوندئ مه ده هرركئ....ئاوا وئ ژي  يا مه يه (9)

-          ئه م پيويسته بچن دادگه هئ  كو دياربه  كيژان  ژ مه راست دبيژه (10)

 

دعواي آن دو داشت بالا مي گرفت كه توني راه افتاده بود و بي صدا آنان را به حال خود رها كرده بود. او در

واقع با آن بهره ي هوشي بالا آنچه را بايد از زبان فارسي مي فهميد  فهميده بود.در حالي كه جمله هارا

در دفترش مي نوشت به نظرش   فارسي زباني شيرين و آهنگين مي نمود اما در مجموع فارسي زبانان

را مردماني سخت گير و كم حوصله ديده بود.

مأموريت توني در اين مرحله تقريبا رو به اتمام بود.در عين حال بد نديد سري هم به عراق بزند تا هم

تفاوت لهجه ي عرب هاي عراق و سوريه را بسنجد و هم اينكه عربيش را تقويت كند. او از همانجا به

سمت كوه هاي جنوبي و غربي چرخيد و ناگهان  سر از زاخو در شمال عراق در آورد.از همان دور گروهي

از مردان وزنان را ديد كه در لباس متحدالشكل مشق نظامي مي كردند. وقتي به آرامي از كنار آنان مي

گذشت  پچ پچ نرم دو جوان را شنيد كه مي گفتند:

 

-          گه مان  ناكه م  وا ژ خه لكي  زاخو بو ..(11)

-          ئه ز  ژي باوه ر نا كه م ...پيش مه رگه ژي نينه..(12)

-          ئه و  ژي به نديك  خادئ يه...بلا  جاش نه به  هه ر كي به  (13)

 

كمي دور تر توني اين سه جمله را در دفترچه اش نوشت و با خود گفت : اين عراقي ها با اين سبيل هاي

از بناگوش دررفته و ظاهر خشن عجب آدمهاي  مهربان و ساده دلي هستند . چه عربي   قشنگ و خوش

آهنگي حرف مي زنندد. وبعد با يادآوري بمب هايي كه همه روزه در عراق منفجر مي شدند و زنان و

كودكان بسياري را از پا مي انداختند با خود گفت:در حيرتم كه چطور چنين انسانهايي مي توانند دست

به كشتن آدمهاي ديگر بزنند!

 

حالا ديگر مأموريت به پايان رسيده بود. توني ازشمال عراق دوباره به سوريه رفت واز همان راه كه آمده

بود به كشورش برگشت. شب هنگام در آرامش آپارتمانش در واشنگتن وقتي داشت گزارش  مأموريت

موفقيت آميزش را براي وزارت خارجه تنظيم مي كرد  خود را آن اندازه با هوش ونكته سنج مي ديد كه در

همان ابتداي گزارش يادآوري كند:" بنا به تحقيق و بررسي دقيق من هيچ تفاوت مشهودي بين زبانهاي

عربي – تركي وفارسي وجود ندارد و اگر كسي از بهره ي هوشي بالايي برخوردار باشد با دانستن زبان

يكي از چهاركشور سوريه – تركيه – ايران و عراق  براحتي مي تواند با سكنه ي سه كشور ديگر ارتباط بر

قرار كند. جالب اينجاست كه  علاوه بر زبان  طرز حرف زدن  خنديدن  خوردن  وپوشيدن اهالي اين چهار

كشور يكي است .رنگ هاي مورد علاقه ي آنان يكي است و حتي جالب تر اينكه قيافه هاي آنان نيز كپي

يكديگر است.."

او باتوجه به تمام دلايل قانع كننده در پايان گزارش پيشنهادكرد كه در طرح "خاورميانه ي بزرگ"بهتر است

اين چهار كشور را در يك جغرافياي واحد و تحت يك نام واحد نام گذاري كنند . البته با توجه به هوشياري

فوق العاده  و كياست كم نظيرش  لازم بود تاكيد كند كه "به گمان او پيدا كردن يك نام مشترك براي اين

همه شباهت به هيچ وجه كار آساني نيست!".(14)

 


 

1-       امروز هوا خيلي سرد است.

2-       دختر من كه چند روز است از سرما ناخوش احوال است ونمي تواند مدرسه برود

3-       معلم آنها هم هفت روز است كه به شهر حلب رفته و بر نگشته است

4-       نام اصيل و كهن اين شهر "آمد"است و كردهاي ساكن در آن اين شهر را بزرگترين شهر كردستان و

پايتخت آن مي دانند

5-       اين صاحب كارهاي خانه خراب كن  هر روز دست مزدهارا كمتر مي كنند

6-       دل تنگ نباش. دنيا دوروز است به آنها هم وفا نمي كند

7-       ما هر چه بدبختي مي كشيم همه اش زير سر دولت است

8-       حق نداري گوسفندانت را اينجا آب بدهي

9-       اين چشمه از زمين هاي روستاي ما مي جوشد..آبش هم مال ماست

10-   لازم است كه ما به دادگاه برويم تا مشخص شود چه كسي راست مي گويد

11-   فكر نمي كنم اين مرد از اهالي زاخو باشد

12-   من هم كمان نمي كنم.  پيش مرگه هم نيست

13-   او هم بنده ي خداست.  بگذار جاسوس نباشد  هركه خواهد باشد

14-   تمامي جملات آمده در متن برگرفته از كردي شمال (كرمانجي)است.به دو دليل:نخست آن كه

بدبختانه من آن اندازه بر كردي جنوب (سوراني ) تسلط ندارم كه در گفتن و نوشتنش دچار اشتباه

نشوم.ديگر آنكه  تقريبا در همه ي مناطق و شهرهاي مورد اشاره در متن كردها به گويش كرمانجي تكلم

مي كنند . البته كرمانجي زبان اصلي كردهاي ساكن در خراسان شمالي(شهرهاي بجنورد – اسفراين –

مانه سملقان – شيروان – فاروج – قوچان – درگز – كلات – چناران وچند صدهزارنفراز اهالي مشهد)نيز

هست.نكته ديگري كه اشاره به آن ضروري  به نظر مي رسد اين كه امروزه در سر اسر دنيا كردها به

الفباي لاتين مي نويسند و مي خوانند.به دليل ويژگي هاي آوايي زبان كردي نوشتن آن به الفباي

فارسي و عربي  خواه ناخواه موجد وموجب اشتباهاتي است  كه بنده از آن ناگزير بوده ام و ازاين بابت

عذر خواهم.

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387ساعت 13:18 توسط علیرضا سپاهی لائین |

زيرسلطه ي تعارفات!!!

 

سلام دوستان گرامي –نمايندگان محترم!

 

دريكي از آثاركهن ادبي ايران داستان زيبايي آمده است كه شايدبيشترما آن را شنيده ايم اما از آنجاكه به توضييح تمثيلي آنچه مي خواهم بگويم كمك خواهدكرد نقل دوباره ي آن احتمالا خالي ازلطف نخواهد بود!

گوينديكي از سلاطين نامدار خياطي گماشته بود تالباسي فاخروباشكوه وبي نظيربرايش بدوزد.روزها مي گذشت وخياط به اين بهانه كه مي خواهد جامه اي منحصربفردبراي پادشاه بدوزد اقدام به صرف زمان وهزينه ي بسيار مي كرد.سرانجام روز موعود فرارسید وخیاط اعلام کرد جامه ی سلطان آماده است اما پیش از آنکه لباس شاهانه را بر تنش کند در خصوص ویژگی های بی مانند آنچه دوخته بود گفت:این جامه را کسی برتن سلطان نتواند ديد جز آنكه حلال زاده باشد!!

مراسم باشكوهي برگزارشد تا شاه لباس تازه اش رابرتن كند.آنگاه خياط پيش آمد و بقچه ي كوچكي راگشود و به حساب خود شروع كرد به پوشانيدن جامه ي نو برتن سلطان كه صدالبته اكنون لخت مادرزادبود!!

طبيعي است كه هيچ يك از حاضران- والبته خودشاه - درآن دستار جامه اي نمي ديد اما با به خاطرآوردن حرف خياط كه گفته بود جامه راحرام زادگان نتوانند ديدوبه منظور گريز از مظان حرام زادگي همگان شروع به تعريف و تمجيد از زيبايي جامه اي كردند كه در واقع هرگز وجود خارجي نداشت!!

لحظه ها گذشت وسلطان كه نمي خواست ونمي توانست خود را از تك و تا بيندازد واحيانا انگ حرامزادگي را به جان بخرد!براي نشان دادن جامه ي تازه ي خود به ايوان قصر آمد تا رعاياي بيچاره اش نيز كه براي ديدن سلطان در جامه ي نوبي تاب بودند اورا در اين لباس فاخر زيارت كنند!!پادشاه به ايوان آمد ونياز به گفتن نيست كه لخت مادرزاد بود اما كو آن كسي كه جرات كند و اين حقيقت را بر زبان آورد؟!همگان ترجيح داده بودند خود را حلال زاده نشان دهند تا اينكه حقيقت را با صداي بلندفرياد كنند!!

دراين اثنا ناگهان كودك خرد سالي از رعاياي شاه درحالي كه خنده بر لب داشت با صداي بلند گفت:سلطان را بنگريد كه لخت به ايوان آمده !!

همين كه صداي زلال و بي تعارف و صادقانه ي كودك شنيده شد ديگران نيز جراتي به خرج داده وآهسته آهسته لب به اقرار گشودند كه :سلطان لباسي به تن ندارد!

كم كم همه يك صدا اذعان كردند كه پادشاه چيزي نپوشيده است وتازه وقت آن بود كه يكي يكي ازخود بپرسند: براستي چرا ترس از متهم شدن به حرامزادگي چشمانمان را بر حقيقت بست ؟چرا تعارف بي جا مارا از بيان حقيقت محض بازداشت؟و اصولا چرا حرف يك نفربايد به عنوان مبناي حرامزادگي و حلال زادگي مورد قبول همگان واقع شود وقدرت و فرصت انديشيدن را از ديگران بگيرد وبي آنكه درصحت و سقم ادعا تحقيقي به عمل آيد در مورد همگان برهمان مبناي بي اساس و واهي قضاوت صورت گيرد؟!

 

دوستان عزيز و نمايندگان محترم!

 

آنچه نقل اين حكايت نسبتا طولاني را در اين سخنان نسبتا كوتاه توجيه مي كند بيان نكات بسيار مهمي است كه مي پندارم در جامعه ي ما به دليل ترس از متهم شدن به حرامزادگي(يعني  به بيان روشن ضدنظام و دگرانديش و بي دين شمرده شدن!!)به آساني مورد غفلت واقع شده اند وگاه چنان در خصوص اين نكات رفتار مي كنيم كه انگار نه انگار حقيقتي وراي آنچه مي گوييم و مدعي آن هستيم نيز وجود دارد وفكر نمي كنيم  اگر به همين منوال بگذرد مردم همه ي عيوب مارا لخت و آشكارخواهند ديد و آشكار و نهان به ما خواهند خنديد(و ايكاش فقط به خنديدن اكتفا كنند!)! و اكنون من اين نكات را به اختصار و صراحت باز مي گويم :

آياشما نمايندگان بزرگوار مي دانيد كه بسياري از شما نماينده واقعي مردم نيستيد واگر امروز دراين مكان به عنوان نمايند حضور داريد دليلش رد صلاحيت گسترده ي بسياري از شايستگان وعدم مشاركت درصد بالايي از مردم درانتخابات و در نتيجه انتخاب شما به وسيله گروه اندكي از شركت كنندگان سنتي انتخابات است كه در 30 سال گذشته هرگز به لخت يا پوشيده بودن سلطان توجه نداشته و فقط به تعريف و تمجيد از جامه هاي فاخر – ولو نا موجود – پرداخته اند؟! در اين وضعيت به نظر شما عزيزان آيا مي توان ازاين دم زد كه شما در رقابتي حقيقي و دموكراتيك رقبايتان را شكست داده و وارد مجلس شده ايد؟!

 

به نظر شما دوستان آيا نمايندگان در مواجهه با مسايل و مشكلات مملكتي   شان مجلس را به عنوان قوه ي مقننه و نماينده اراده مردمي در حكومت حفظ كرده اند؟پاسخ هر چه باشد به گمان من نمي تواند سكوت مجلس را در قبال رفتاري كه دولت در سه سال اخير با كشور و ملت داشته است توجيه كند. نياز به گفتن ندارد كه دولت از بدو آغاز به كار تورم را به شدت افزايش داده است.مديران كارآمد اما مستقل را با مديران ضعيف و حرف شنو جايگزين كرده واين گونه رفتارها منجر به اخذ واجراي تصميماتي نادرست گرديده ودر نتيجه اوضاع اقتصادي مردم را هرروز وخيم و وخيمتر كرده است.آقاي رئيس جمهور مي پندارد همين كه مردم به مسافرت مي روند لابد حالشان خيلي خوب است حال آنكه اين مسافرتهاي به سبك چادرنشينان عهد باستان فقط براي حفظ ظاهر و ازسر درد وصرفا براي اين است كه مردم نمي خواهند عمر و جواني خود را بيش از اين هدر رفته ببينند! در چنين شرايطي آيا مي توان ادعا كرد  مجلس ما نيز چنان كه در حكومت هاي پارلماني معمول است پيوسته در برابر ناراستي هاي دولت ايستاده و كجي ها را به نفع مردم اصلاح كرده است؟ اين تلخي را نمي توان پنهان كرد كه بسياري ازنمايندگان جلب رضايت مقامات مافوق واظهارارادت به مسوولين فرادست را مهمترين دغدغه و دلمشغولي خود مي دانند!!

 

آيا تاكنون به اين انديشيده ايم كه در مملكت ما پيوستن به جرگه مسوولين دقيقا به معني دور شدن از جمع اندوهگين مردم است؟متاسفانه مدتهاست كه انتصاب يا انتخاب يك فرد به يك سمت اورا ازمردم عادي جدا ودرنتيجه درك مشكلات روزمره خلق را براي وي دشوار مي سازد.يك مسوول به دليل دريافت حقوق مكفي نه از لحاظ اقتصادي قادر به درك دشواي هاي زندگي مردم است ونه اينكه ديگر مجالي براي مجالست و موانست با مردم ودر نتيجه توفيق شنيدن داستان تلخ مشكلات آنان پيدا مي كند.اگر مي بينيم كه اغلب مسوولين همواره لبخند به لب دارند و مدعي مطلوب بودن اوضاع عمومي كشورند علتش اين است كه آنان بطور كلي در فضاي ديگري سير مي كنند و در واقع آنچه آنان در نشست هاي روزانه ي خود مي بينند و مي شنوند جز تعريف و تعارفات اغراق آميز چيز ديگري نيست!! به من بگوييد شما نمايندگان براي درآمدن مسوولين از اين فضاي توهم و تمجيد چه كرده ايد؟!

 

انقلاب اسلامي ايران با شعار تسري دين در تمام شوون زندگي ايرانيان – وحتي جهانيان – برسركار آمد و مي توان مدعي شد كه در 30 سال گذشته جهت تحقق اين شعار از هر گونه عمل واقدامي دريغ نكرده است.آيا اكنون وقت آن نرسيده كه بي تعارف از خود بپرسيم نتيجه ي اين تلاش بي امان چه بوده است؟به ظن من اينكه بسياري از مردم ما به ظاهر ديندارتر اما در عمل از اخلاق حسنه ي انساني تهي تر شده اند احتياجي به همه پرسي و تفحص ندارد واين نيز كه پيشامدن چنين اوضاع اسفباري نتيجه كدام اقدامات نسنجيده و نا صواب است  پاسخي پنهان و پوشيده و مبهم نخواهد داشت!!دراين صورت آيا نبايد پرسيدكه چرا تاكنون هيچ نماينده اي در هيچ دوره اي از مجلس شوراي اسلامي اين مساله ي مهم را مورد واكاوي و نقد قرار نداده است؟!

 

در عصر ارتباطات سريع رسانه اي وگسترش روز افزون دسترسي عمومي به ماهواره و اينترنت و...چه بخواهيم و چه نخواهيم مردم ما خانه همسايه ها را خواهند ديد وبالطبع در مي يابند كه در جهان اطراف ما چه خبراست وآنگاه از خود سوال مي كنند:آيا آنچه ما داريم شباهتي به آزادي و دموكراسي كشورهاي ديگر دارد؟واگر ندارد به كدام دليل و براي نيل به كدام مقصد ارزشمند است كه بعد از 30سال هنوز به آن نرسيده ايم ؟ يادمان باشد كه حق نداريم فكركنيم مردم مجبورند پاسخ هاي دلخواه مارا به عنوان پاسخ هاي منطقي و مطلوب خود تلقي كنند و يادمان باشد ممنوع كردن ماهواره و فيلتر كردن سايت هاي اينترنتي هرگز و در هيچ دوره اي و درهيچ كشوري راه صحيح پاسخگويي به سوالات فوق نبوده و نخواهد بود!

 

گرچه گفتني هاي ناگفته بسيارند اما نكته آخر اين است كه از ابتداي شكل گيري نظام اسلامي  تقريبا همه ي مسوولين آموخته اند كه منويات و احساسات و شعارهاي خود را با ادعاي حمايت و پشتيباني ملت از آن مشروع و موجه جلوه دهند حال آنكه اگر در سال هاي نخستين پيروزي انقلاب چنين فرضي درست مي نمود واقعيت امروز چيزي بسيار متفاوت تر از آن است!بايد بدانيم وصادقانه معترف باشيم كه در بسياري موارد محتواي شعارهاي امروز مسوولين با خواست قلبي ملت فرسنگ ها فاصله دارد.درصد بالايي از مردم با آنچه امروز مسوولين نظام مي گويند و مي كنند موافق نيستند. از آن جمله است حمايت بي دريغ كشورمان از برخي گروههاي جهادي غير ايراني همچون سازمان حماس كه اكنون مدتي است مردم زيرلب زمزمه مي كنند –وبه دلايلي جرات آشكارا گفتن ندارند – كه: اي آقا ماراچه به فلسطين؟اوضاع ما از فلسطيني ها غم انگيزتراست و بالطبع چراغي كه به خانه بسوزد به مسجد روانيست! ناچار بد نيست بدانيم كه سكوت مردم هميشه به معني رضايت آنان نيست اگر چه كه شايد بهتر باشد گاه به مردم مجال اظهارنظر بدهيم آنوقت معناي سكوتشان را بهتر خواهيم شناخت.

 

دوستان عزيز و بزرگوار!

 

من امروز خواستم براي دقايقي صداي همه ي نمايندگان فهميده ورنج كشيده ومتعهدي باشم كه لابد اين وضعيت را سالهاست درك كرده واز عواقب آن نگرانند اما ترس از متهم شدن وادار به سكوت ومماشاتشان كرده است.بازخورد سخنان من مي تواند  دركي همراه با حسن نيت واحساس دلسوختگي و تعلق خاطر از سوي گوينده آن ودر نتيجه تامل و تجديد نظر در راه ورفتار گذشته ي نظام باشد و البته مي تواند مثل معمول اين اواخر توام با انكار و اتهام و تهديد باشد كه در اين صورت جز تاسف و تحسر چيزي براي من به همراه نخواهد داشت.از شما مي پرسم: براستي تا كي مي توان شاهد اين حقايق بود اما اتفاقات تلخ و تكان دهنده ي تاريخ در شرايط مشابه اين را ناديده گرفت و سكوت مصلحت انديشانه و ظالمانه را بر اقرار صادقانه ترجييح داد وبه انتظار خرابي ورسوايي ونابودي نشست؟!راستي آيا معيار حرام زادگي يا حلال زادگي فرزندان اين آب و خاك چيزي جزفرياد زدن حقيقت در مواقع لازم مي تواند باشد؟اميدوارم شما نمايندگان تلخي اين سخنان را به صداقت كودكانه ي آن ببخشيد.                  والسلام.

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم آبان 1387ساعت 15:9 توسط علیرضا سپاهی لائین |