تبليغاتX
اتفاقا ما...

نداي آزادي !

 

دم خروس تو  پيداست   زير     سو گند ت

چنان كه  تيغه ي شمشير  پشت لبخند ت

 

دوباره لب به نصيحت گشوده اي  و دروغ

دريغ   حال  مرا    مي زند به هم   پند ت

 

چگونه  مومن  شيريني ات شوم  خسرو

كه   تلخ مي گذرد   روزگارم  از  قند ت ؟!

 

به روي سرخ شهيدان ما چه خواهي گفت

از اين سياهي بي شرم اگر بپرسند ت ؟!

 

چنين كه  مدعي   عدل   كردگار    خودي

كجا بريم   شكايت    از اين   خداوند ت؟!

 

دلم گرفت در اين شهر بي صداي  غريب

كه  در حصار  تو  افتاد  و مرد  در   بند ت!

 

چقدر پشت ستم مي شوي نهان؟  توبگو

پناه مي دهد اين سقف كهنه تا چند ت ؟!

 

اگر كه مرگ ات ازاين زندگي    نجات دهد

به غير نفرتما ن نيست  سهم    فرزند ت!

 

بريده  شد  همه   از دست وپاي     باور ما

هرآنچه  رشته ي پوسيده  داشت پيوند ت!

 

گذشته  " قصه ي  مرگ  اميد"  بود .  ولي

مباد   در پس     آينده     هيچ     ما نند ت

 

 **

ندای  خوني    ميد ان        سبز     آزادي

 رسيد  و  آخر  خرداد      رفت    اسفند ت

 

سياه سوگ سیاووش نيست   جامه ي ما

عزاي  ديو سپيد است   در      دماوند ت !!

+ نوشته شده در یکشنبه هفتم تیر 1388ساعت 11:17 توسط علیرضا سپاهی لائین |

گربه !!

 

گربه اي  عاشق زيبايي انسان    شده بود

آنقدر عاشق و بي دل كه پريشان شده بود!

 

عشق انسان و دل گربه ي كوچك ؟ باري...

كار سختي است ولي  سخت هم آسان شده بود

 

گربه ي عاشق و دل باخته در شهر غريب

كنج  ويرانه ي يك باغچه  مهمان شده بود

 

عشق اين گربه پر از پاكي و بي باكي بود

آنچنان بود كه سر لوحه ي شيران شده بود!

 

عشق اگر بود   تهيدستي  انسان هم   بود

و ازاين روي غم گربه دو چندان شده بود

 

با خودش می گفت:اين شهر چرا گرسنه است؟

- پاسخ پرسش او سفره ي بي نان شده بود!

 

هرچه مي رفت  نگاهش به نبودن مي خورد

چشمش انگار كه بن بست خيابان شده بود

 

گربه از فرط هوا خواهي انسان نا چار

سخت سر گشته ي صحرا و بيابان شده بود

 

تا كه  يك روز به دنبال  دويدن  يك عمر

كوچه ي عشق برايش خط پايان  شده بود

 

گربه ي بي خبر از سرعت و ساعت ناگاه

زير ماشين زمان رفته و  داغان شده بود!

 

همه ديدند كه  در كوچه ي تاريخ  آن روز

گربه ي گم شده اي نقشه ي ايران شده بود !!

+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم خرداد 1388ساعت 9:37 توسط علیرضا سپاهی لائین |

آرش !

 

آرش ! بيفكن تير ديگر   سرزمينت را

بر خيز و بر خاور بيفشان آستينت را

 

آنقدر در تركش نهادي     تير بي پيكان

كه از يادمان برديم فرق مهر و كينت را!

 

نزديك و تنگ و تار شد اين مرز. بر البرز

بازآي و روشن كن دوچشم دور بينت را

 

اين واپسين بخت است -در گوش تو مي گوييم-

فرياد كن  در  دشت  تير    آخرينت    را

 

خشم تورا  ديريست    پيران آرزو مند ند

خم كن  كمانت  را و پرچين كن جبينت  را

 

چيزي نماند  از خيمه هاي شعله ور . ناچار

بيدار كن    ياران   خاكستر  نشينت   را

 

در اتفاق  دوستان  و  دشمنان   ديدي

اهريمنان - حتي  - اذان گفتند     دينت را؟!

 

با اين همه سرهاي از دانش تهي  با تيغ

چندين كمند شصت  خم  بربند  زينت  را

 

شب لشكرش را پشت كوه آورد. چون خورشيد

بر قله ها طوفان  آتش كن   كمينت  را

 

آغاز كن با   دوستان كينه   ورز      آنگاه

برجاي بنشان  دشمنان روس و چينت را !

+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388ساعت 11:18 توسط علیرضا سپاهی لائین |

 

خبر- نظر- اثرو.......التماس دعا!

 

 

دوستان عزيز و سروران گرامي!

سلام.

 

آنها كه دستي به كار نوشتن دارند وبه هر طريق در همين دنياي مجازي براي خود خانه اي ساخته اند و هرازگاه به همسايه هاي اين جهان پهناور بي مرز  سري مي زنند و با نظر و اثرخود به رونق اين بازار مكاره مي افزايند به روشني واقفند كه گسترش وبلاگ ها و وبسايت ها و عرصه هاي تبادل اطلاعات مجازي همانقدر كه محصول توسعه ي روزافزونitوامكانات رشك انگيز"وب"است به همان اندازه هم با محدوديت امكان اظهار نظر و عرض اندام در دنياي واقعي ارتباطات رسانه  اي مربوط است.دشواري تدارك ديدن يك رسانه ي نوشتاري در دنياي واقعي ما به عوامل و مناظر متعددي بر مي گردد كه گران وهزينه بر بودن- منوط به داشتن مجوز بودن – عدم اقبال تضمين شده ي مخاطب و اشراف بر روابط مافيايي پس پرده ي مناسبات    از جمله ي آن است.

 با اين مقدمه و در نظر داشتن اين حقيقت تلخ كه : در شهري مثل مشهد كه از هر منظر دومين شهر بزرگ كشور ايران به شمار مي رود سرانه ي انتشار روزنامه و مجله و كتاب رقمي بسيار حقير و آزار دهنده است شنيدن خبر تولد يك روزنامه   خبری مبارك و اميد آفرين است. در اين ارتباط سخن بسيار مي توان گفت اما در اين مجال از خير بازگفت  آن بسيار – كه بسيارتان ناگفته مي دانيد- مي گذرم. و به اين بسنده مي كنم كه:

"شهر آرا"كه تا پايان ارديبهشت ماه جاري سال دوازدهم انتشار خود را به صورت هفته نامه دنبال مي كند مصوب و مقرر است كه از اوايل خردادماه روزنامه شود.گرچه اين خبر را پيشتر برخي ازدوستان بطور خصوصي شنيد ه اند اما به پيشنهاد همان ها بد نديديم در اين وبلاگ آن را با دوستان و خوانندگان گرامي در ميان بگذاريم.

آنچه پس از خبر عمومي انتشار روزنامه ي شهر آرا نياز مند اطلاع رساني دقيق مي نمايد اين  كه اين روزنامه "سرويس ادب و هنر" هم دارد و ظاهرا مسووليت اين بخش از كار به عهده ي اينجانب است.

پس اين اعلام عمومي بدان معناست كه دوست دارم دوستان اهل قلم و ادب و نظرم اين فرصت را مغتنم بدانند و ضمن منتي كه بر بنده خواهند نهاد آثار خود را اعم از شعر و قصه يا نقد و نظر يا هر چه   را گمان دارند در چنين مجموعه اي ظرفيت رسانه اي شدن دارد به نشاني من ميل كنند :

sepahilaeen@yahoo.com

نيازمند توضيح نيست كه شهر آرا روزنامه ي مردم مشهد است وبراي اين طيف ازمخاطبان وبا ملاحظه ي پوشش دادن دغدغه هاي آنان منتشر مي شود.در واقع مطالب مندرج در اين روزنامه بايد واجد   ويژگي هاي ذيل باشد:

1-      به نحوي با شهرو مردم مشهد(وبا كمي اغماض خراسان) در پيوند باشد.يعني يا نويسنده زاده ي اين جغرافيا باشد يا به موضوعي بپردازد كه از اين جغرافيا وجاهت مي گيرد.از منظر ما مشهد يك كشور است و  سرويس ادب و هنرشهر آرا مي خواهد به مناسبات ادبي – هنري اين كشور بپردازد.

2-      از نگاه ما محدوده ي انتشار به معني محدوديت نگاه به كاروآثار قلمي نيست.از قضا تصميم گرفته ايم در اين سرويس به مقوله ي هنر وادب خيلي هم جدي و تخصصي نگاه كنيم.در واقع گرچه محدوده ي انتشار ما مشهد است اما نگاه ما همواره به استانداردهاي كشوري وجهاني ادب و هنر خواهد بود.

3-      "فهم عوام و پسند خواص" شعار درست و دقيقي است كه سياست گزاران رسانه اي براي كيفيت مطالب منتشره در يك روزنامه همواره مد نظر داشته اند ولحاظ كردن آن را به نويسندگان خود توصيه مي كنند.ما هم به اين اصل معتقديم و هرگز فراموش نخواهيم كرد كه توجه تخصصي به مقوله ي ادب وهنر نه بايد تا بدانجا باشد كه مخاطب عمومي روزنامه را از پيگيري ودرك آن ناتوان و نوميد كند.

 

                                                    **

 

در پايان اين نكته را هم ناگفته نگذارم كه شهرآرا آماده است تا به دوستاني كه مايلند بطور جدي و مستمر با آن در ارتباط باشند وبرايش بنويسند در صورت تمايل آنان (مطابق اشل پرداختي ديگر روزنامه ها) حق التاليف بپردازد.

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388ساعت 15:36 توسط علیرضا سپاهی لائین |

راه !

 

راه را اشتباه مي رفتيم  هيچ سمتي   نشان راه  نبود

جاده در سنگلاخ گم مي شد  جاي ترديد و اشتباه نبود

 

راه را اشتباه آمده بود    مرد سرسخت كاروانسالار

در دل سرد و سنگي اش اما هيچ احساسي از گناه نبود

 

پاي شب در زمين فرومي شد  دست سنگين باد   رومي شد

هيچ جا در چهار سمت افق   خبري از طلوع ماه نبود

 

پشت كوه بلند رويارو  دره ي ژرف حمق مردم بود

لاجرم سرنوشت رفتنمان  جز رسيدن به عمق چاه نبود

 

كاروان خسته در دل صحرا را هها بسته روز ناپيدا

روي لب ها و گوش ها حرفي  جز عبور شب سياه نبود

 

يك نفر بانگ زد كه راه اين نيست  فرصتي هست و باز مي گرديم

گزمه ها زود دوره اش كردند   با دهانش مجال آه نبود !

 

مرد خود خواه كاروانسالار  سرفه اي كرد و گردو خاكي شد

چشم هارا كه لا جرم  بستيم  برسر هيچكس كلاه نبود !

 

بارها گفته بود پشت افق  راه ما مي رسد به  باغ بهشت

دركويري كه ما در آن بوديم   اثري از گل و  گياه نبود

 

همچنان  راه كاروان سد بود همچنان حا ل  مردمان بد بود

خنده خشكيده بود وحتي اشك    درپس پلك ها نگاه نبود

 

غير ترديد .  ترس .  نفرت. تب. حرفي ازدل نمي رسيد به لب

مثل اين شعر در سراسر شب  جز نفس هاي گاه گاه نبود !!

+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388ساعت 14:10 توسط علیرضا سپاهی لائین |

منتظرماه نو !

 

عمري تمام   منتظر ماه نو شديم

از ماه پيش ماه پس آن را گرو شديم

 

آغازماه  مزد گرفتيم و  روز بعد

با دستهاي خالي ناچار هو شديم

 

يك روز مزد و تلخي يك ماه انتظار

اينگونه در هجوم حقارت ولو شديم!

 

ما   سكه سياه رباييم   و   ناگزير

صرف  دوباره بودن خود از جلو شديم !

 

**

 

گفتند با شتاب بياييد  و بي سوال

با اشتياق در پي ايشان به دو شديم

 

مثل نسيم ساده و معصوم و سر به زير

در جاده ي ارادت خود گرم رو شديم

 

گاهي كه چون نهال سوالی برآمديم

آني به دست داس جهالت درو شديم !

 

**

 

القصه ما به "پوچ"رسيديم عاقبت

يعني هر آنچه "هيچ"به ما گفت شو شديم

 

ماراكه ميل نان و طلا بود- اين زمان

شكرخداكه مستحق  نان جو شديم !!
+ نوشته شده در چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388ساعت 15:13 توسط علیرضا سپاهی لائین |

بت پرست!

 

عمري است ما براي دل بت پرست خويش

بت مي كنيم بت شكنان را به دست خويش!

 

ما كشته ي ارادت کوریم و  بی دلیل

جان می دهیم بر سر   عهد الست خويش !

 

مارا دوچشم بسته و یک شوق کافی است

تا دل اسیرمان    كند و پاي بست خويش!

 

تنها    تمام   در قدم مرگ     مي شود

رنجي كه مي بريم از اين طبع پست خويش !

**

در قوم ما به ضرب تبر هر كه بت شكست

پيروز مي شود   به بهاي   شكست خويش

 

بت مي شود دوباره خودش باز .    ناگزير

در انتظار ضربه ي دستي به هست خويش!

 

افسوس ! آن كه بت شكني يادمان دهد

يادش به باد مي رود از ضرب شست خويش

**

روزي كه بت   به  باده پرستي   رها كنيم

خواهيم شد چو خوشه ي انگور مست خويش!

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388ساعت 12:28 توسط علیرضا سپاهی لائین |

آزادگان...

                       

اين روزها   كه دام زياد است  و دم  كم است

هرچند دل    كه نذر غمت   مي كنم   كم است

 

شايد   دلي    به قيمت  يك  عمر   لا زم است

اين دل   كه من    به ثانيه اي باختم   كم است!

 

آهنگ نرم   شانه  و   گيسوي   توست   يا..

مشق كمانچه اي كه در آن زير و بم كم است؟!

 

پر واضح   است    آينه ات را    كسي نديد

در كشوري كه جام زياد است و جم كم است!

 

بانوي من!  گناه من و تو   جز عشق نيست

اما   به  جرم   ساده ي ما    متهم    كم است

 

آزادگان     به  دوره ي   پيري    نمي رسند

با  ما  نشان   داشتن   پشت خم   كم   است!

 

از بيم  مرگ  نيست     اگر  زنده   مانده ايم

مثل   بهشت   خانه ي ما   در عدم   كم است

 

ما   مثل عكس هاي   قديميم   و    كودكان

ما   را   هزار بار   ببينند   هم      كم است

 

درد من و تو    حل سوالي  است    مشترك:

تا چند بيش يكسره بيش است و كم  كم است؟!

 

**

 

در باب   تنگدستي    شاعر       نوشته اند:

شرمنده ايم    سهم   گلوي قلم      كم است !

 

مارا   اگرچه    عشق و هنر   سير   مي كنند

اما    دريغ     آنكه   ندارد شكم       كم است!

 

اين شعر       شرح گام نخستين    ما دو تا ست

آري    ولي   براي من    اين يك قدم   كم است !

+ نوشته شده در یکشنبه شانزدهم فروردین 1388ساعت 13:43 توسط علیرضا سپاهی لائین |

يك سال ديگر...

 

 

يك سال  ديگر  با عبو ر  باد ها  طي شد

در مقدم  نوروز  فروردينمان  دي   شد!

 

يك سال ديگر رفت و تقويم قديمي را

بستيم و بغض خاطرات  از چشم ها قي شد!

 

در كوچه ي بن بست آن درها كه مي شد باز

قابي   براي  عكس غم هاي  پياپي   شد!

 

بي مقصد و مقصود با شلاق شوقي كور

پيوسته رخش راهوار زندگي هي شد

 

ما كودكان  لنگ بازي خورده را افسوس

سهم از دويدن در پي تاريخ لي لي شد

 

تنها طنين طبلمان با شعر فردوسي

تنها شروع شعرمان با" بشنو از ني" شد

 

مثل تمام سال ها آغازمان گل بود

اما همان دم پاي دستاوردها پي شد!

 

يك سال ديگر ناگزير از حسرت و اندوه

نفت چراغ شادماني هاي ما  مي  شد

 

مارا چه پيش آمد كه بعد از انتظاري زار

هرگز نفهميديم روز عيدمان كي شد؟

 

**

حالا به پايان مي رسد امسال و شعرم نيز

تلخ است.آري  شعر هم آيينه ي وي شد!!

------------------------------------------------------------------

 

يك نفس نخوان

 

 

هان   بلبل   شكسته دل   تازه رس   نخوان

با  اين لبان غنچه   سرو د از  هوس  نخوان

 

با گل -  عروس نورس   و نازك دل  بهار

از روزگار سروري  خار  و  خس  نخوان

 

زود آمدي كه  فصل زمستان  نرفته است

گوشي براي زمزمه ات نيست. پس نخوان

 

از عاشقان   تشنه ي  شعر   شبانه  ات

يك عمر مي شود كه نمانده است كس.نخوان

 

اينجا   براي   كشتن   آواز  و   آسمان

آماده است و رحم   ندارد  قفس . نخوان

 

ترسم كه دست كينه ي اين داس ها كنند

بال تورا به جاي درختان حرس.نخوان

 

در محضر عدالت كوري كه ديده ايم

با مرغ عشق فرق ندارد مگس. نخوان!

 

"عيد است و آخر گل و ياران در انتظار"

در انتظار نيست تورا هيچ كس. نخوان

 

گفتم نخوان و خون دلم از لبم چكيد

معناي اين اشاره همين است و بس : نخوان!

 

**

مي دانم اين سكوت غم انگيز ساده نيست

انگار خفته است جهان . يك نفس نخوان!!

+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم اسفند 1387ساعت 16:0 توسط علیرضا سپاهی لائین |

كلاغ هاي فقير!

 

نشسته اند در اين   سال هاي ته مانده

دوتا  كلاغ    كنار    غذاي   ته  مانده

 

غذا كه نيست فقط روي برف ريخته اند

كمي تفاله ي كمرنگ چاي ته مانده !

 

كلاغ هاي  كهنسال   از تمام    زمين

رسيده اند به اينجا     به جاي ته مانده

 

كلاغ هاي غريبي كه سهمشان هيچ است

و نيست زحمتشان جز براي ته مانده

 

و حال اين دوكلاغ اين دو  نا اميد  فقير

رسيده اند به نان   اين طلاي ته مانده!

 

عبور سرد زمستان و برف بهمن ماه

رسانده نير و ي شان را به ناي ته مانده

 

دوباره نوك زدن و لاي برف ها گشتن

به زور پنجه ي خونين  پاي ته مانده

 

چه داستان شگفتي !طبيعي است ولي

مگر شنيدن اين   ماجراي ته مانده :

 

كلاغ هاي غريب. اين تفاله .اين تحقير

وتنگناي  نفس    در هواي   ته مانده

 

خيال خانه و يك بار   دست پر رفتن

بدون  سرخ شدن از   حياي ته مانده

 

چه لذتي است براي كلاغ هاي فقير

ولي ...اگر بگذارد   بلاي  ته مانده :

 

كلاغ ها نگرانند  اين كه    آيا مرگ

كشيده دست از آن بچه هاي ته مانده؟!

 

**

 

"چرا فقير شديم ؟!" اين سوال تلخي بود

كه گفته شد به خدا  با صداي ته مانده

 

ولي شنيده نشد   هيچوقت حرف كلاغ

و هيچ   مرحمتي    از خداي  ته مانده

 

دوتا پرنده پريدند  و گم شدند  .   ولي

نشسته بر لب ما آن "چرا" ي ته مانده !!

+ نوشته شده در شنبه هفدهم اسفند 1387ساعت 8:56 توسط علیرضا سپاهی لائین |

آخرين اخبار

 

بر باد رفت غنچه ي پرپر خبر خبر

توقيف شد    صداي كبوتر  خبر خبر

 

بادي وزيد از دم پاييز و ناگهان

آتش گرفت باغ مشجر خبر خبر

 

بردار شد برادر بيدار و خم نشد

اما شكست پشت برادر! خبر خبر

 

آن دود آه از نفس ما بلند شد

وقتي كه سوخت سينه سراسر خبر خبر

 

گل هاي داغ از دل آزادگان شكفت

در فصل باغ هاي مصور خبر خبر

 

**

شد كارمند آدم چاقي به نوكري

شد بركنار آدم لاغر خبر خبر

 

كرد اعتراض آدم لاغر به مزد كم

كرد اختلاس حضرت نوكر خبر خبر

 

آغاز شد مسابقه ي تيم هاي ظلم

احراز شد صداقت داور خبر خبر

 

داور ولي به راي تماشاگران فيلم

شد مستحق شير سماور* خبر خبر

 

**

سنگ بناي كاخ ستم را نهاده اند

بر دوش كلبه هاي محقر خبر خبر

 

در شهر ما به بركت انفاس مومنان

شد وزن عشق و كينه برابر خبر خبر!

 

**

اين آخرين گزارش اخبار زنده است

مردي كه بود مرد در آخر خبر خبر !

 

 ----------------------------------------------------------------------------------

*  شير سماور لابد جايزه ايست مثل شير طلايي و پلنگ نقره اي و ازاين قبيل...!

+ نوشته شده در شنبه دهم اسفند 1387ساعت 14:1 توسط علیرضا سپاهی لائین |

دوم اسفند!

 

امروز   روز  دوم اسفند   است

روز شروع شادي و لبخند است

 

روز تولد است   "سويدا"(1)  را

اين دختري كه دلبر ودلبند است

 

درچشم هاي   يك   پدر و  مادر

زيبا   همين   تولد فرزند   است

 

فرقي   نمي كند  پسر  و     دختر

با  آرزو    اميد    همانند    است

 

اما   براي ما   كه تورا   داريم

اي دختر قشنگ!پسر چند است؟!

 

شيرين شاعرانه ي   شور انگيز

لبخند هاي  بانمكت   قند است ! 

 

** 

امروز   حا ل جشن(2) ندارم  .   من

دستم   به   درد ها ي دلم   بند  است

 

یک درد     داغ  دختر همسايه   است

آن دختري  كه  زندگي اش گند است

 

آن دختري كه  مادر او    را    کشت

بی پولی  پدر    که   هنرمند  است !

 

آن دختري   كه    خواهر    بيمارش

عمري   نيازمند به       پيوند  است

 

آن دختري   كه      از    سر  نا چاری

با نان خشك و اشكنه(3) خرسنداست

 

آن دختري كه مدرسه اش   هر سا ل

با كهنه كيف و كفش و كمر بند است

 

آن دختري كه   ديده ي   پر  اشك ا ش

تنها   فقط  به  لطف   خداوند    است!

 

آن دختري   كه...آه همين كافي است

از حال او   هر آنچه    بگويند   است! 

** 

امروز   روي  شانه ي  من    انگار

اندوه    مثل  كوه    دماوند    است !

 

با اين سياه بختي   و     اين سختي

آيا   نشاط جشن    خوشايند  است؟! 

** 

سوگند مي خورم كه شب است امروز

اين گرچه بي نياز به سوگند است

 

روز من و تو  دختر من "فردا"ست

فردا كه   روز آخر    اسفند است!

 


 

1- دوم اسفند سويداي ما يازده ساله شد.سويدا(سو وه يدا: فردا – به كردي)

2 - "حال جشن " در نسخه ي ذهني شعر"پول جشن "آمده است!

3-  اشكنه غذايي است محلي كه البته بيشتر آب است تا نان !

 

+ نوشته شده در شنبه سوم اسفند 1387ساعت 10:10 توسط علیرضا سپاهی لائین |

برادر زاده ي خورشيد!

                              به : اسماعيل حسين پور*

 

آفتاب       افتاده بر   آيينه هاي       روبرويت

تا   زلال    گريه ي ما   را    بتاباند   به سويت

 

خسته و خاموش گل ها را تماشا كن كه ديدم

پر كشيد آن بلبل  غمگين     پنهان در گلويت !

 

چشم هايت را ولي هرگز مبند اي صبح صادق

در شب ما     جلوه ي مهتاب  دارد كورسويت

 

مردي از   جغرافياي آسمان  مي بينم      آخر

مي روم هر گوشه از تاريخ را در جست و جويت !

 

سرزمينت را   هنوز    اي كرد شاعر     مرزباني

در لباس خوني سردار" إوه ز خان" و"جه جو"يت(1)

 

گر  نی "رستم"(۲)بگوید از تو با  "سهراب بخشي"(۳)

می كند    جان    دوتارش را     فداي    تار مويت !

 

اي" گليل "(۴)باد و باران! " شایجان"(۵)چشمه ساران!

ايل را    امسال   هم    سيراب  كن    با  آبرويت

 

كاش   گلبرگ بهارت را         نمي ديديم    در باد

تا نمي كرديم      در خواب زمستان       آرزويت !

 

اي برادر زاده ي خورشيد !      خواهي ديد يك شب

مي درخشد      بر لبان   كوه       لبخند عمويت !

 

رقص بودن را      بچرخ  اي زورق فردا       و مگذار

آخرين   گرداب اين   طوفان       برد در  خود فرويت

 

شك ندارم من كه صبحي ناگهان از سمت ساحل

مي برد ازهوش     جنگل را   طنين    رنگ و بويت

 

مهربان!    شعري بخوان  .حرفي بزن با من وگرنه

تا قيامت تشنه   مي مانم      براي گفت و گويت !!

 


 *اسماعيل عزيز شاعر توانا ونويسنده ي داناي كرددر خراسان اخيرأ مدتي است كه به واقع دست به گريبان

ناخوشي نابه هنگام تارهاي صوتي خويش است.اميد كه تنش به ناز طبيبان نيازمند مباد.

1-إوه ز خان و جه جو از سرداران غيور  و مرزبانان شهيد كرددرخراسان اند.

2-رستم مهرگان معروف به حنجره طلایی نی نوازکردشیروانی

۳ - سهراب بخشي از دوتارنوازان خوش آوازوبلندآوازه ي كرددر شمال خراسان.

۵و4-بلند ترين قله هاي خراسان شمالي و مراتع عمده ي عشاير كرد .شایجان تلفظ کردی شاهجهان است.

+ نوشته شده در شنبه نوزدهم بهمن 1387ساعت 15:9 توسط علیرضا سپاهی لائین |

فيلم نامه            

 گزارش يك سي وهفت سالگي !

 

سال پنجاه و هفت بهمن ماه :  كودكي خردسال مي بيني

روستا زاده اي كه جز لبخند  بر لبانش محال مي بيني

 

اين منم كودكي كه پايان داد  اين شب چله هفت سالش را

پسرک راكه گرم روياهاست  سرخوش و بي خيال مي بيني

 

خرده هوشي كه دارد اين كودك  موجب كنجكاوي و شور است

هم از اين رو براي فهم زمان  برزبانش سوال مي بيني

 

 گرچه در دور دست كوهستان  خبري نيست از جهان اورا

با هياهوي انقلاب اما   در دلش شور و حال مي بيني

**

سال شصت است و جنگ در جريان  تازه ده ساله مي شود كودك

باهمه كودكي خيالش را  با جهان در جدال مي بيني

 

آنچنان انقلاب ايران را  آرمان نجات انسان را

دارد ايمان كه در دلش آن را باوري در كمال مي بيني

 

درهمين سالهاي شادي و غم  مي رسد سال شصت و هشت ازراه

همه جا در فراق "پير مراد "  ماتم است و ملال مي بيني

 

كودك ما كه نوجوان شده است  مثل گنجشك مانده در باران

خيس اشك است و بالهايش را   خسته از بال بال مي بيني

 

سال ديگر جوان دانشجو  اهل شک است و جست و جوست ولی

همچنان در مسير سرخ جهاد  باورش را زلال مي بيني

**

سال هفتاد عشق مي بارد    و جوان بيست سال سن  دارد

شاعر ساده اي كه در دستش  لقمه ناني حلال مي بيني

 

كار و تحصيل و زندگي باهم  دوستي با كتاب و اهل قلم

در دل مرد بين عشق و   خرد    حالت اعتدال مي بيني

 

سالها مي روند و مي آيند     سالهاي شگفت   روياها

بي يقين مانده دفتري كه درآن   برگي از احتمال مي بيني

**

سال هشتاد مي رسد از راه  مرد سي ساله مي شود حالا

باز هم مثل كودكي اما   بر لبانش سوال مي بيني

 

از خودش صادقانه مي پرسد  كه چرا دوستان همدردت

همه را فارغ از غم ايمان  در هياهوي مال مي بيني؟

 

نیز مي پرسد از خودش كه  چرا حرف تقسيم عشق با فقرا

همه يكباره رفته از خاطر  همه حرف از ريال مي بيني ؟

 

سفره اي از سوال دارد و بس   پاسخ اما نشان ندارد كس

آن دهانهاي باز را حالا همه خاموش و لال مي بيني !

 

از حقيقت خبر نمي شنود   از صداقت اثر نمي بيند

در تكاپوي تازه اش حالا   مرد را بي مجال مي بيني

 

روح وفكرش مشوش است ببين  شب و روزش در آتش است ببین

سينه اش را نگاه كن كه در آن     يك بغل اشتعال مي بيني

**

سال هشتادو هفت و سن سي و هفت. شرح اين سالها كه آمد و رفت

قصه ي تلخ نسل سوخته ايست   كه از آن يك مثال مي بيني

 

جست و جوها ادامه خواهد داشت   باز هم فيلمنامه خواهد داشت

پشت فردا كسي چه مي داند     مرد را درچه حال مي بيني  !

 

+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم بهمن 1387ساعت 13:54 توسط علیرضا سپاهی لائین |

دستاو يز !

 

كشورم را دوست دارم . مردمش را نيز هم

در دلم شيراز جا دارد  . ري و تبريز هم

 

كردم  اما پارسي را پاس مي دارم به شعر

شهريارم گاه   با   تركان شور انگيز   هم

 

با شمال  دخترانش سبز مي پوشم   بهار

جنگلش را مي كنم     پيراهن  پاييز  هم

 

با جنوب مردمش  قد مي كشم  تا سيستان

تا عرقريزان گند مزار   حاصلخيز   هم

 

با نسيم خاطراتش مي وزم تا دور دست

عشق مي ورزم به آن زيبا جنون آميز هم

 

در ميان دلبرانش مي شوم شيرين . ولي

در ميان خسروانش  بوده ام پرويز هم !

 

در ركاب نادرش جنگيده ام سر مست فتح

خورده ام زخم گران از لشكر چنگيز هم

 

جان اگر خون است من د ر پاي ميهن ريختم

نيست   از مرگ ام براي زندگي    پرهيز هم

 

 **

 

مي گشايم با ل دوشادوش ماهش در خيا ل

گرچه سهمي دارم از اين آسمان ناچيز هم !

 

كوچكيم  اما  بزرگانيم  در    تاريخ مهر

كاش مي ديدند  ما  را  دوستان ريز  هم

 

كاش مثل كار و زحمت  كاش مثل داغ و درد

سهم  مي دادند  ما را    از مقام  و ميز  هم

 

**

 

اين صداي تلخ يك كرد است مي خواند غريب

اين غزل  غمنامه ي عشق است . دستاويز  هم !!

 

+ نوشته شده در شنبه دوازدهم بهمن 1387ساعت 15:58 توسط علیرضا سپاهی لائین |

 

باحافظ

 

"هزار گونه سخن در دهان و لب خاموش"

دوباره  اهل نظر می برند   سر در  گوش!

 

دراین کرانه ی تزویر و زور وزردیریست

سکوت بر سر فریاد     می نهد   سر پوش

 

دوباره   مردم    این   خاک زود باور را

به بوی یک گل بی خار می برند از هوش !

 

چقد رجلوه به محراب و منبر از  نیرنگ 

چقد ر زهد و فریب از حدیث گربه و موش؟

 

گناه کیست    که  در  چشم  بی سواد  هنوز

به جای واژه ی" مار" عکس می شود منقوش؟

 

کسی بپرسد از این گوش های ساده که هان

صدای شعبده بازان کجا  و بانگ سروش ؟

 

جهان به کام جنون است و   نام عقل   ولی

هنوز می گذرند "عشق و جهل "دوشادوش

 

چه سال ها که بر آزادگان گذشت  و دری

به روي مستي محبوس وا نكرد آغوش !

 

به من بگو    که   ورود   کدام رود   آیا

دوباره برکه ی مارا می آورد به خروش ؟

 

**

 

ببر به حافظ قرآن   خبر    که   باز اینجا

ریا حلال  و حرام است   کار باده فروش

 

کدام دوره ی تاریخ  می شود تکرار

"که دور شاه شجاع است می دلیر بنوش"؟

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه ششم بهمن 1387ساعت 13:53 توسط علیرضا سپاهی لائین |

بسي رنج بردم دراين سال سي !!

         

 

شاعر! بگو شعري براي لقمه ي ناني

حالا  كه ناني مي دهد تكليف انساني!

 

مي پرسم از پيران پاك روزگار  آيا

اين روز را دارد به خاطر هيچ دوراني؟

 

نان قيمت جان است و خون اما چه بايد خورد

درسفره ي ما نيست جز نان چيز ارزاني!

 

سي سال رنج ما و فردوسي به جا مانده است

در   دست هاي  خالي    خلق خراساني

 

باما خيال رقص و ميدان داشت  مولانا

افسوس  مارانيست جز زلف پريشاني!

 

ته مانده ي جان من است اين شعر را بشنو

شايد نماند  بيش از اين در پيكرم  جاني 

** 

درياد دارم  انتهاي   آخرين پاييز

آغازشد از نيمه ي سرد   زمستاني

 

آنجا بهاري مي شكفت از خون ومي گفتيم

ديگر بهاري جاودان داريم و باراني

 

يك روز اما ناگهان برخاستيم از خواب

نه لاله اي ديديم و نه فصل بهاراني

 

تا چشم ها مي ديد سرما بود و آنسوتر

جان دادن جنگل در آغوش بياباني

 

بابغض و حيرت يك نفر از ديگران پرسيد

در باغمان بيدار بود آيا نگهباني؟

 

پاسخ نمي داديم زيرا خوب مي ديديم

ماخود سپرديم آن درختان را به طوفاني!

 

طوفان كه ما با جنگل او را دوست مي ديديم

آن بيشه  را بركنده بود از ريشه در آني

 

دلمرده و اندوهگين بوديم و مي گفتيم

ايكاش با طوفان نمي بستيم  پيماني

 

اما حقيقت جاي ديگر بود و می دانیم

طوفان نمي فهمد به جز صحراي  ويراني !

 

آنگاه باقي ماند بر ديوار  نوميدي

تصويري از حسرت نصيبان پشيماني... 

** 

آن روزها رفتند و حالا شعر مي خواند

شاعر شبيه لاله ي سردر گريباني

 

درجامه ي ايمان ولي در آرزوي نان

خم مي شود هر روز پيش نا مسلماني

 

آنگاه شعري ناگزير از دفتر تحقير

مي خواند و مي گويد از "فصل درخشاني"!

 

فصل درخشاني كه مانندش نخواهد بود

درهيچ عهد  تلخ و تار  روزگاراني

 

باور نخواهد كرد اما حرف هايش را

حتي رئيسي ساده  و  مسوول ناداني!

 

در سينه دارد كوله بار كينه و ترديد

دردفترش اما چه  تحسين فراواني ! 

** 

اين روزگار شاعران سرزمين ماست

ناچار مي خندند   با   اندوه پنهاني

 

آزادي  و آزادگي را دوست مي دارند

اما از اينان نيست گفتن كار آساني

 

وقتي غم نان داري و خالي است دستانت

جز نان نمي خواهي سرود از هيچ دستاني

 

تا اين جهان باقي است باري تا دهان باقي است

اين قصه ي انسان و نان را نيست پاياني

 

شمشير نان   تا دركف   نامردمان  باقي است

هر روز خواهد ريخت خوني بر سر خواني !

**

اي كاش روزي مي رسيد از راه و مي ديد م

ديگر ندارم   در دهانم   هيچ دنداني

 

آن روز بي دندان و بي نان سرخوش و آزاد

خواهم سرود از لذت پايان زنداني

 

آنگاه در جغرافياي بي كران شعر

با واژه هاي تازه خواهم ساخت ايراني !

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم دی 1387ساعت 14:3 توسط علیرضا سپاهی لائین |

                                       احمد شاملو:  برف نو برف نو سلام سلام

                                                         بنشين خوش نشسته اي بربام

                                                           شادي آوردي اي اميد سپيد

                                                            همه آلودگي است اين ايام !

 

 

ببار برف زمستان !

 

ببار برف زمستان به روي صخره و سنگ

ببار يك سره تا صبح بي  دريغ و  درنگ

 

ببار بر سر   آن    كوه هاي    دورادور

ببار در   دل اين كوچه    هاي  تنگاتنگ

 

ببار تا مگر اين خلق خفته بر خيزند

كه تا به كار بيفتد دوباره بيل و كلنگ !

 

ببار تا كه     سپيد تو   با سياهي شب

به چشم ما بنمايد    دوباره روح پلنگ

 

پلنگ وار برآييم  روي شانه ي كوه

و عاشقانه   بگيريم   ماه را   درچنگ

**

مگر به دست تو عاشق شويم برف عزيز

وگرنه بودنمان را گرفته اند به جنگ

 

در اين لباس عروسي بيا كه پاك كنيم

دل سياه زمين  را كه از ستم زده زنگ

 

تمام سادگي ات را از آسمان   بفرست

كه با تو عكس بگيرد دوباره شهر قشنگ

 

ببين كه از سر تزوير و ترس افتاده است

ميان سادگي و ما    هزارها   فرسنگ

 

بيا كه با تو برقصيم بي تعارف وحرف

و     روسياه بمانند  مردمان دورنگ !

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم دی 1387ساعت 15:5 توسط علیرضا سپاهی لائین |

شايسته اش بودي...

 

                                       براي نارياي عزيزم

 

اين است مزد سادگي هاي دل خامت

اين است آن تاوان خواب نا به هنگامت !

 

شايسته اش بودي اگر كابوس شد خوابت

يا شد شراب باستاني  زهر در جامت

 

پايان تلخ قصه را آيا نمي ديدي

درعمق تصوير هراس انگيز ايامت ؟!

**

هان رستم دستان! بپرس از رخش روياها:

"آنجا چرا در خوان آخر سست شد گامت" ؟

 

مي گويدت:"جز چاه پاياني نمي شد ديد

با مهرورزي هاي كور بي سر انجامت

 

آنكس كه اورا چون برادر يا پدر ديدي

يك عمر دشمن بود وكرد از خنده اي خامت!"

**

آمد بپوشد خلعت نو بر تنت تاريخ

ناگاه ديدي فين كاشان است حمامت

 

تهمينه جان! تلخ است اما راست مي گويم

باخنجر خود كشته شد سهراب ناكامت !!

 

من با تمام نا مرادي ها هنوز اينجا

هر روز عاشق مي شوم با بردن نامت

**

فردا دراين آهنگ با آهنگران برخيز

شايد درفش كاويان رقصيد بر بامت !

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم دی 1387ساعت 14:56 توسط علیرضا سپاهی لائین |

پلنگ !

       به: خواهرم مريم و برادران شهيدش

 

هنوز كشته مي شوي ميان بازوان سنگ

چنان كه دردمي كشد به روي قله ها پلنگ

 

غريب وار تير مي خوري و خسته مي نهي

 كنارآخرين غروب سر به شانه ي تفنگ !

 

زمين گرفت سهم خويش را از آسمان و صلح

و نيست سهم " كودكان آفتاب "غير جنگ !

**

نشسته ايم پاي سرنوشت اين زمانه اي

كه لحظه اي به احتراممان نمي كند درنگ

 

ببين كه مي مكند خون دجله و فرات را

قراولان چشمه ها و مردمان چشم تنگ

 

كدام قصه مي توان شنيد تلخ تر از اين

كه آب زندگي به كام ما رسيد و شد شرنگ !

 

چگونه مي شود كه از صداي خويش شرم كرد

چگونه مي توان سكوت كرد و شهره شد به ننگ ؟!

**

بلند مي شويم و مثل گرد باد مي رويم

رسيد كاروان اين قبيله با صداي زنگ

 

پلنگ پر غرور" زاگرس" عروس ماه  را

فراز قله هاي مرگ هم مي آورد به چنگ

**

اگرچه زخم خورده اي و پلك بسته اي ولي

نگاه كن  به انتهاي  اين حماسه ي قشنگ

 

گرفته سرخ و زرد و سبز دست هاي كوه را

و چرخ مي زند به روي قله پرچمي سه رنگ!

+ نوشته شده در سه شنبه دهم دی 1387ساعت 10:9 توسط علیرضا سپاهی لائین |

امروز روز اول ديماه است !!

گرچه مطابق مندرجات شناسنامه اول آبانماه سال پنجاه خورشيدي به عنوان زادروز من قيد شده اما مطلعين و بانيان شر- پدر و مادرم – معتقد ومعترف و مصرحند كه من شب چلگي سال چهل و نه ام.از اين تصحيح و تصريح كه بگذرم يك اعتراف ساده و نسبتاضروري هم بكنم كه :دست كم  ده – پانزده سالي مي شود با رسيدن اول ديماه ناخودآگاه زمزمه مي كنم"امروز روز اول ديماه است".....و اميدوارم اين سرآغاز به سرودن شعري بيانجامد كه با اين مطلع شروع  و به گفتن غزلي قابل قبول منجر مي شود.اما بعد چي؟..هيچي!!....

درست در شرايطي كه فكر مي كردم ديگر نبايد الاف اين مصرع عاريتي عقيم بشوم بارسيدن شب چله ي 87 ناخودآگاه دوباره همان واژگان تكراري و آشنا  لبهايم را به زمزمه و وسوسه واداشتند.براي گريختن از شر اين تلاش تكراري نافرجام به رختخواب پناه بردم ولي اين بار انگار ول كن نبود.در همان اثناي بيداري و خواب چيزهايي به ذهن و زبانم رسيد كه حوصله يادداشت كردنش را نداشتم.نمي دانم كي و چطور خوابم برد اما همينكه صبح زود بيدارشدم دوباره مثل پروانه ي لجوجي آن مصرع موصوف با ملحقات شب قبل به زبانم هجوم آوردند و اين بار بفهمي – نفهمي مجبورم كردند قلم كاغذ بر دارم و بنويسم!

آنچه مي خوانيد – واميدوارم بدتان نيايد – تقريبا حاصل يك ساعت است پس از 15 سال ! في الواقع مي توانم ادعا كرد كه اين تنها شعر تاريخ است كه سرودنش 15سال و يك ساعت طول كشيده است!

 

امروز روز اول ديماه است

روزي كه سرد و ساده و كوتاه است

 

امروز زادروز من است اما

از سي و هشت سالگي ام آه است

 

آه از كتاب عمر كه مي بينم

تقويم مرگ هاي هراز گاه است !

**

اينجا زمين تشنه پراز رود است

اينجا هواي تيره پر از ماه است

 

چشمي كه پاي پنجره مي گريد

از حال ما هر آينه آگاه است

 

پشت پيادگان هنوز   اينجا

خم زير زين مرحمت شاه است !

**

در مصر عشق قحطي زيبايي است

تقدير يوسفان جهان چاه است

 

گندم به باد رفت و به ما گفتند

امروز نان آدميان  كاه است

 

"فتحي قريب " بود و به غربت رفت

باما خيال" نصرمن الله" است !

**

اينجا هرآنكه بست دهانش را

گوياترين سخنور درگاه است

 

اما هر آنكه از غم انسان گفت

بي شك فريب خورده و گمراه است

 

جزشعر و باد دركف شاعر نيست

ماراكجاست آنكه هوا خواه است ؟!

+ نوشته شده در سه شنبه سوم دی 1387ساعت 11:8 توسط علیرضا سپاهی لائین |

 

...نه قد خم نمي كنيم!

 

امروز اگرچه پاكي و خاكي است كيميا

مي ايستم    برابر نيرنگت     اي   ر يا

 

نان تو جز  فریب سپیدی به سفره نيست

هرچند   اگر كه   آمده باشي    از آسيا

 

از بويت ای لجن   نفس باغ ماگرفت

داری به سر   اگرچه    کلاه   اقاقيا

** 

اي عشق بي دريغ! بیا و نگاه کن

اینجا نشسته کبر و ر یا جای كبر یا

 

در شهر ما ر يال و ر يا حکم می کنند

باورنمي كني     به تماشاي ما  بيا !

 

بامابگو چگونه ازاين فصل بگذريم

خواهيم مرد خسته از این روزگار يا... ؟!

 

**

قد خم نمي كنيم . نه قدخم نمي كنيم

مارا اگرچه  فقر  نشاند   به  بور يا

 

تاريخ ما گواست كه ايران  نخورده است

هرگز فريب   شكل دروغين   برديا

 

اي حضرت دروغ !خدارا به ما   بگو

ميراث  مهر و داد چه داری تو ازنيا ؟!

 

خود دير نيست واقعه سوگند مي خورم

روزي رسد به آخر خط  اين كيا بيا !

+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم آذر 1387ساعت 17:32 توسط علیرضا سپاهی لائین |

شباهت!!!  

پيشكش به: ساحت اهورايي زبان كردي و همه ي گويندگان  آن  

 

 

"توني" – جاسوس آمريكايي – باتوجه به شرايط بحراني خاورميانه از وزارت خارجه ي كشورش

دستور گرفت به منظور آماده سازي خود براي فعاليت در منطقه پيش از هرچيز سه زبان عربي تركي و

فارسي رابياموزد. اومأموريتش را از سوريه آغاز كرد.خود را به دمشق رساند و به هر زحمت بود در يكي از

دهات شرق اين كشوربه حضور گروهي از مردم رسيد كه در ميدانگاه كوچكي تن به آفتاب سرد پاييز

سپرده بودند و باهم گپ مي زدند.به آنان نزديك شد وبي آنكه چيزي بگويد كناري ايستاد تا از فرصت

استفاده كند و چند جمله اي عربي بياموزد.

 

پيرمردي سرفه كنان  گفت: ئيروژ هه وا زور ساره (1)

مردميانسالي ادامه داد:كه چكا من ك ژ سه رمان  چه ند روژن  نه خاشه  نكاره بچه  ده بستانئ(2)

و جواني   باخنده ي تلخي افزود:  ماموستاي وان ژي  هه فت روژن چويه باژارئ حه له بئ  نه هاتيه (3)

 

توني اين سه جمله را در دفترچه ي جيبي اش نوشت و با اطمينان خاطر به خود گفت:اگر كسي بهره ي

هوشي اش بالا باشد همين سه جمله اساس خوبي براي آموزش زبان عربي است.بقيه ي راه را مي

شود به راحتي با كتابهاي معروف آموزش زبان دنبال كرد.بعد در حالي كه بي سروصدا از جمع فاصله مي

گرفت  به خود يادآورشد:عربي زبان زيبا و قشنگي است حيف كه اين مردم فقيراحوال و عاطل و باطلند .

سعي كرد ذهنش را از اين حرفها خالي كند وبعد براي اين كه با اصول زبان تركي نيز آشنا شود چند

كيلومتر آنطرفتر وارد خاك تركيه شد ومطابق نقشه اي كه در دست داشت راه دياربكر (4)را در پيش

گرفت.حوالي ظهر بود كه به آنجا رسيد.گرسنه و تشنه به كافه اي قديمي پناه برد و آنجا انبوهي از

كارگران ساختماني را ديد كه با لباسهاي چرك و خاكي و موهاي ژوليده و به هم ريخته مشغول نوشيدن

چاي و چاق كردن قليان و سيگارند. يك فنجان قهوه سفارش داد و به آرامي دفترچه اش را ازجيب بيرون

كشيد. كارگران بي خيال و سرخوش سربه سر هم مي گذاشتند و مي خنديدند :

اولي گفت: وان كارسازين مال خوپان هه ر روژ حه ق ده ستين مه كمتر ده كه ن (5)

دومي پاسخ داد: مه راق مه كه. دونيا دو روژن له وان ژي نامينه(6)

و سومي آه كشيد: ئه م هه ر چئ بي به ختي ده كشينن  گشتئ له بن سه ري دوله تئ یه (7)

 

توني جمله ها را نوشت وزيروبم لهجه ي آنان را به خاطر سپرد. با خودش گفت:فعلا همين قدر تركي

بياموزم كافي است ...بقيه را در خودآموزهاي زبان پي خواهم گرفت.بعد در حالي كه از كافه بيرون مي

رفت زيرلب زمزمه كرد:تركي زبان  خوش آوا و با مزه ايست اما نمي دانم چرا اين ترك ها همه به كارهاي

پست و كم ارزش مي پردازند.

روز بعد توني سرزمين هاي وسيع و كوهستانهاي رفيع جنوب تركيه را پشت سر گذاشته وپا به  مرزهاي

شمال غربي ايران نهاده بود . جايي در اطراف سلماس دو چوپان را ديد كه با شلوارهاي گشاد و شالي

بسته به كمر برسر آبشخور گله باهم جدل مي كردند.توني به آرامي در دو قدمي آنان بر لب چشمه ي

كوچك نشست ودر حالي كه با ولع آب مي نوشيد شنيد آن دو مي گويند :

 

-          حه قئ ته نينه په زين خا له ورا ئاو بدئ...(8)

-          وا كانيا  ژ ئاخا گوندئ مه ده هرركئ....ئاوا وئ ژي  يا مه يه (9)

-          ئه م پيويسته بچن دادگه هئ  كو دياربه  كيژان  ژ مه راست دبيژه (10)

 

دعواي آن دو داشت بالا مي گرفت كه توني راه افتاده بود و بي صدا آنان را به حال خود رها كرده بود. او در

واقع با آن بهره ي هوشي بالا آنچه را بايد از زبان فارسي مي فهميد  فهميده بود.در حالي كه جمله هارا

در دفترش مي نوشت به نظرش   فارسي زباني شيرين و آهنگين مي نمود اما در مجموع فارسي زبانان

را مردماني سخت گير و كم حوصله ديده بود.

مأموريت توني در اين مرحله تقريبا رو به اتمام بود.در عين حال بد نديد سري هم به عراق بزند تا هم

تفاوت لهجه ي عرب هاي عراق و سوريه را بسنجد و هم اينكه عربيش را تقويت كند. او از همانجا به

سمت كوه هاي جنوبي و غربي چرخيد و ناگهان  سر از زاخو در شمال عراق در آورد.از همان دور گروهي

از مردان وزنان را ديد كه در لباس متحدالشكل مشق نظامي مي كردند. وقتي به آرامي از كنار آنان مي

گذشت  پچ پچ نرم دو جوان را شنيد كه مي گفتند:

 

-          گه مان  ناكه م  وا ژ خه لكي  زاخو بو ..(11)

-          ئه ز  ژي باوه ر نا كه م ...پيش مه رگه ژي نينه..(12)

-          ئه و  ژي به نديك  خادئ يه...بلا  جاش نه به  هه ر كي به  (13)

 

كمي دور تر توني اين سه جمله را در دفترچه اش نوشت و با خود گفت : اين عراقي ها با اين سبيل هاي

از بناگوش دررفته و ظاهر خشن عجب آدمهاي  مهربان و ساده دلي هستند . چه عربي   قشنگ و خوش

آهنگي حرف مي زنندد. وبعد با يادآوري بمب هايي كه همه روزه در عراق منفجر مي شدند و زنان و

كودكان بسياري را از پا مي انداختند با خود گفت:در حيرتم كه چطور چنين انسانهايي مي توانند دست

به كشتن آدمهاي ديگر بزنند!

 

حالا ديگر مأموريت به پايان رسيده بود. توني ازشمال عراق دوباره به سوريه رفت واز همان راه كه آمده

بود به كشورش برگشت. شب هنگام در آرامش آپارتمانش در واشنگتن وقتي داشت گزارش  مأموريت

موفقيت آميزش را براي وزارت خارجه تنظيم مي كرد  خود را آن اندازه با هوش ونكته سنج مي ديد كه در

همان ابتداي گزارش يادآوري كند:" بنا به تحقيق و بررسي دقيق من هيچ تفاوت مشهودي بين زبانهاي

عربي – تركي وفارسي وجود ندارد و اگر كسي از بهره ي هوشي بالايي برخوردار باشد با دانستن زبان

يكي از چهاركشور سوريه – تركيه – ايران و عراق  براحتي مي تواند با سكنه ي سه كشور ديگر ارتباط بر

قرار كند. جالب اينجاست كه  علاوه بر زبان  طرز حرف زدن  خنديدن  خوردن  وپوشيدن اهالي اين چهار

كشور يكي است .رنگ هاي مورد علاقه ي آنان يكي است و حتي جالب تر اينكه قيافه هاي آنان نيز كپي

يكديگر است.."

او باتوجه به تمام دلايل قانع كننده در پايان گزارش پيشنهادكرد كه در طرح "خاورميانه ي بزرگ"بهتر است

اين چهار كشور را در يك جغرافياي واحد و تحت يك نام واحد نام گذاري كنند . البته با توجه به هوشياري

فوق العاده  و كياست كم نظيرش  لازم بود تاكيد كند كه "به گمان او پيدا كردن يك نام مشترك براي اين

همه شباهت به هيچ وجه كار آساني نيست!".(14)

 


 

1-       امروز هوا خيلي سرد است.

2-       دختر من كه چند روز است از سرما ناخوش احوال است ونمي تواند مدرسه برود

3-       معلم آنها هم هفت روز است كه به شهر حلب رفته و بر نگشته است

4-       نام اصيل و كهن اين شهر "آمد"است و كردهاي ساكن در آن اين شهر را بزرگترين شهر كردستان و

پايتخت آن مي دانند

5-       اين صاحب كارهاي خانه خراب كن  هر روز دست مزدهارا كمتر مي كنند

6-       دل تنگ نباش. دنيا دوروز است به آنها هم وفا نمي كند

7-       ما هر چه بدبختي مي كشيم همه اش زير سر دولت است

8-       حق نداري گوسفندانت را اينجا آب بدهي

9-       اين چشمه از زمين هاي روستاي ما مي جوشد..آبش هم مال ماست

10-   لازم است كه ما به دادگاه برويم تا مشخص شود چه كسي راست مي گويد

11-   فكر نمي كنم اين مرد از اهالي زاخو باشد

12-   من هم كمان نمي كنم.  پيش مرگه هم نيست

13-   او هم بنده ي خداست.  بگذار جاسوس نباشد  هركه خواهد باشد

14-   تمامي جملات آمده در متن برگرفته از كردي شمال (كرمانجي)است.به دو دليل:نخست آن كه

بدبختانه من آن اندازه بر كردي جنوب (سوراني ) تسلط ندارم كه در گفتن و نوشتنش دچار اشتباه

نشوم.ديگر آنكه  تقريبا در همه ي مناطق و شهرهاي مورد اشاره در متن كردها به گويش كرمانجي تكلم

مي كنند . البته كرمانجي زبان اصلي كردهاي ساكن در خراسان شمالي(شهرهاي بجنورد – اسفراين –

مانه سملقان – شيروان – فاروج – قوچان – درگز – كلات – چناران وچند صدهزارنفراز اهالي مشهد)نيز

هست.نكته ديگري كه اشاره به آن ضروري  به نظر مي رسد اين كه امروزه در سر اسر دنيا كردها به

الفباي لاتين مي نويسند و مي خوانند.به دليل ويژگي هاي آوايي زبان كردي نوشتن آن به الفباي

فارسي و عربي  خواه ناخواه موجد وموجب اشتباهاتي است  كه بنده از آن ناگزير بوده ام و ازاين بابت

عذر خواهم.

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387ساعت 13:18 توسط علیرضا سپاهی لائین |

زيرسلطه ي تعارفات!!!

 

سلام دوستان گرامي –نمايندگان محترم!

 

دريكي از آثاركهن ادبي ايران داستان زيبايي آمده است كه شايدبيشترما آن را شنيده ايم اما از آنجاكه به توضييح تمثيلي آنچه مي خواهم بگويم كمك خواهدكرد نقل دوباره ي آن احتمالا خالي ازلطف نخواهد بود!

گوينديكي از سلاطين نامدار خياطي گماشته بود تالباسي فاخروباشكوه وبي نظيربرايش بدوزد.روزها مي گذشت وخياط به اين بهانه كه مي خواهد جامه اي منحصربفردبراي پادشاه بدوزد اقدام به صرف زمان وهزينه ي بسيار مي كرد.سرانجام روز موعود فرارسید وخیاط اعلام کرد جامه ی سلطان آماده است اما پیش از آنکه لباس شاهانه را بر تنش کند در خصوص ویژگی های بی مانند آنچه دوخته بود گفت:این جامه را کسی برتن سلطان نتواند ديد جز آنكه حلال زاده باشد!!

مراسم باشكوهي برگزارشد تا شاه لباس تازه اش رابرتن كند.آنگاه خياط پيش آمد و بقچه ي كوچكي راگشود و به حساب خود شروع كرد به پوشانيدن جامه ي نو برتن سلطان كه صدالبته اكنون لخت مادرزادبود!!

طبيعي است كه هيچ يك از حاضران- والبته خودشاه - درآن دستار جامه اي نمي ديد اما با به خاطرآوردن حرف خياط كه گفته بود جامه راحرام زادگان نتوانند ديدوبه منظور گريز از مظان حرام زادگي همگان شروع به تعريف و تمجيد از زيبايي جامه اي كردند كه در واقع هرگز وجود خارجي نداشت!!

لحظه ها گذشت وسلطان كه نمي خواست ونمي توانست خود را از تك و تا بيندازد واحيانا انگ حرامزادگي را به جان بخرد!براي نشان دادن جامه ي تازه ي خود به ايوان قصر آمد تا رعاياي بيچاره اش نيز كه براي ديدن سلطان در جامه ي نوبي تاب بودند اورا در اين لباس فاخر زيارت كنند!!پادشاه به ايوان آمد ونياز به گفتن نيست كه لخت مادرزاد بود اما كو آن كسي كه جرات كند و اين حقيقت را بر زبان آورد؟!همگان ترجيح داده بودند خود را حلال زاده نشان دهند تا اينكه حقيقت را با صداي بلندفرياد كنند!!

دراين اثنا ناگهان كودك خرد سالي از رعاياي شاه درحالي كه خنده بر لب داشت با صداي بلند گفت:سلطان را بنگريد كه لخت به ايوان آمده !!

همين كه صداي زلال و بي تعارف و صادقانه ي كودك شنيده شد ديگران نيز جراتي به خرج داده وآهسته آهسته لب به اقرار گشودند كه :سلطان لباسي به تن ندارد!

كم كم همه يك صدا اذعان كردند كه پادشاه چيزي نپوشيده است وتازه وقت آن بود كه يكي يكي ازخود بپرسند: براستي چرا ترس از متهم شدن به حرامزادگي چشمانمان را بر حقيقت بست ؟چرا تعارف بي جا مارا از بيان حقيقت محض بازداشت؟و اصولا چرا حرف يك نفربايد به عنوان مبناي حرامزادگي و حلال زادگي مورد قبول همگان واقع شود وقدرت و فرصت انديشيدن را از ديگران بگيرد وبي آنكه درصحت و سقم ادعا تحقيقي به عمل آيد در مورد همگان برهمان مبناي بي اساس و واهي قضاوت صورت گيرد؟!

 

دوستان عزيز و نمايندگان محترم!

 

آنچه نقل اين حكايت نسبتا طولاني را در اين سخنان نسبتا كوتاه توجيه مي كند بيان نكات بسيار مهمي است كه مي پندارم در جامعه ي ما به دليل ترس از متهم شدن به حرامزادگي(يعني  به بيان روشن ضدنظام و دگرانديش و بي دين شمرده شدن!!)به آساني مورد غفلت واقع شده اند وگاه چنان در خصوص اين نكات رفتار مي كنيم كه انگار نه انگار حقيقتي وراي آنچه مي گوييم و مدعي آن هستيم نيز وجود دارد وفكر نمي كنيم  اگر به همين منوال بگذرد مردم همه ي عيوب مارا لخت و آشكارخواهند ديد و آشكار و نهان به ما خواهند خنديد(و ايكاش فقط به خنديدن اكتفا كنند!)! و اكنون من اين نكات را به اختصار و صراحت باز مي گويم :

آياشما نمايندگان بزرگوار مي دانيد كه بسياري از شما نماينده واقعي مردم نيستيد واگر امروز دراين مكان به عنوان نمايند حضور داريد دليلش رد صلاحيت گسترده ي بسياري از شايستگان وعدم مشاركت درصد بالايي از مردم درانتخابات و در نتيجه انتخاب شما به وسيله گروه اندكي از شركت كنندگان سنتي انتخابات است كه در 30 سال گذشته هرگز به لخت يا پوشيده بودن سلطان توجه نداشته و فقط به تعريف و تمجيد از جامه هاي فاخر – ولو نا موجود – پرداخته اند؟! در اين وضعيت به نظر شما عزيزان آيا مي توان ازاين دم زد كه شما در رقابتي حقيقي و دموكراتيك رقبايتان را شكست داده و وارد مجلس شده ايد؟!

 

به نظر شما دوستان آيا نمايندگان در مواجهه با مسايل و مشكلات مملكتي   شان مجلس را به عنوان قوه ي مقننه و نماينده اراده مردمي در حكومت حفظ كرده اند؟پاسخ هر چه باشد به گمان من نمي تواند سكوت مجلس را در قبال رفتاري كه دولت در سه سال اخير با كشور و ملت داشته است توجيه كند. نياز به گفتن ندارد كه دولت از بدو آغاز به كار تورم را به شدت افزايش داده است.مديران كارآمد اما مستقل را با مديران ضعيف و حرف شنو جايگزين كرده واين گونه رفتارها منجر به اخذ واجراي تصميماتي نادرست گرديده ودر نتيجه اوضاع اقتصادي مردم را هرروز وخيم و وخيمتر كرده است.آقاي رئيس جمهور مي پندارد همين كه مردم به مسافرت مي روند لابد حالشان خيلي خوب است حال آنكه اين مسافرتهاي به سبك چادرنشينان عهد باستان فقط براي حفظ ظاهر و ازسر درد وصرفا براي اين است كه مردم نمي خواهند عمر و جواني خود را بيش از اين هدر رفته ببينند! در چنين شرايطي آيا مي توان ادعا كرد  مجلس ما نيز چنان كه در حكومت هاي پارلماني معمول است پيوسته در برابر ناراستي هاي دولت ايستاده و كجي ها را به نفع مردم اصلاح كرده است؟ اين تلخي را نمي توان پنهان كرد كه بسياري ازنمايندگان جلب رضايت مقامات مافوق واظهارارادت به مسوولين فرادست را مهمترين دغدغه و دلمشغولي خود مي دانند!!

 

آيا تاكنون به اين انديشيده ايم كه در مملكت ما پيوستن به جرگه مسوولين دقيقا به معني دور شدن از جمع اندوهگين مردم است؟متاسفانه مدتهاست كه انتصاب يا انتخاب يك فرد به يك سمت اورا ازمردم عادي جدا ودرنتيجه درك مشكلات روزمره خلق را براي وي دشوار مي سازد.يك مسوول به دليل دريافت حقوق مكفي نه از لحاظ اقتصادي قادر به درك دشواي هاي زندگي مردم است ونه اينكه ديگر مجالي براي مجالست و موانست با مردم ودر نتيجه توفيق شنيدن داستان تلخ مشكلات آنان پيدا مي كند.اگر مي بينيم كه اغلب مسوولين همواره لبخند به لب دارند و مدعي مطلوب بودن اوضاع عمومي كشورند علتش اين است كه آنان بطور كلي در فضاي ديگري سير مي كنند و در واقع آنچه آنان در نشست هاي روزانه ي خود مي بينند و مي شنوند جز تعريف و تعارفات اغراق آميز چيز ديگري نيست!! به من بگوييد شما نمايندگان براي درآمدن مسوولين از اين فضاي توهم و تمجيد چه كرده ايد؟!

 

انقلاب اسلامي ايران با شعار تسري دين در تمام شوون زندگي ايرانيان – وحتي جهانيان – برسركار آمد و مي توان مدعي شد كه در 30 سال گذشته جهت تحقق اين شعار از هر گونه عمل واقدامي دريغ نكرده است.آيا اكنون وقت آن نرسيده كه بي تعارف از خود بپرسيم نتيجه ي اين تلاش بي امان چه بوده است؟به ظن من اينكه بسياري از مردم ما به ظاهر ديندارتر اما در عمل از اخلاق حسنه ي انساني تهي تر شده اند احتياجي به همه پرسي و تفحص ندارد واين نيز كه پيشامدن چنين اوضاع اسفباري نتيجه كدام اقدامات نسنجيده و نا صواب است  پاسخي پنهان و پوشيده و مبهم نخواهد داشت!!دراين صورت آيا نبايد پرسيدكه چرا تاكنون هيچ نماينده اي در هيچ دوره اي از مجلس شوراي اسلامي اين مساله ي مهم را مورد واكاوي و نقد قرار نداده است؟!

 

در عصر ارتباطات سريع رسانه اي وگسترش روز افزون دسترسي عمومي به ماهواره و اينترنت و...چه بخواهيم و چه نخواهيم مردم ما خانه همسايه ها را خواهند ديد وبالطبع در مي يابند كه در جهان اطراف ما چه خبراست وآنگاه از خود سوال مي كنند:آيا آنچه ما داريم شباهتي به آزادي و دموكراسي كشورهاي ديگر دارد؟واگر ندارد به كدام دليل و براي نيل به كدام مقصد ارزشمند است كه بعد از 30سال هنوز به آن نرسيده ايم ؟ يادمان باشد كه حق نداريم فكركنيم مردم مجبورند پاسخ هاي دلخواه مارا به عنوان پاسخ هاي منطقي و مطلوب خود تلقي كنند و يادمان باشد ممنوع كردن ماهواره و فيلتر كردن سايت هاي اينترنتي هرگز و در هيچ دوره اي و درهيچ كشوري راه صحيح پاسخگويي به سوالات فوق نبوده و نخواهد بود!

 

گرچه گفتني هاي ناگفته بسيارند اما نكته آخر اين است كه از ابتداي شكل گيري نظام اسلامي  تقريبا همه ي مسوولين آموخته اند كه منويات و احساسات و شعارهاي خود را با ادعاي حمايت و پشتيباني ملت از آن مشروع و موجه جلوه دهند حال آنكه اگر در سال هاي نخستين پيروزي انقلاب چنين فرضي درست مي نمود واقعيت امروز چيزي بسيار متفاوت تر از آن است!بايد بدانيم وصادقانه معترف باشيم كه در بسياري موارد محتواي شعارهاي امروز مسوولين با خواست قلبي ملت فرسنگ ها فاصله دارد.درصد بالايي از مردم با آنچه امروز مسوولين نظام مي گويند و مي كنند موافق نيستند. از آن جمله است حمايت بي دريغ كشورمان از برخي گروههاي جهادي غير ايراني همچون سازمان حماس كه اكنون مدتي است مردم زيرلب زمزمه مي كنند –وبه دلايلي جرات آشكارا گفتن ندارند – كه: اي آقا ماراچه به فلسطين؟اوضاع ما از فلسطيني ها غم انگيزتراست و بالطبع چراغي كه به خانه بسوزد به مسجد روانيست! ناچار بد نيست بدانيم كه سكوت مردم هميشه به معني رضايت آنان نيست اگر چه كه شايد بهتر باشد گاه به مردم مجال اظهارنظر بدهيم آنوقت معناي سكوتشان را بهتر خواهيم شناخت.

 

دوستان عزيز و بزرگوار!

 

من امروز خواستم براي دقايقي صداي همه ي نمايندگان فهميده ورنج كشيده ومتعهدي باشم كه لابد اين وضعيت را سالهاست درك كرده واز عواقب آن نگرانند اما ترس از متهم شدن وادار به سكوت ومماشاتشان كرده است.بازخورد سخنان من مي تواند  دركي همراه با حسن نيت واحساس دلسوختگي و تعلق خاطر از سوي گوينده آن ودر نتيجه تامل و تجديد نظر در راه ورفتار گذشته ي نظام باشد و البته مي تواند مثل معمول اين اواخر توام با انكار و اتهام و تهديد باشد كه در اين صورت جز تاسف و تحسر چيزي براي من به همراه نخواهد داشت.از شما مي پرسم: براستي تا كي مي توان شاهد اين حقايق بود اما اتفاقات تلخ و تكان دهنده ي تاريخ در شرايط مشابه اين را ناديده گرفت و سكوت مصلحت انديشانه و ظالمانه را بر اقرار صادقانه ترجييح داد وبه انتظار خرابي ورسوايي ونابودي نشست؟!راستي آيا معيار حرام زادگي يا حلال زادگي فرزندان اين آب و خاك چيزي جزفرياد زدن حقيقت در مواقع لازم مي تواند باشد؟اميدوارم شما نمايندگان تلخي اين سخنان را به صداقت كودكانه ي آن ببخشيد.                  والسلام.

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم آبان 1387ساعت 15:9 توسط علیرضا سپاهی لائین |

شيري در قفس!!

                                      براي زادگاه پدربزرگم

 

 

اگرچه در گلوي خسته ات فرياد بس داري

ولي خاموشي وانديشه از فريادرس داري

 

تنت را خارپشتان مي كشند از چارسو آنسان

كه پندارم تورا پيراهني از خارو خس داري

 

تو اي شيرين ترين بخش زمين!بااين همه فرهاد

بگو تاچند برسر خسرواني از مگس داري؟!

 

بگو اي جنگل شطرنجي تاريخ شاهت كو؟

چه ميپرسم من ازشاهت كه شيري درقفس داري!

 

اگر خون گريه مي كرديم كي جاي ملامت بود

كه تو لب دوخته عمريست لبخندي هوس داري

 

تورابر قله هر شب رودهایت پاس مي دارند

تو آن ماهي كه جز خورشيد وام از هيچ كس داري

 

دو سوي صلح را جز جنگ راهي نيست مي بيني؟

نه راه پيش رفتن داري و نه راه پس داري!

 

نسيمي مي وزد بر سبزو زرد و سرخ  نوروزت

بهاراست اين  بجنبان پرچمت راتا نفس داري!!

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم شهریور 1387ساعت 12:29 توسط علیرضا سپاهی لائین |

يكي از آن روزها...

گزارش كوتاهي از يك روز فرهنگي

اول بسم الله بگويم كه اين پست ربطي به نطق هاي پيش ازدستور ومجلس واين حرفهاندارد.البته واضح است كه اهل مجلس زياد حرف نمي زنند.اگرهم بزنند كيست كه گوش كند.من هم قرار نيست براي هر حرفي بروم پشت ميكروفون.تازه اگر هم بخواهم بروم نمي گذارند! مملكت كشكي كه نيست.الغرض.....

آنچه سر گفتن ونوشتنش را دارم گزارش كوتاهي است ازحضور دريك مراسم عروسي كه برغم دوري راه وگردوخاك فراوان وتيغ بيدريغ آفتاب واحيانامشكلات ديگر پس از مدتها كه خبري نبود وبهانه براي ديداردوباره دوستان وحظ بردن از هجوم شاد انواع رنگ هاي ملي در يك عروسي كردي فراهم نمي شد خوشبختانه باتصميم قاطعانه "فردين حسنعلي پور"خط بطلاني برمحاسبات آنان كه گمان نمي كردند ايشان هرگزداماد شود كشيده شد!وبا شروع مراسم اين ازدواج ماهم فرصت دوباره اي براي ديدن يك عروسي خوب وكامل كردي پيداكرديم.بالطبع گزارش مشروح اين اتفاق مجال ديگرومقال بيشتري مي طلبد.من در اين فرصت كوتاه تنها به ذكرچندنكته كه فكر مي كنم ضروري ترو گفتني تراند بسنده مي كنم.:

1-برگزاري اين مراسم يك بار ديگر نشان داد كه عروسي كرمانجهاي خراسان اگر به شكل سنتي كامل برگزارشود مي تواند جنبه هاي بسياري را از شكوه وعظمت و جذبه فرهنگي زندگي كردها به نمايش بگذارد وضرورت حفظ و ترويج اين ارزش هاي ديرپاي فرهنگي را به همگان-بويژه ازيكسو به فرهنگ باختگان كرد وازديگرسو به مسووليني كه درسنجش چنين ارزسشهايي دوچار سوء تفاهم اند-خاطر نشان كند.حضور ومشاركت فعال بيش از سه هزار نفر دراين عروسي خود مويد اين مدعاست.

2-شايد تاكنون مجلسي با اين حجم از مشاركت عمومي در ميان كردهاي خراسان ديده نشده بود.دليل اين ازدحام واستقبال رابي شك تنها بايد درحس قدرداني وحق گذاري اين مردم جستجوكرد."فردين" ازجمله آن افرادي است كه همواره باهمه وجود و صميمانه در عروسي هاي ديگران حضور داشته است.اين نكته و توان غيرقابل انكاراودر به نمايش گذاشتن رقص هاي رزمي-آييني كردها مهمترين دلايل علاقه واحترام قلبي مردم به فردين وبالطبع انبوهي مشاركت فعال در مراسم دامادي اوست.

3-هر يك ازمراسمهاي عروسي كردهاي خراسان را بي اغراق بايد يك كنگره عمومي تبين وترويج وتحكيم فرهنگ اين مردمان دانست.ازاين روست كه ميبايد درميان تهديدهاي پيدا وپنهان بسيار قدر فرصتهايي ازاين دست دانسته شودوالبته ناخودآگاه فرهنگي كردها تاكنون بخوبي ازپس اين فرايند برآمده است.تبديل يك مراسم صرفاسنتي و بي برنامه وخودجوش به يك پروژه فرهنگي برنامه ريزي شده كه درآن علاوه بر رقص وپايكوبي شاهد اجراي منظم يكي-دوتن به عنوان مجري ودعوت ازهنرمندان وشاعران شناخته شده و پژوهشگران ونوسيندگان نام آشنا براي ارايه برنامه هستيم  حاكي از شناخت دقيق اين فرصتهاي گرانسنگ است.واگويه هاي دلسوزانه وفرهنگ مدارانه "اسماعيل حسين پور"در مراسم اخير ازجمله اتفاقاتي بود كه ميتواند ماندگاري اثر چنين رويداد باشكوهي را دوچندان كند.راستي را اگر اين عروسيهانبود كدام برنامه دولتي ياغير دولتي به ياري اين ارزشهاي فرهنگي ميآ مدو بقاي آن را تضمين وتامين مي كرد؟!

4-ازمهمترين وجوه برگزاري اين عروسي ها يكي همين فرصتي است كه براي ديدار دوستان دست ميدهد بويژه اهل ادب و فرهنگ كه ازبد حادثه درجغرافياي كوهستاني خراسان پراكنده و اغلب هم چنان دوچار غم نان اند يا دوچارشان كرده اند كه جز درهمين عروسي ها فرصت وامكان ديدارشان نمي ماند.دامادي فردين در كنار همه دردسرهايي كه براي اودارد !براي مااين حسن راداشت كه بيشترينه ياران وياوران فرهنگي-هنري خودرادر روستاي باصفاي" بردر"زيارت كرديم.در كنار پرس وجواز روزگار دانستن وشنيدن توفيقات فرهنگي آنان اسباب شادماني واميدواري است.نديدن بعضي هاهم مزيد دلتنگي مي شود.از اين جمله است شاعر تواناو خوشنام كرد خراساني جناب "حسين تقديسي"كه نبودن ونديدنش مايه حسرت وهدررفتن فرصت شد.درميان اهالي فرهنگ وهنر خراسان نامهاي بزرگ بسياراست كه ازقضا بيشترينه آنان در "بردر"حاضربودند اما به گمان راقم اين سطور حسين تقديسي نام وجاي مخصوص خود رادارد.داشتن عرق فرهنگي وكردي آگاهانه در كنار قريحه سرشاروتوان بالاي نويسندگي ازويژگيهايي است كه افراد بسياري درخراسان ازآن برخوردارنيستند وحسين تقديسي دراين ميان ازجمله استثنا هاست.من هميشه براين باورم كه اگر يك روز تقديسي بتواند اقتصاد زندگي اش راسامان بدهد و در عرصه فرهنگي وروزنامه نگاري-بويژه كردي- حضوري فعالترداشته باشد مي تواند بسياري از خلاءهاي كنوني مارا پركند چراكه  تاكيد مي كنم بسياري از كارها تنها از برخي افراد برمي ايدوحسين ازآن جمله است.حسين تقديسي ازمعدود شاعران ونويسنگان كردي است كه  جاذبه نام ومقام تاكنون مجاز به تهران نشيني اش نكرده وازهويت واصالت كردي دورش نساخته ويقين دارم هرگاه فرصتي نصيبش شود حتما بخش عمده اي از بار برزمين مانده فرهنگ و هويت كرد را بردوش خواهد گرفت و آنرا بادرايت ودلسوختگي به منزل خواهد رساند.به هر روي اوهم ..هركجاهست خدايا به سلامت دارش.

 

+ نوشته شده در شنبه پنجم مرداد 1387ساعت 18:16 توسط علیرضا سپاهی لائین |

نماينده اي كه نيست اما هست!

فقط براي آنها كه نمي دانند مي گويم  :من هم در انتخابات دوره اخيرمجلس شوراي اسلامي ثبت نام كرده بودم والبته مثل خيلي ها من هم ردصلاحيت شدم!ازآن وقت تا حالا دوستانم مدام ازمن سوال مي كنند كه چطورشد به فكرثبت نام درمجلس افتادي واصولا مي خواستي بروي مجلس كه چه بكني؟!

پاسخ دادن به اين سوال نه آسان است ونه درهمه حال پذيرفتني وقانع كننده.براي همين من هم اغلب از جواب دادن به آن طفره رفته ام.اما امروز به بهانه پاسخ گفتن به اين پرسش و به جاي همه توضيحاتي كه ميشودداد(ومعلوم هم نيست همه قبولش كنند)والبته درراستاي انتخاب شكل وشيوه اي براي بيان حرفها كه مدتها درجستجويش بوده ام تصميم گرفته ام فصل تازه اي دراين وبلاگ آغازكنم.به اين ترتيب كه:

از شما مي خواهم باكمال بزرگواري واغماض فكركنيد كه من ردصلاحيت نشده ام واتفاقا با راي شما به مجلس هم رفته ام.حالا تصميم دارم هرازگاهي گزارش كارها وحرفهايم را در مجلس ازطريق همين وبلاگ تقديم حضورتان كنم! ازهمه كساني كه مي توانند من را وكيل خود درمجلس بپندارند دعوت مي كنم اين گزارشها رادنبال كنند.حال براي اينكه مقدمه طولاني ترازاين نشود به اختصاربخشي ازاولين نطق پيش ازدستورخوددرمجلس راجهت اطلاع شما موكلين بزرگوار نقل مي كنم.البته اين راهم بگويم براي كسي

كه سالهاي سال تمام دردهاوحرفهايش را درسينه تلمبار كرده باشدوبراي به دست آوردن فرصتي كه اين همه حرف را درگوشي شنوا بريزد لحظه هاراشمرده باشد خيلي سخت است يكي ازآن همه رابراي اولين نطق پيش ازدستورش انتخاب كند.به هرروي من تصميم گرفتم براي اولين نطق به يك موضوع كلي واساسي اشاره كنم واميدوارم هم آنها كه شنيدند پذرفته باشند وهم شماكه مي خوانيد بپسنديد.

مگر خواندن تاريخ چه عيبي دارد؟

اين عنوان اولين سخنراني كوتاه من درمجلس بود.دراين نطق كوتاه خطاب به نمايندگان حاضردرمجلس و بويژه مسوولين عزيزومديران ارشد كشور گفتم:من از شما عاجزانه استدعادارم همين امشب كه به خانه مي رويداز كتاب فروشي سرراهتان يك جلد كتاب تاريخ ايران بخريد واگر خيلي گرفتارامورمهم مملكتي ومصلحتي هستيد ووقت خواندن همه كتاب را نداريد دست كم آن بخش از كتاب را كه مربوط به تاريخ صدساله معاصراين سرزمين است ورق بزنيد وبخوانيد تا ببينيد وبدانيد وبه ياد بياوريدكه:

دراين سرزمين هرگاه حاكمان ومتصديان ملك وملت به تدريج دراوهام و تخيلات مجنونانه ومجذوبانه خويش فرو رفته اند وخواب سروري وبرتري ديده اند به مرورايام به جاي اينكه درميان مردمان بمانند وبانگ فقرومسكنت وبيچارگي آنان رابشنوند به برج هاي عاج تقدس و تسلط خويش پناه برده اند وبه جاي شنيدن صداي دردآلود منتقدان دلسوخته به تاييدهاي مزورانه مشاوران بي مايه ومال اندوزدل بسته اند و رفته رفته كاررابدانجا كشانده اند كه هيچ كس را كور سوي اميدي دردل نمانده است ودرروزگار رونق كار بي مايگان و چاپلوسان تنها متاع بازار تزويربوده است و ريا و تملق وتاييدهاي بي تعهدو بي دليل!!  

ودر چنين اوضاع واحوالي ناگهان ديگ صبر وتحمل اين ملت همواره نجيب(وگاهي عجيب!)به يكباره چنان سررفته است كه توفان سهمگين آتش به راه افتاده ومثل همه توفانها مع الاسف-خوب وبد وخشك وتررا يك جا سوزانده و خاكستر كرده است!!

من نمي دانم آيا خواندن تاريخ اينقدر دشواراست؟اصلا تاريخ هم نخوانيد آيا به يادآوردن بيست و نه سال قبل كار سخت و ناممكني است؟!آيا دردسترس مسوولين كتاب تاريخ نيست؟آيا كتاب تاريخي كه به زبان فارسي ساده وروان همه فهم نوشته شده باشد وجود ندارد؟آيا ممكن است دراين كشور كساني ديپلم و ليسانس ودكتري گرفته باشند اما تاريخ نخوانده باشند؟!...نمي دانم!

اين روزها گاه فكر مي كنم نكند ديرشدن خيلي دور نباشد:حال بسياري ازمردم خوب نيست.باوركنيد!

+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت 18:16 توسط علیرضا سپاهی لائین |

 

 

         فهميدن يانفهميدن؟!

مدتي است كه مي پندارم اگرقراراست وبلاگ داشته باشم لاجرم بايد فعالتر ازاين باشد.امايكي دوتا مشكل اساسي برسر راه دارم. نخست آنكه به گمان من بسياري ازحرفها-ولودرهيات شعر ناب باشدودل چسب ترازآفتاب-امروزه روز ارزش گفتن و شنيدن ندارندوباتوجه به شرايط امروز ايران وجهان نوشتن وگفتن و وبلاگ داشتن مي بايد با مسؤليت پذيري بيشتري توام باشد واصولا مي پندارم كه انسان ايراني امروزه در وضعيتي نيست كه بتواند وبخواهد برمدار ضرورت و فوريت نگردد وآنچه رانادرست مي انگارد -ودست بر قضا آن را درجريان مي يابد-در اولويت گفتن و نوشتن نگذارد.واينگونه است كه در هياهويي چنين برگزيدن حقيقت هاوضرورت ها تاحدي دشوار مي شود بويژه آنكه دراين مرحله مشكل دوم-كه اساسي ترنيز هست -رخ مي نمايد.

مشكل دوم آن است كه ديرگاهي است در سرزمين ما واژگاني همچون "دوست"-"دشمن"-"مردم"-"مصلحت"و"حقيقت"به دست برخي از"آنان" كه خود را مدار ومحور ومصدر تعاريف درست مي دانند تعريف ديگرگونه يافته اند وهرگاه كسي سخني درباب حقيقت و مصلحت بگويد بجاي آنكه در درستي وراستي سخن يا نيت پاك گوينده آن بنگرند بيشتر به نسبتي مي نگرند كه ميان سخن و"آنان" برقرار مي شود وچنانچه سخن در شايستگي" آنان" ترديد افكند يا حاوي تاييد و تمجيدي نسبت به ايشان نباشد سخن هرچه باشد و گوينده هركه به گمان آنان ازحيز انتفاع ساقط است وجز نشان دشمني صاحب سخن باايشان نمي تواند باشد!!!و طبيعي است در محيطي چنين مشحون از سوءتفاهم سخن گفتن آسان نيست وهر انديشمند مصلحت انديشي-بويژه اگر كه غم نانش نيز باشد-ترجيح مي دهد به قول حافظ"هزار گونه سخن در دهان ولب خاموش "بماند و بگذرد.

دراين چند روزه كه موضوع فعالتر كردن اين نشريه مجازي ذهنم را بيشتر از گذشته به خود مشغول داشته بود و مخصوصا دغدغه اين سوءتفاهم ها بيش از پيش به ترديدم وامي داشت گاه با برخي ازدوستان دراين باره راي مي زدم وبيشتر برآن بودم كه براي جمع بستن بين اراده وانديشه خودم با سليقه "آنان"راهي پيدا كنم.دراين اثنا يكي از دوستان چيزي گفت كه اگر چه آب گرم به ديده من آورد اما شايد نقلش براي شما خالي از لطف نباشد!گفت:"اگر مي خواهي دربرابر ناراستي هاوكاستي ها كه مي بيني سكوت نگزيني و درعين حال هم از آسيب سوءتفاهم "آنان"درامان ماني بهترين شيوه آن است كه حرفهايت را چنان در پرده بنويسي وبه رمز و تمثيل بپوشاني كه "آنان"ازآن هيچ نفهمند!!"

اكنون كه به اين گفته مي انديشم با خود مي گويم هرچند اين شيوه اكنون سالهاي سال است درميان هنرمندان و شاعران و نويسنگان سرزمين ما مرسوم ومعمول است اما :آيامي توان حقيقت را ديد وآنرانفهميد؟و آيا مي توان حقيقت را فهميد و آنرا باز نگفت؟و آيا مي توان آنچه را فهميدني است چنان گفت كه "آنان"ازآن هيچ نفهمند؟و اگر مي توان چنين كرداصولا فهميدن راچه تفاوت با نفهميدن و گفتن را چه فرقي با نگفتتن؟!شكسپير گفته بود "بودن یا نبودن"ومن اكنون مي انديشم "فهميدن و گفتن يا فهميدن و نگفتن و نفهماندن؟" وصدالبته اين نيز در اصل خود به همان دغدغه بزرگ شكسپير بر مي گردد كه بالاخره بودن یا نبودن؟مساله هنوزهم اين است! آري...........

سلام اي همه دوستان ساده من

كه شعرهاي مرا مثل نان خريداريد

ازاين سپاهي شاعر چه انتظاري هست

اگر نخواسته باشيد گام برداريد!

 

 

 

+ نوشته شده در شنبه یکم تیر 1387ساعت 13:41 توسط علیرضا سپاهی لائین |

مدتهاست که فکرمی کنم...

 

 مدتهاست كه فكر ميكنم" بزرگترين دروغهاي تاريخ رامعروفترين راستگوهاي تاريخ گفته اند وجدي ترين ملاحظات امروز ماحاصل شوخيهاي اتفاقي آنان است!!"

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت 14:37 توسط علیرضا سپاهی لائین |

په یام!

به زبان کردی(کورمانجی)

هه شت سالن بی خه وه ر  مانی ژه هه و

بی خه وه ر شه و بوونه رو.روبوونه شه و

عشقی ته ئه ز کرمه زندانی هه وال

کاتوژی جاری وه بیری من بکه و!!!

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387ساعت 17:33 توسط علیرضا سپاهی لائین |