تبليغاتX
اتفاقا ما...

 

ارگ بم!

 

لب ها  براي بوسه  به جامت  پياله  شد

اما عطش   به  ساغر  ديگر  حواله  شد

 

انصاف كو كه تشنه‌ام و باده  زير خاك

ما را خمار كشت  و مي ات هفت ساله شد !

 

نم نم گرفت گريه و خشمم به آب رفت

فر ياد ، آنقدر   نكشيدم  كه  ناله   شد !

 

جاري شد از قنات قديمي به كوزه اي 

از چاه ها گذشت  و گرفتار چاله  شد !

 

ناگفته ماند  نكته  اندوه  و  داغ   شهر

بيهوده يك سوال  و هزاران  رساله شد  

 

همسايه بود بامن و يك صبح ناگهان

دستاربرسرش  به كلاه  استحاله   شد

 

سرمست بود شيخ وندانست وجه مي

دردست هاي نفرت مستان مچاله شد !

 

**

 

دلخون آن انار عزيزم كه درحجاب

يك عمر ماند  و لقمه سطل زباله شد !

 

تاريخ  ارگ  بم  شد و ازبس تكان نخورد

افتاد از شكوهش و  كوه  نخاله  شد !

 

آنگاه دست هاي  قنوت من  از  دعا

نوميد و  پاي  سرخي  اشكم  پياله شد !!

 

+ نوشته شده در شنبه یکم مرداد 1390ساعت 13:20 توسط علیرضا سپاهی لائین |

بهار،من ، لاين

 

 

بهار آمد و  از روبروي  ما  رد  شد

ولي نصيب دلم   حسرتي  مجدد   شد!

 

بهار دست تكان داد ودرسكوت گذشت

دوباره  قصه  اندوه  ما   زبانزد   شد!

 

چه انتظار غريبي است ازبهار  كه ما  

نشسته ايم   ببينيم  تا   چه خواهد  شد!

 

نشسته ايم   ببينيم  تا   كدام    بهار

قرار قطعي نوروز ، مي تواند    شد؟

 

ولي بهار كه آمد  گذشت و هيچ  نگفت

دوباره   آه كشيديم   و  حالمان  بد  شد!

 

**

بگو به زاغ  نجيب نشسته   بر  لب بام

كه تيره بخت  تر ازاين چگونه  بايد شد؟

 

چنان كشيده سكوت تو    درهوا  ديوار   

كه راه  زمزمه - حتي - در آسمان   سد  شد!

 

نه قاصدي، نه پيامي، نه نا مه اي،نه گلي

 و... راه ها تهي از روح  رفت  و آمد شد !

 

**

بهار از من ولاين به خنده عكس گرفت

ولي   اسير  غم انگيز   قاب مشهد   شد

 

كبوتران حرم  بر طلا    خراب شدند

نگاه زاغ   تهيدست  ،  محو  گنبد  شد!

+ نوشته شده در شنبه هجدهم تیر 1390ساعت 15:19 توسط علیرضا سپاهی لائین |

بعثت...

 

 

حي علي الصداقت   و حي علي الصفا ؛

مبعوث شد   دوباره به  اسلام ، مصطفي

 

مبعوث شد    به  بعثت  اسلام  راستان

مامور  شد  به   خلقت  انسان   با صفا

 

برخيز، هرچه جام دروغ است بشكنيم

ديگر  چه حاجت است  بنوشيم  درخفا ؟!

 

قد قامت الصلاه ،  وضويي دوباره كن

وقت نماز شد  دل  سرمست ، درصف آ

 

وقت شراب نوشي باشيخ  شد  كه نيست

حاجت    به  رازداري   ياران   با  وفا...

 

حتي نياز نيست به  ياران كه  ديده‌ام

دارد به "مهر" مي شود اين شهر خود  كفا!

 

در اتفاق   اينهمه    آئينه  عزيز

حرفي چه مانده است ، بگويند  درقفا ؟!

 

**

 

ما را شهيد تهمت و زهد ريا كه خواست؟

يارب روا  مدار  به ما  بيش ازاين  جفا !

 

يارب به حق  تلخي  اوقات  دوستان

اين قوم  را  به حرمت  مستان   بده  شفا !!

+ نوشته شده در دوشنبه ششم تیر 1390ساعت 12:2 توسط علیرضا سپاهی لائین |

شكاف!

 

از اينجا شاهدم من  استواري هاي لافش  را

فرو مي ريزد اين ديوار  و مي‌بينم  شكافش را

 

ازاينجا من به خوبي ديده‌ام خواهدشكست اين سد

كه ديري مي شود  ديگر ندارد  انعطافش را

 

ترك برداشت ديواري كه خود را سخت مي پنداشت

ولي ديديم   ثابت مي كند  بادي ، خلافش را !

 

ازاينجا شاهدم من روسياهي هاي  آن صبحي

كه دريك شب بريدند از  دروغي بند  نافش  را

 

عجب بيهوده برفي ريخت روي جاده  تاريخ

كه  شايد  گم كند سي مرغ راه  كوه قافش  را

 

ولي پيداست  آنك سمت پروازي كه مي ديدند

شبيه توپي از مرغان  سر در گم   كلافش  را

 

صداي گرگ مارا بيش ازاين پيوند خواهد زد

اگر  پيدا  كند  بازي    عمو  زنجير بافش   را

 

سرانگشت من و ساعت شمارم سمت خورشيداست

فقط كافي است   بگذارد  كناري  اختلافش را  !

**

 

فروخواهدشد آخردردلش اين تيغ خون ريزي

كه  من از سادگي   تقديم  او كردم  غلافش  را

 

چرا اظهار اين تسليم  را  دشوار  مي بيند ؟

اگر تلخ  است   بنويسيم  متن  اعترافش را !!

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم خرداد 1390ساعت 14:50 توسط علیرضا سپاهی لائین |

بازاين چه شورش است؟!

 

 

بازاين چه شورش است كه بي چاره چاره‌هاست؟

اين وحشت  از كجاست كه  پشت اشاره‌ ها ست؟

 

**

مردان مقتدر  همه  از ترس  مرده اند

انگار شهر موزه‌اي  از سنگواره ها ست !

 

تكرار مي شود همه  كارهاي  كور

يعني كه باز، دوره تلخ  دوباره ها ست ؛

 

يك كار، طرح مسئله آشتي  و عشق

يك كار ، طرح پخش سرود ازمناره‌هاست

 

يك راه ، فكر بستن درهاي آسمان

يك راه ، بي صدا شدن ماهواره هاست!

 

يك راه، منع بوسه ماه است بر زمين

يك راه، منع ديدن روي ستاره ها ست

 

يك را ه ، برق برق چماق پياده ها

يك راه بوق بوق سلاح  سواره هاست !

 

يك راه، اداره كردن احساس دربسيج

يك راه هم  ، بسيج  تمام اداره ها ست...


**

بازاين چه شورش است  كه ناگاه ناخدا

بيهوده فكر دوختن تخته  پاره ها ست ؟!

 

غافل كه راه باد   به  ساحل  نمي رسد

وقتي كه  عقل باز هم از هيچ كاره ها ست


**

هرگز ، حصار مانع  ديدن نبوده است

اين مژده در صداي  تمام  هزاره ها ست...


اين مژده آشناست كه  با گوش مادران

شوق شروع  زمزمه  از گاهواره هاست !!

+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم خرداد 1390ساعت 18:53 توسط علیرضا سپاهی لائین |

 تاج

 

آنگاه... بانو اسب را زين كرد و راه افتاد

آنگاه... هر چا بك‌سواري ، از  نگاه  افتاد

 

يك كهكشان گيسو سوار اسبي  ازكولاك

چرخيد  و چشم  ما   به  توفاني  سياه افتاد

 

در گرد باد  تيره ‌اي رقصيد  تا  خورشيد

نا گاه   پلكي  زد  شب وچشمش به  ماه افتاد!

 

خورشيد مي تابيد  و ما  مهتاب مي ديد يم

طوري كه  حتي  ماه  هم    در اشتباه  افتاد

 

بانوي ابر و آسمان‌ از بس كه حيرت كرد

آخر  گذشت  ازخنده  و  كارش  به  آه افتاد

 

با موج هاي  دامنش   اما  چه مي دانست

بي چشم و رويي ها به يك  دريا  گناه  افتاد!

 

مردان كه عمري را به‌غيرت تكيه مي كردند

يك يك  بت  بي روحشان  از تكيه گاه افتاد !

 

هرقدر بانو تاج  شد  بر  فرق  همسر ها

بادي زد  و سرهاي  بي هوش از كلاه افتاد !

 

آنگاه   باز آن اتفاق  تلخ   و  تكراري.....

در چشم مردان زمين ، خواه ونخواه افتاد!


**

تهمينه جان! گيسو چه مي آويزي از ديوار

ديروز رستم  با  طناب خود ، به چاه افتاد !

+ نوشته شده در دوشنبه نهم خرداد 1390ساعت 10:25 توسط علیرضا سپاهی لائین |

 سلطان!

 

 

خدارا شكر سلطان نيستم  تا  سلطه  گر باشم

كه  تا در موج خشم وخون مردم غوطه‌ور باشم

 

كه من درقصر خود سلطان عالم باشم ودرشهر

به نام  ابله  و  شيطان  و  قاتل   مفتخر  باشم !

 

كه با  نام " بزرگ  و پادشاه  مطلق   گيتي "

فقط  اسباب  طعن  و خنده  نوع   بشر  باشم ...

 

خداراشكر سلطان نيستم  تا  محض  لبخند ي

گداي پاچه خواري هاي مشتي كور و كر باشم

 

كه تقديرم  شود با اين همه چاكر، به ريش من

بخندد عالمي دركوچه  و  من  بي خبر باشم !

 

كه  تقديرم  كند ازچشمه  قدرت  بنوشم  مي

ولي از پيش هم - بي مهر ومستي - تشنه ترباشم 

 

خدارا شكرمي گويم،خدارا  شكر، اونگذاشت

كه من دراوج  گمراهي كسي را راهبر باشم!

 

كه بنويسند پاي قاب عكسم :  شاه   دانشمند

ولي دراصل من جاهل تر ازهربي هنر باشم!

 

**

 

خداراشكر ؛ شايد گاه  گاهي شعر مي گويم

خدارا  شكر  تنها  شاعرم ، آنهم  اگر  باشم....

+ نوشته شده در شنبه سی و یکم اردیبهشت 1390ساعت 16:22 توسط علیرضا سپاهی لائین |

اسد *

 

نشانت مي دهند م   مادران  هر چند  با  انگشت

تو آزادي وهركس را كه مي خواهي بزن از پشت

 

اسد جان ! نور چشم نازنين ، هرگز نكن ترديد

كه فرهنگ زدن  داريم  ما  صد  نسل  پشتا پشت !

 

فراوان فرق  دارد اين زدن  ، آيا  نمي بينند

هنرمندانه   پاي   چشم  مردم  مي  نشاني  مشت ؟!

 

ندارد  ارزشي  بي هاي  وهويت  نام   آزادي     

ندارد هيچ سروي   پيش  قدّ ت   قدر يك  انگشت !

 

تو در پندار و در گفتار و  كردار آنچنان خوبي

كه  چون من،جامه برتن كرده گويي، آتش زرتشت !

 

**

 

تو كارت رابكن آسوده ، من با خلق خواهم گفت؛

"اسد، درحين بازي ، اتفاقي  چند تن  را  كشت " !

 

..........................

 

*   اسد ؛ خواهرزاده‌اي كه در ولايت 

  بچه ها ازدست قلدري و كتك كاري‌هايش مي نالند!


+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1390ساعت 13:48 توسط علیرضا سپاهی لائین |

تر!

 

 

باران براي آب و هوايي  لطيف تر

باريد و كرد  پنجره‌ها  را  كثيف تر!

 

با ما بگو كه راز چنين بارشي چه بود

باريد  و  شد  اميد بهاران  ضعيف تر ؟!

 

اين روزها كه مي گذرد ، جويبارها

دارند مي شوند  نحيف  و نحيف تر !

 

زرد وسپيد اگرچه قشنگ‌اند،نازنين

از سبز نيست  درنظر ما  شريف تر

 

اين سالها  دروغ   نباريده‌اي  نماند

باران ولي به باور ما  بود عفيف تر

 

باريد و آبروي خدارا به خاك ريخت

شد آسمان  به چشم درختان سخيف تر!

 

ما خود به سنگ بودن خود واقفيم عزيز

مارا  نكش  به  جرم  گناهي  خفيف تر !

 

**

 

باران نبار تا  دل اين  شعر بشكند

شايد كه دست كم بشود اين رديف ، تر!

+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم اردیبهشت 1390ساعت 15:8 توسط علیرضا سپاهی لائین |

 

شاعرساده*                

 

خسته  از سختي يك  عمر  سفر رفتن ها

بي  " خداحافظ و بدرود"  به شب زد ، تنها

 

نيمه شب بود و جهان خواب؛فقط چند عاشق

سركشيدند    پي   بدرقه   از    روزن ها

 

آخرين كوچ شد  و  كوچه  بي آب  و علف

مرد   را    برد   به   مهماني   آويشن ها...

 

**

- پيرمردي كه ازاين كوي سفركرد كه بود؟

 اين سوالي است كه مي پرسم ازاين برزن ها

 

اين سوالي است كه ديراست ولي مي پرسم

دير و بيهوده كه ؛ پرسيدن عمر از  زن ها...

 

**

پيرمردي كه ازاين كوچه  گذشت ، آدم بود

آدمي  بود   شبيه   همه  ما - "من"  ها -

 

شاعري ساده وآزاده كه تنها مي خواست

پاره اي نان  جوين  از  همه  خرمن ها...

 

هرچه مي دوخت همان پاره به جا بود ، انگار

هنر  زخم  زدن  داشت  فقط  ، سوزن ها !

 

جوش زد  آنقدر از رويش سيمان  در شهر

تا  كه  روي  سر  ما  سقف  شدند  آهن ها ...

 

او چنان با هيجان " دوست "خطابت مي كرد

كه   برايت   بشود   تنگ ،  دل  دشمن ها !

 

**

حيف شد رفت.اگر بود، كه شعري مي خواند...

...باغ   پر  مي شد   از   زمزمه   سوسن  ها

 

حيف شد رفت؛كه گل بود،كه ازبس گل بود

پاك  سر  رفت   از  اندازه   پيراهن  ها !!


 000000000000000

 * به : خاطره روشن شاعرفقيد؛ رمضان رمضانپور(عابر)

مطلبكي هم به يادآن روانشاد در صفحه 12 شهرآراي هشتم ارديبهشت نوشته‌ام كه  اگر مايل باشيد مي توانيد دراينجا بخوانيدش؛   http://www.shahraranews.com/1390,2,8.html

+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم اردیبهشت 1390ساعت 10:58 توسط علیرضا سپاهی لائین |

 

ياران نازنين درود برشما

 

 1    ديروز خبردرگذشت شاعرصميمي وخوش ذوق قوچاني  

رمضان رمضانپور(عابر) راشنيدم،آنهم بعداز يك هفته كه اتفاق افتاده ‌است!

خدامي داند كه چقدرحالم گرفت ازهمه چيز وبيش ازهمه، ازخودم؛في الواقع ،في الحال

حالم به هم خورده‌است! كه... به قول آن بيت معروف سنگ قبري؛

...اين گله را ببين كه چه آسوده مي چرد!

 اگرچه دير، اما چيزي نوشته‌ام من باب اداي دين! به او؛ كه بي صدا مي آمد ومي رفت ويك جهان صدا درسيمايي آرام، پشت اندوه عميق هميشگي اش زبانه مي كشيد.اوكه تازه مي خواست شعرهاي كردي اش را هم بنويسد وبرايم بياورد كه مثل هميشه ديربه فكرش افتاديم! اين يادداشت قراراست درشهرآراي هشتم ارديبهشت چاپ بشود.

 " -2 عشق مارا نمي دهد بازي"عنوان تازه ترين كاري است كه از من به چاپ رسيده‌است. اين مجموعه غزل را كه "هنر رسانه ارديبهشت" به همت دوست شاعر و همشهري نازنيم ضياءالدين شفيعي درتهران به چاپ رسانده،اگردوست داشتيد، فعلا

مي توانيد ازهمانجا بخواهيد وبخوانيد.قراراست تازه ترين غزلهايم را باعنوان

"شرح بت پرستي ها" سپيده باوران مشهد به نمايشگاه كتاب امسال برساند

 كه فعلا از سرنوشتش بي خبرم وبعدا درهردوي اين موارد بيشتر خواهم نوشت.

  0000000000000 

فيلم!

 

آغاز فيلم ، صحنه  كمي مات  مي شود

يك زن  درعمق صحنه ملاقات  مي شود

 

زن ، دختر ‌است و لاجرم ازفرط سادگي

با    اولين   نگاه  كسي   مات  مي شود

 

لبخند مي زند  به  جهاني  پر از فريب

آنگاه   چشم  پوشي  از  آفات  مي شود

 

            مرد : عشق من تويي وفداي تو مي شوم 

            زن : اين حقيقتي‌است كه اثبات مي شود !

 

( وبعد درادامه كه خواب است وعشق وخوب....

 ....يك  كاربد  كه  اكثر  اوقات  مي شود! )

 

آنگاه  جنگ و دشنه خونين  و پشت سر

 حس بدي  كه   وارد  هر شات  مي شود

 

 پس ، با  صداي  پخته   گوينده   نوبت

 تقبيح عشق  و نقل  روايات  مي شود :

 

    "  بينندگان  ملاحظه  كردند  كه  چطور

      يك زن  اسير دست  خرافات  مي شود

 

     در اين زمانه، زن كه دم ازعشق مي زند  

     بي شك    اسير    آدم    الوات   مي شود  

 

     دركوي جاهلان  جهان  ازهمان قديم

    حتي كسي كه  بت  بشود لات  مي شود !

 

    جز مرگ ، سهم عشق نخواهدشد، اين سند؛

    بي دين   چگونه    منكر آيات  مي شود  ؟! "

    ..........

وقتي   پيام  فيلم  به  خوبي  شنيده  شد

بيننده  غرق  حسرت  و هيهات مي شود !!


**

بيرون   سينما  ،  پس  انبوه   پوزخند

گرماي دست هاست كه سوغات مي شود!

 

و... فيلم ساز فاتح  بي عشق   و  بي خبر

با دست  اشاره  مي كند  و كات مي شود !!

+ نوشته شده در سه شنبه ششم اردیبهشت 1390ساعت 14:43 توسط علیرضا سپاهی لائین |

باران

 

 

كاش  باراني   ببارد  تا بشويد   گردها  را

تا كند  يك بار ديگر سبز شايد ، زرد ها  را

 

پس كجا رفتند خيل  توده‌هاي   باغ  ابري

تا  بپايند   از  بلند  بام ،  دستا وردها را ؟!

 

پرده شد غوغاي جنگ جاهلان برروي بزدل

كاش صلحي در  بگيرد  تا  ببيني  مردها  را  !

 

گربه‌ها شب را قرق كردند دورازچشم شيران

شاهموشي ها جري تر كرد اين شبگردها را

 

عرصه رنگ است وبازي آنچه ديدم،كاش تهران

پاي "آزادي"  به پا  مي كرد  شهر آورد ها را !

 

بازخواهد گفت: نوميدي  و بدبيني است،اما

كاش مي دانست  راز  ياس  ما  دلسردها  را

 

مثل اشكي ريختيم از چشم  نابيناي  نفرت

باش تا روزي كه جز گوهر  نبيند  طرد ها را...

 

**

 

شادم از بي اعتنايي هاي  بيماري  كه  هستم   

خوب شد  آلوده  درمان   نكردم   دردها  را  !

+ نوشته شده در سه شنبه سی ام فروردین 1390ساعت 15:41 توسط علیرضا سپاهی لائین |

ازپريدن رنگ

 

 

ميان  اين  همه   ممكن  شدن در  آفتابي ها

دلم تنگ است ازماندن  دراين  بي انتخابي ها

 

قناري جان!ازاين مجمر نشيني‌ها چه مي نالي؟

جهاني  پر شد  از  آوازه  ذوق   كبابي ها...!

 

مگر، ايمان  رنگين  هواداران  نمي فهمد

كه زير پيرهن، قرمز به تن دارند، آبي ها ؟!

 

بدهكاران مارا باكي از ديوان ودفتر نيست

فقط ، انگشت  كم آورده‌اند اين ناحسابي ها !!

 

**

 

به شهرآمد كه ازباغي چراغان ميوه برچيند

ولي جان داد يك شب بي غذا ،  پاي گلابي ها

 

زبانم در دهان كو چكم   پنهان   نمي ماند

كه من دستي درازم  زير  پيراهن  ركابي ها  !

 

هنوز از "نام آزادي شنيدن"  مي پرد  رنگم

دل   غمگين ما را  كشت اين  حاضر جوابي ها ...

 

نپرس ازمن كه بر موي تواين برف ازكجا باريد

حديث سنگ زيرين است  و  عمري  آسيابي ها ؛

 

له‌ام كردند  سندان  غرور  و  پتك  ناچاري

به ضرب صبح خيزي ها و زور دير خوابي ها !

 

**

 

نه فهم صبح فردا دارد  ونه دركي از ديروز

چه  تقدير  بدي   دارند ،  نسل   انقلابي ها  !

 

گناه روسياهي ها به دوش  لكه ابري  نيست

ولي او پرده پوشي مي كند  از بي حجابي ها

 

بگو شايد  كه  بركوهي برآيد  كشتي نوحي

گذشت ازحد پنهان كردن سيل  اين خرابي ها !!

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم فروردین 1390ساعت 8:4 توسط علیرضا سپاهی لائین |

                                                يا حق

 

                              "  آمد بهار  و عيد مبارك باد "

 

 عرض شادباش وپيروز باد سال نو را بهانه كردم كه بگويم با رسيدن تعطيلات دوسه هفته‌اي نوروز ، اين وبلاگ هم يحتمل تا پس چهارده فروردين به‌روز نخواهد شد.پس پيشاپيش اين عيد باستاني عزيز راتبريك مي گويم و براي همه انسانها بويژه شما آزادگان وخردمندان، سالي پر از نيك بختي وسربلندي آرزو دارم.

درعين حال سه‌چهار غزل از جديدترين‌هايم را كه به نوعي بازتاب دلمشغولي هاي اين روزهاي من وبالطبع در فضاهاي مختلف وگاه مخالف هم تجربه شده‌ اند، پيشكش حضور نازنينتان مي كنم.اميد كه هديه من پذيرفتني باشد؛با لبخندي و آهي و اغماضي.....!

يادم نرود  در باب غزل "ابراهيم" بگويم كه ترور"ابراهيم تاتليس" نه صرفا به خاطر كرد بودنش كه به خاطر يادآوري دردي سهمگيمن از   بي خردي‌هاي بشرامروز و بي ساماني‌هاي تاريخي قوم نفرين شده كرد، درآستانه نوروز، بسيار آزرده خاطرم كرد.ودريغ كه....

                   بگذار بگذريم :

                            ارادتمند همه ياران مهربان؛ سپاهي لايين.


 

سال نود!

 

*                           از زبان بعضي همسايه هاي پايين خياباني حرم  

 


آمد بهار و رفت " خوش آمد " بياورد

شايد "نود"  براي زمين "صد" بياورد


اسفند رفت وعيد شد؛اي كاش سال نو 

هر روز ، يك بهار مجدد بياورد!


ازابتداي سال نود ،‌كاش  روزگار

دراين حدود ، شادي بي حد بياورد...


درسال نو به بركت انفاس عاشقان

هيچ آدمي   خدا نكند   بد بياورد !


**
اين شهر را كسي ببرد  سمت روستا

بن بست ، كاش ، كوچه ممتد بياورد


اينجا "ريا و زهد " كه داريم ، بهتراست

زائر"شراب و شهد" به مشهد بياورد !


زائر به جاي بوسه بيهوده بر طلا

ايمان ،  كبوترانه به گنبد  بياورد!


همسايه رضا(ع) و فقيريم ، مسلمين

اين را كسي به ياد محمد(ص) بياورد (1)


اي زائران حضرت خوبي ، به شهر ما

غير از دروغ ، هركسي آمد ، بياورد!


**
سال نود، به سادگي و عشق دعوتيم

ديگر كسي  بهانه  نبايد بياورد !

…………………………………

1-حضرت محمد فرمود: مسلمان نيست آنكه سرسير بر بالين بگذارد و

همسايه‌اش گرسنه باشد!


0000000000000000000000000000000000000

 

دلخوش!

 

 

تا بودم ويادم بود ، تا  رفتم ورفت ازياد

من هستم ويادم هست ، من باشم ويادم باد !

 

هم دوري  و  باريكي ،  هم  محكم و نزديكي

جز روشن و تاريكي  من ازتو  چه دارم ياد؟

 

اي عشق عجب چيزي!دلخواه وغم انگيزي!

شيريني‌ات ازاندوه  ، خاموشي‌ات  از فرياد

 

اي عشق عجب دردي!صدخون به دلم كردي

اما به تو وصلم باز ،  با  "رشته  باداباد"!

 

در بستر و بيداري ، در زندگي‌ام  جاري...

گاه ازتو به دل شادي ، گاه از تو به جان بيداد

 

جز اينكه گرفتارم ، من دل به چه خوش دارم؟

حيرانم از اين  ماندن  در خانه  بي بنياد !

 

با زوزه موهومم ، مي لرزم  ومي خوانم؛

تصوير تهي بودن ، چون  پيرهني  در باد !

 

اي كاش نبودي عشق ، يا فاش نبودي عشق

اي كاش كه طشتت هيچ ، ازبام نمي افتاد

 

**

من عاشقم وشادم ، من عاشق و بربادم

بي عشق مباد انسان ، بي بند  مباد  آزاد !


00000000000

 

ابراهيم !

 

 

نگو بامن كه "ابراهيم" هم  ديگر نمي خواند

كه  مشكل مي‌ كنم از ديگران باور؛ نمي خواند

 

بگو آواز خوانان  از تغزل   دم  فرو بندند    

كه شعر  عاشقي را كس ازاو بهتر نمي خواند !

 

**

 

اگر كردي نخواند  بر ستيغ كوه ، مي ميرد

فقط كردي كه مي ميرد دلش دربر، نمي خواند !

 

چرا  باوركنم ؟ مي خواند ابراهيم  زمزم را

كه اسماعيل  جز لب تشنه از هاجر نمي خواند...

 

بهار  آمد   بگو  نوروز شد  برخيز  ابراهيم   

بگو عاشق كه  در خاموشي  بستر  نمي خواند !

 

چه فرقي مي كند تركي  بخواند  يا  فقط  كردي

زباني نيست ،او جز با دو چشم تر  نمي خواند !

 

صدا مثل   قناري با  تفنگي  برزمين  افتا د

صدا را باد با خود برد و او  ديگر نمي خواند...

 

**

 

خداوندا مگر جاي كسي را  تنگ  مي كرديم

چرا ديگر فقط  آن   ناي  نام آور  نمي خواند  ؟!

 

مگر با قوم گل  غير از گلوله  سرنوشتي نيست

مگر جز خط  خون ، دنيا ازاين دفتر نمي خواند ؟

 

تمام عاشقان گوش اند ، برگردان  نوارش  را

جهان افسانه  ما   را   چرا  از سر  نمي خواند   ؟!


00000000000000000000000000000000000

    

حال ما!

 

 

چشم هاي تو دوربين شده‌اند،عينكت را عوض كني بد نيست

دورها حالشان بد است، ولي،حال  ماهم چنانكه  بايد  نيست !

 

دورها   ديدني  ولي  دوراند ، دورها  از نگاه  معذورند

پيش پا را ببين كه جز پلكت ، تا تماشاي حال ما ، سد نيست!

 

{ نيمه شب بود و ماه مي خنديد، اژدهايي رسيد  و ما گفتيم :

  اژدها  ماه  را اگر  بخورد  ،  بخت  خنديدن  مجدد  نيست...

 

كودكان  ماه را  دعا   كردند  ، مادران ، باز، گريه‌‌ها  كردند

پدران شكوه با  خدا  كردند ؛ اژدها هم  خدا بخواهد ، نيست...

 

اژدها  را - ولي - خدا  مي خواست ؛ با تفنگش  به ما نگاه كند...

بي كه از چشم ماه دريابد ؛ بي حساب است صبر و بي حد نيست!}

 

هي هياهوي بي حيا،هي باد! اين همه گرد وخاك  را بس كن

صحنه جرم تا ابد باقي است ، هيچ  پايي هميشه بي رد نيست !

 

**

 

چه شكوهي! شگفت ايماني! مست مي خندي  و نمي داني

به يقيني كه با خودت داري ، هيچكس  مثل  ما مردد  نيست !

 

خط اگرراست يا چپ ؛ آخرسر، به چراغ  تومي رسد؛ قرمز

سبقت سبز را  مجاز كنند ، احتياجي  به  بوق  ممتد نيست !

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم اسفند 1389ساعت 9:22 توسط علیرضا سپاهی لائین |

صدا.....

 

صدا از سمت  التحرير يا  ميدان آزادي  است ؟

صدايي خشمگين ازسمت سيماهاي فريادي‌است !

 

صدا  الله واكبر در دهان  در  شهر  مي رقصد

صدا؛ عكس جواني  مست  با اسلام الحادي است!

 

صدا ازسمت مصر وليبي وبحرين مي آيد

جهاني درخيابان است واينجا - شكرحق- عادي است  

 

**

صدارا گوش كن  مثل  نسيمي خسته  در باغي

به دنبال   تماشاي  گلي  بر شاخه   شادي  است 

 

صدا از اين حوالي مي رسد بي هيچ ترديدي

صدارا مي شناسم ، لهجه  انسان  اين  وادي است

 

بگو با آب  دزدان، كرت هاي تشنه  بيدارند

كه  اين فرياد  شايد آخرين اخطار  آبادي است !

 

 دراين توفان خونين نوح هم برخويش مي لرزد

ولي  دلگرمي  اين   نا خدايان   قايقي بادي  است !

 

چه مي بندد به زنجيرهوا   لبخند  را   بر لب

چه مي گيرد ازانسان عشق را، وقتي خدادادي است؟

 

چه مي خواهد به نام  بندگي ،  ابليس هم باشيم

كه شك دارم بگويم ؛ او خدايش آدميزادي  است !

 

**

صدا   با  اين  پرستوي مهاجر   باز مي آيد

تمام سال خورشيدي  به راهش  ماه ميلادي است  !

+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم اسفند 1389ساعت 10:44 توسط علیرضا سپاهی لائین |

  سرانفتنه !

 

 

سران فتنه  كدا مند ،  من  ند يد مشان ؟!

سران فتنه  كجايند ،  ما  چرا  ‌غمشان...؟!

 

**

سران فتنه  كسي  نيستند  جز دو تني

كه من حصاري و تنها  به ياد دارمشان ...

 

 همان كه چيزي اگرمي‌خورند و مي گويند

كمي غم است كه بسيار مي شودكمشان...

 

سران كفر ونفاقي كه پيش ازاين ، به غلط

نبود  شك   به   مسلماني   مسلٌمشان...

 

همان كه مثل دلم ، قدرت- اين عجوزه پير-

فشرده بود دو دستي به سينه محكمشان...

 

همان كه هيچ من وپوچتان درآن سي سال

شد  از   معامله   با   آه دل  ، فراهمشان...

 

همان كه هرچه دميدم  درآن، بزرگ نشد

كه   باد بادك  سوراخ   بود   عا لمشان...

 

سران فتنه  كه  در شعله ، تازه فهميدند

قطار  بي خردي   برده  تا  جهنمشان...

 

همان كه بعد، نشستند و در كلاس حساب

سوال ساده‌ي " تقسيم "  كرد  آدمشان...


كه  بعد...يكسره  منها  شدند   از  اعداد

كه بعد...هيچ  نديديم  جمع ،  با همشان !

 

**

سران فتنه همين  قاب هاي گريانند

كه در بخارنشسته‌است عكس مبهمشان

 

همان كه تابه ابد پشت شيشه مي گريند

مگر دمي كه ازاين  گرم‌تر شود دمشان !

 

**

دلم گرفته ، بگو با سران فتنه، بگو...

چكار مي‌كند اين دل ، اگر نخواهمشان ؟!

+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم اسفند 1389ساعت 10:43 توسط علیرضا سپاهی لائین |

كفش

                               

 

زير پا له كرد و مي خواهد نباشد  جيك  مارا

تا جهان   مشكل كند از مردگان  تفكيك  مارا

 

در نگاهش مثل كفش كهنه اي هستيم و  لابد

لب گشودن ها به مردن مي كند  نزديك  مارا

 

ما- ولي- هستيم،اگركفشيم و ريگي زير پايش؛

مي كند  اين پافشاري ها   فقط   تحريك  مارا !

 

جا براي زخم ديگر برتن اين ريسمان نيست 

گو نپيچان  تا نسازي بيش از اين باريك مارا  !

 

**

خوب مي داند كه اين پاكي  ندارد  هيچ باكي

او كه  بد مي گويد  اما  مي شناسد  نيك  مارا

 

كاش كبريتي  شود برآه  مردم  خشم  و  گيرد

آتش، اين دودي كه مي خواهد چنين تاريك مارا

 

مي دهد پروازمان در آسمان و سنگ پشتان

باز  مي گويند  در دوزخ  به هم  تبريك ما را  !

 

**

حيف، ساعت ها جلو رفتند بي مستي  و تنها

تاك ها كردند در حسرت  دوچار  تيك  مارا !!

+ نوشته شده در شنبه هفتم اسفند 1389ساعت 15:35 توسط علیرضا سپاهی لائین |

دل ما....

 

 

هان نپنداری  که  از  یاد  قناري    بال  رفت 

بس که خود را زد به دیوار قفس از حال رفت! 

 

اينقدر مي گويم ؛  از پشت رديف  ميله هم...

نام  آزادي  كه  آمد ، او  به  استقبا ل  رفت !

 

مثل مردي  روستايي ، مانده در شهري غريب

هر كه  بوي  آشنايي  داشت ،  از  دنبال رفت !

 

كشت اين اندوه ، باغي  را  كه عمري لاله اش

آرزو    مي كرد   بلبل   باشد   اما  لال   رفت !

 

فرصتي مي خواست  تا  تاريخ  را  عاشق كند

پيش  چشمش  ماه   تا  آمد   بتا بد ،سال  رفت!

 

فكر كرد  از سيل خون خواهد گذشت  و  بارها

با اميدي تلخ   تا  گردن   در  اين گودال   رفت!

 

**

 

آه  آزادي ! درنگي  كن   خدا  را  ،  اين  منم؛

راه  خونيني كه  عمري  در پي ات  پامال  رفت

 

عمرگل ها  در بهارانت  به رنگ  و خنده بود

جز دل شاعر كه   از  داغ  تو   مالامال  رفت !

+ نوشته شده در یکشنبه یکم اسفند 1389ساعت 15:3 توسط علیرضا سپاهی لائین |


خياط!

 

نيل ، بازآمد سرانجام از خروشي هيجده روزه

رفت فرعون تا مگر  نامي بماند  كنج  يك موزه!

 

**

 

مي رود حالا  و  زير قشري   از گرد فراموشي

خنده‌اي  بي‌اعتنا  را  مي كند  از  خلق  دريوزه !

 

مي رود غمگين  و  در آئينه هاي خشم  مي بيند

ردپاي  مشت مردم  را  كه دارد  نقش بر  پوزه  !

 

مثل گرگي پير و بي دندان كه دردام است ونا آرام

گاه با اندوه تلخي از جگر  برمي كشد  زوزه !

 

گاه  مثل پادشاه مرده‌اي  برمي جهد  روحش

تا  تمناي  لميدن  بر  شكوه   تخت فيروزه !

 

حيف اما تازه مي بيند كه غيراز مرگ راهي نيست

لاجرم  خياط  هم  يك  روز  مي افتد  در اين كوزه !

 

کاشکی می شد ببيند درزي قدرت  كه  یک روزی

نيست سهمي از زبان سوزنش  جز  زخم  هرروزه 

**

 

سرنوشت هرچه ديكتاتور به غيرازاين نخواهد بود:

 گور منفوري  و  در چشمان  يك تاريخ  ؛  آموزه !!


.......................................................................


قطار...

 

فرياد  هو  الآتش   و   بيداد   هو اليل

اين داروي تلخي است كه بايد بشود ميل!

 

با نم‌نم خون  مي شود  از  كوچه‌اي آغاز

رودي كه  به  ميدان برسد   می گذرد سيل

 

اين نسخه همان است  كه  گفتند شهيدان

صد بار به  تاريخ جهان  در دوخط ذيل ؛

 

" بيداد گري كندن چاهي است كه هستند

پيش ازهمه   بيدادگرانش   ته  آن  ويل

 

افسوس ولي چهره‌اي از خويش نديدند

يك  بار، در آئينه  خشم وغضب  خيل ! "

 

**

من گوش براين خاك نهادم كه بگويم :

شك نيست،قطاري حركت كرده براين ريل !!


 
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم بهمن 1389ساعت 9:11 توسط علیرضا سپاهی لائین |

   پيدا...  

 

پس از آن بيد مجنون ، شاهراهي  مي شود  پيدا

بنا گوشي  كه  از  زلف سياهي   مي شود  پيدا

 

درآن جا آنچه مي بيني هلال گوش و ابرو نيست

كه  درهرگوشه ازخورشيد ، ماهي مي شود پيدا ! 

** 

كجايت  ازمسلماني نشان دارد  كه  رويت هم

اگر پنهان شود  ، ميل  گناهي  مي  شود  پيدا ؟!

 

بگو   پيغمبر  زيبا  که  تعبیرش  چه  خواهد بود

به  يوسف مي دهم آواز  و  چاهي  مي شود  پيدا ؟!

 

که باور مي كند  شش ماه  بعد ازاین شب قطبی

تو می خندی و  خورشید  نگاهي  مي شود  پيدا  ؟

 

هلا اي  سوگوار  نااميدان  ،  پيرهن بركن

سرانجام ازدل شب ، صبحگاهي  مي شود پيدا  !

 

چه تاجي برسر ما مي گذارد  عشق جز"منت"   

سرم را گرم كن ،  آخر  كلاهي  مي شود پيدا !

 

 ببخش اين دست را در دفتر زلفت كه مي گويند

به قرآن  نيز  گاهي   اشتباهي  مي شود   پيدا ! 

** 

دلم  داغ است و انبوهي حباب ازديگ مي جوشد

نجوش اي دل ، كه تنها مشت آهي مي شود پيدا !!

+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم بهمن 1389ساعت 18:45 توسط علیرضا سپاهی لائین |

پيرزن(1)

 

 

پيرزن رفت.......خدا حافظ  پيران  در ايل

بعدازاين كيست  هوا دار  فقيران در ايل ؟

 

كاش مي شد كه  بگوييم  به اين مهمانان

خبر  از خلوتي  سفره  سيرا ن  ، در ايل !

 

پيرزن  رفت  كه  يك عكس  بخندد  درقاب  

به   عزاداري   اين   كلبه  ويران  در ايل !

 

بوي  پيراهن مرگ آمد  و پچ پچ  پيچيد

مثل يك مويه  به  اخبار سفيران  در ايل ؛

 

پيرزن با  همه زيبايي‌اش افتاد و شكست

تا  همه  آه  شوند   آينه  گيران   در  ايل !

 

پيكر مرده  يك شير  رها شد در دشت

كه جهان  كر شود از نعره شيران  درايل !

 

**

 

ماه  غمگين  بخارا ! شده  بعد  از تو  بلند

گريه از غربت بانوي اسيران  ،  در ايل (2)

 

جز "علي اكبر عاشق"چه كسي مي داند

ماند  يك عمر دلت  پيش  دليران   در ايل ؟!

 

**

 

پيرزن - عمه من - رفت ، كه  تكرارشود

قصه    غصه  پاياني  پيران ،  در  ايل !

 

رفت و اين ماه كه بر گرد زمين مي چرخد

نيست جز عكسي  از آن دختر ايران در ايل !

 

................

 

     1 -    عمه خانم ؛ زني بود زيبا كه زندگي پرفراز ونشيبي داشت و چون فرزندي نداشت ،ما رافرزندان خود مي ديد.سرطان بناگاه طومار زندگي ‌اش راچنان درهم پيچيد و رفت كه ما  فرصت نكرديم زيبايي‌اش را يادآور شويم...او ديروز در همين ساعت زنده بود و شايد همين باعث شده  فكر كنم چيزي درجايي از دلم گير كرده‌است!

2   - اشاره‌اي ‌است به داستان غم انگيز به اسارت رفتن دختران كرد درشمال خراسان به شهرهاي "خيوه" و "بخارا" ؛ به اين ماجرا درترانه‌هاي فولكلوريك كردهاي خراسان، به تلخي  وتكرار اشاره شده‌است.نيز"علي اكبر"، پسر عموي عمه خانم است كه عشق دوران جواني او به پيرزن، درميان اقوام داستاني معروف است!

 

+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم بهمن 1389ساعت 14:24 توسط علیرضا سپاهی لائین |

گربه‌ام

 

گربه‌ام  با  روي خونين مي رود  راه  از مقابل

درپي اش  گل مي كند  با  هرقدم  آه ازمقابل

 

گربه ام وقتي به مطبخ مي رود باخيل خاصان

راه ، پنداري كه  دارد  مي رود  شاه  ازمقابل

 

رد  پايي يا صدايي نيست دنبالش  به غير از

سرخي فواره هاي  گاه  و بي گاه   از  مقابل

 

من دراين شب هاي طولاني چه خواهم ديد،وقتي

مي گريزد صبح ، خورشيد از پي ماه  از  مقابل

 

گربه اي داريم؛  ترديدي ميان شير و موشي

دشمنش را مي برد  با رنگ  دلخواه  از مقابل

 

گربه ما، اسب چالاكي است مي دانيم،اما

برنمي دارد  به  جز   ديوار  كوتاه   از مقابل

 

اين نماز رو به بت ها را نمي صرفد شريكي

چاره  اي  كو  جز كه  برداريم   الله  از مقابل !

 

جاده  اينجا  با  رسيدن  نسبتي   كوتاه    دارد

مي رويم  و مي شكوفد  ناگهان  چاه  از مقابل

 

زرد خواهد شد دراين خرمن ولي جو جاي گندم

سبز خواهد  شد   ولي  انباني  از كاه  از مقابل !


  ........................

 ........................


بن علي! (1)                     

 

 

يا علي ! خطي  بخوان  از داستان  "بن علي"

تا    نبيني   فصل  آخر،  اينهمه  مستا صلي !

 

سخت دلگير م  من از نقش آفريني هاي   وهم

مرده شوراين بت پرستي هاي  ميز و صندلي...!

 

اي دُ چار خويشتن !  آزادگي  يادش  بخير

كاش مي گفتي  چه كرد  اين دومي  با  اولي ؟!

 

هرچه عاشق  پاي اين خود بيني افتاد از نگاه

هرچه دل درسينه هاي عاشقان خون شد، ولي...

 

دوستانت  يك  به  يك  دارند  دشمن مي شوند

 بس كه دشمن در لباس  دوستا ن  داري ، بلي 

 

دركنارت، جز  كمي  مستان عا دت ،  نيستند ؛

مدح  مي گويند  "ساقي" را   كمي   پا منقلي !

 

هان نجويي رنگ وبوي  باده از اين  باد ها

هان نگويي  جبرئيل است  اين صداي مخملي ؛

 

 هيچ لطفي  محض  لبخند خدا  در كار نيست

در  نماز  و  ناز   اين  نا مردگان   از  تنبلي !

 

بنگر اين  احوال را  از روي  اين  آيينه‌ها

بشنو اين  فرياد  را از پشت  اين  بغض  جلي ؛

 

امشبي را مهرباني كن كه ؛ ياران  يا حسين....  

صبح فردا دير خواهد شد  كه ؛ مردم  يا علي...!

 

---------------------------------------------------  

 

1-     ناگفته پيداست كه اين غزل، گپي است با خودم؛علي سپاهي لايين و في‌الواقع خطابي‌است به من  و همه مردان خاورميانه كه مستعد ديكتاتورشدن اند وهيچ صدايي جز وسوسه ‌هاي نفس نمي شنوند ؛ يكيش همين "بن علي" - رئيس جمهور مخلوع تونس- يا همين علي عبدالله صالح- رئيس جمهور يمن- وديگرآدم هاي نامبارك! كه ظرفيت مخاطب بودن دارند وعلي القاعده دارند مي‌روند! نزديك شدنش را به نظم، به لحن خطابي - وبالطبع شعاري- اش ببخشيد...

+ نوشته شده در شنبه نهم بهمن 1389ساعت 9:19 توسط علیرضا سپاهی لائین |

مدخل؛

علي آبچوري (آبشوري)؛قوشمه‌نواز بزرگ كرد به ناگاه بارسفربست و همه عاشق ها و ساز‌نوازهاي شمال خراسان را در كنار علاقمندان موسيقي مقامي وسنتي كردهاي خراسان به سوگي سترگ نشاند؛او همان است كه در كاست"شب،سكوت،كوير"استاد محمدرضا شجريان،نواي ملكوتي قوشمه‌اش را بارها شنيده‌ايد.آنچه في‌الحال دراين مصيبت ازدست من برآمده،اين سه مصرعي(سه خشتي؛سه گاني) كردي است كه با تايپ لاتين و برگردان فارسي تقديم حضورتان مي‌كنم.بعدهم غزلي بي تغزلي!

قوشمه(1)

هه‌ميزا قووشمئ وه‌تال وو

ئاليئك ئشكه‌ست،ئاليئك لال وو

ديسا ئيله‌ك ئوقه‌ت تال وو !

hemîza qûşmê wettal û

alyik işkest   alyik lal û   

dîsa îlek uqet tal û !!..i      

آغوش "قوشمه" خالي ماند

يك طرف شكست و سوي ديگرش لال شد

دوباره يك ايل به اندوه نشست !

..................

1-قوشمه؛سازي است كه معمولا از دو عدد ني كنارهم نشسته ساخته مي شود اما درخراسان شمالي و درميان كردهاي آن،اين ساز را اغلب از استخوان بال نوعي عقاب مي سازند.دوبخش كوتاه وبلنددارد كه بخش كوتاه آن توليد نوا مي كند و آن را "پيك" يا "پيق" مي گويند.بخش ديگر(بخش بلند) همان بخش استخواني است ؛ شامل دوقطعه استخوان مجوٌف ، هريك به طول پانزده الي بيست سانتيمتركه كنارهم قرارمي گيرد و بطوردقيق وماهرانه توسط مفتول هاي نازك به هم پيچ مي‌شوند.

اين همان بخش اصلي است كه بوسيله آن،نوازنده نواي پيق را بدل به آهنگ مي كند.واژه قوشمه درواقع به معناي دوتايي و جفتي است كه اشاره به همين دواستخوان موازي هم دارد ومعمولا چنانچه يكي از دو طرف قوشمه به هردليل ازكاربيفتد،سوي ديگر هم لال مي شود و قوشمه‌نواز نمي تواند نواي دلخواهش را ازآن بيرون آورد.شعر،اشاره به همين مناسبت دارد.


پنهان...

 

درسينه سيمين تو  سنگي  شده  پنهان

پشت شب  چشم  تو پلنگي  شده پنهان

 

ما ، پاي  درخت  تو نشستيم  و نديديم

در شاخه‌ات احساس كلنگي شده پنهان !

 

آ ن صفحه خونين كه ورق خورد به ما گفت

در  جمعه  تقويم  تو  جنگي شده  پنهان

 

ما هيچ  نديديم - ولي - غير  گل سرخ

غافل كه خزان است؛ به رنگي شده پنهان


اي  برنوي خاموش فرود  آمده  ازدوش

در  زير زبان  تو  فشنگي  شده پنهان !


ما  آينه  ساده  عشقيم  كه  عمري ‌است

اشكيم   ؛ به لبخند  قشنگي  شده پنهان !

 

لب ازلب اين آب  بدار  اي شتر مست

پيداست  دراين بركه  نهنگي شده  پنهان

 

ترديد چرا  منتظران ؟ منجي  موعود

در  لوله  غمگين  تفنگي   شده  پنهان !

 

**


عاشق تر ازايني كه منم،هيچ غمي نيست؛

مردي  كه   ميان  دل تنگي   شده پنهان !!

 


+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم دی 1389ساعت 11:4 توسط علیرضا سپاهی لائین |

خانه خرابان...                     

 

 

تو كه  يك آينه اي  از همه  خانه خرابان

به جهان  چنگ بزن  تا  نبرندت  به خيابان !

 

خانه بردوشي وهمسايه خورشيد؛ چه بختي

كه  تورا سهم زياد است از   اين  خيمه تابان!

 

توكه در شهرنداري به جز   اندوه نداري

فكر كن  دروطنت نيست  به جز باد و بيابان

 

ياد قاليچه بردار  بخير ، آه  چه داري...

كه برآن هيچ نياويخته  جز   نقش برآبان !

 

آن كه با تور دل پاره اش آمد به غريبي

هيچ   صيدي نتواست  از اين رود شتابان...!

 

**

 

...همچنان جار بزن پشت چراغ ؛ آي مجله...

كه مگر لطف كنند  اينهمه  ناخوانده كتابان

 

غم نان داري ودستان تهي داري و.....سرما

چه شكوهي است سرسفره اي ازسينه كبابان!

 

**


كاش تقويم عقب گرد كند  از  دم بهمن

كاش ديماه  شود آذر  و  آذر  شود  آبان...!!

+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم دی 1389ساعت 11:38 توسط علیرضا سپاهی لائین |

خبراين بود كه درايام محرم ودر حوالي آبادي ما مثلامداحي گفته است

"روز عاشورا،پيكر حضرت ابالفضل از شدت تيرباران شده بود عينهو جوجه تيغي..."!

اين چند بيت كه بين طنز و مرثيه درتلاطم است براي او نوشته شد.

گريه بر جنازه عقل...

 

آن كه علمش عبا  و عمامه است

عمه ام   در قياسش علامه است

 

خواب وبيدار ،  كس نمي داند

كه  بهوش است شيخ ما يا مست؟!

 

باني عالم است  و  در  نظرش

هرچه را  هست، علت تامه  است!

 

بنگريد اين نشسته را  بر  دوش

چه شكوهي!چقدرخوش قامه است!

 

پشم  صد گله  اشتراني   را

كه سواراست ، بر تنش جامه است!

 

قلمش بين  كه  مثل  بيرق جنگ

صحنه گردان هرچه هنگامه است

 

- كاشكي يك نفر به او مي گفت

دركفت نيزه نيست اين؛خامه است!-

 

ازكرامات ديگرش اين است؛

با همه بي خوديش ، خودكامه است!

 

مي كند منع مردمان از عشق

او كه مي گويد عاشق عامه است!

 

اين دهاني كه  در مراتع  نان

صاحب دوربو ترين  شامه  است

 

هنري   در فريب  اگر   باشد

شيخ ما   قهرمان  شهنامه  است !

 

**

 

نيست جز گريه بر جنازه عقل

رد بُغضی اگردراين چامه است !!

+ نوشته شده در سه شنبه هفتم دی 1389ساعت 14:8 توسط علیرضا سپاهی لائین |

 كل ارض كربلا...   

                                                        

درودي  مثل  رودي     تشنه   نوشيدن  دوري

سلامي  مثل سيمي  حسرت مضراب سنتوري

 

قطار سربه دار ! آنك  مغول ها رنگ مي بازند

مبادا   بگذري   بر  سبزواري   بي  نشابوري

 

 دلم مي خواست در   آبادي  تاك  آنقدر بودم

كه  مي ديدي    خرابم  كرده  ناز چشم  انگوري!

 

** 

بغل  وا كرده ام  بر  بامداد  برق  دندان ها

شبيه     بره اي  معصوم    بر   لبخند   ساطوري

 

نگاهش كن  كه  برديوار  مردم   مي برد  گندم

چه  سنگين  است اين  از شانه بالا رفتن موري !!

 

دلت مي گيرد از خوكان  كه مي خواهند ازشاعر

بريزد   باز   شعرش را   به  پاي   سکه   زوري

 

بساط  فقر و  ناچاری  پراز  توجیه  گمراهی است

خدایا   ریشه برکن   هركجا   انسان   معذوری

 

 تو گويي كربلا و گیر و دارش  پشم حلاجي است 

تو گویی نه حسينی بوده   يك روزي، نه  منصوري ؟! 

 

خدارا  نیز خواهد  کشت   این  انسان و بي ترديد

شریحی می شود   قاضی  براي عرض  دستوری !

 

 اگر  می خواهدت تا  از سیاهی شعر بنویسي

بگو  معذور م    از اين بي سوادي هاي   ماموري !  

 

به قطع دست وسر  مارا چه می ترساند او ، آيا

نمي ترسد  اگر  گل کرد   عباس سلحشوری  ؟!

** 

نثار  چشمهاي   كور   اين   بي ذوق  زورآور

سرودم  چند بيت  ديگري  بي هيچ  منظوري !!


 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم آذر 1389ساعت 14:40 توسط علیرضا سپاهی لائین |

  باز......


ديدي كه شد اين قصه پر غصه  مثل ، با ز

گفتي سخن  و  كا ر برآمد  به عمل ،  با ز!

 

شد  دست به دست همه   شيريني ات اي گل

در آمد و رفت   من  زنبور  عسل  ،  با ز

 

از   حيرتم   اندازه    يك آه     نشد      كم

وقتي كه    دهان تو   نشد  ،   حداقل    با ز!

 

خنديدي  و  لرزيد بر  آن لب   دل  شا عر

- اين خانه كه من ساخته ام روي گسل-  با ز!

 

با ماه بگو مگذر  از اين   كوچه   تاريك

تا سر به هوايي نكنند  اهل  محل  ،   با ز...!

 

...خود را چه ملامت كند اين باغ كه  در  با د

بستيم  دوچشم ازدم  و   كرديم بغل ، با ز

 

لبخند مزن اين سحر  اي غنچه  و  بگذار

پرونده گل  را   نكند  دست  اجل  ،  با ز

 

ما  را   بفريبند   به    زيبايي      تابوت

وقتي    بگذاريم    به اين حيله   محل   با ز

 

حاجت نه به اين هديه چوبي است ، هلا قوم

دروازه اين شهر    شد از روز ازل ، با ز!

 

اينسان كه   محار شتران  دركف   ليلا ست

تكرار  شود  خاطره  جنگ   جمل   با ز!

 

اي عشق به ما رحم كن امروز  كه   گيريم

در حلقه    يك   مشت    ريا كار  دغل با ز...

 

**

ازدفتر   ياد   تو     گشودم   لب   و   ديدم

يك خاطره تكرارشد  از جنس غزل ، با ز!

+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم آذر 1389ساعت 9:13 توسط علیرضا سپاهی لائین |

 پشت اين در...

 

لحظه اي مي ايستم ؛ اين روبرو غم نيست آيا

پشت  اين در همچنان ديوار عالم   نيست   آيا ؟

 

لحظه اي مي ايستم ، ترديد  در دل    مي نشينم

پشت  اين در  خنده ام  با  گريه  توام  نيست آيا ؟

 

با  نشاني ها   كه  اقوام  مهاجر   داده  بودند

اين   همان  دروازه  تنگ  جهنم   نيست   آيا ؟

 

تا كجا در   جاده هاي آسمان   چرخيد   بايد

اينهمه   سرگشتگي   در بادها  كم    نيست آيا ؟

 

سال ها تقويم ما را سوگ موهومي ورق زد

هيچ سوري   سهم اين ماه محرم   نيست  آيا ؟

 

گفت كوهي باش با لبخندي از خورشيد،گفتم

با خيال خنده   عمري پشت ها  خم  نيست آيا ؟!

 

**

مي توانستيم عاشق تر شويم از آنچه هستيم

دل – همين يك مشت – در دستان آدم نيست آيا ؟

 

جان  به سوداي كمال از بندگي پوسيد ، انسان

همچنان  شرط خدا بودن   فراهم   نيست   آيا ؟

 

اي كه گفتي حالمان خوب است وحرفي نيست ديگر

در  نگاه تلخ ما   خشمي  مجسم   نيست   آيا ؟

 

**

باز مي خواهي فراموشت كند  اندوه ، شاعر!

شعر  با همزاد پيرش - درد- با هم  نيست   آيا ؟!

 
+ نوشته شده در یکشنبه سی ام آبان 1389ساعت 15:8 توسط علیرضا سپاهی لائین |

 دلخوري...

 

رفته اند از پي  بي كاري خود  كارگرانت

كارها مانده و يك مشت   گرفتار ترا  نت!

 

هيچكس پشت درت نيست دراين كوچه خاكي

چه مگر مي گذرد دردل بن بست سرانت ؟!

 

باورم نيست كه آمد به سرت پيش نگاهم

آنچه  ، در خواب نمي شد كه ببينيم درآنت !

 

سالهايي است كه  ترس آمده  با  روز مبادا

هيچ كس نيست ولي  يك خم ابرو  نگرانت !

 

خواب مي بينم ؛ مي ميري و بيدارم و ناگاه

شهر  پرمي شود از خنده   ميراث برانت... !

 

**

 

گفته بودي  همه مهمان تو هستيم ، بگو  پس

خانه دارند   چرا  درچمدان  همسفرانت ؟!

 

زاغ  پر، چلچله  پر، فاخته  پر... آه ببينم

هيچكس  مانده براين  شاخه گنجشك پرانت ؟!

 

شده   نان آجر و آويخته بر چنگك  چوبي

طرح يك خاطره از  سنگك ناني دو قرانت !

 

خنده داراست ولي راه دهان را  كه  ببندي

مي شوي   سفره  مشتي  دله  چشم  چرانت !

 

روح مردانه  تهمينه   فقط   شاد ،  كه ديدم

مرد سهراب  و  كسي خير نديد از پدرانت !

 

دلخورم  از  تو  واين  فلسفه   كهنه  تقدير

مرگ بر  زندگي پوچ   و  جهان گذرانت...

 

**

حالمان خوب است،جزدیدن روی تو غمی نیست

خوش به حال تو  وطن   با همه  بي خبرانت  !!

 

+ نوشته شده در یکشنبه شانزدهم آبان 1389ساعت 11:31 توسط علیرضا سپاهی لائین |

درود برشما که هستید.

سال هاست جز موزون و مقفی - وتقریبن جز غزل - ننوشته ام.

نیمایی راه گم کرده را که می خوانید- که نیک می دانید به غزل می ماند-نمی دانم به کدام ضرورت نوشته ام٬ لیک امیدوارم شما برای خواندن وپسندیدنش دلیلی بیابید٬

در پاییزی که بومی است٬که آشناست!!

 

 سبز یا زرد 

       ...یا سرخ؟!                 

 

کاش فرقی نمی کرد

سبز يا زرد ؟!

هيچ فرقي ندارد براي درخت فرارو

درهیاهوی این فصل سخت فرارو ؟!

**

 می نشینم

با لبانی برآن حیرتی از سرانگشت  

تاببینم

به ابریشم مشت

باز تقويم هارا ورق مي زند باد

مي نهدشعر و پروانه بر پشت

می برد شاد؛

در سرآغازهمراهي مهر با ماه

مي رسد صبح تاریخ ازراه

بامدادان زيباي پاييز

بازي سرخ سرشاخه ها

           با نسيمی سحرخیز

باغ لبریز

از هواهای دلخواه

آرزوهاي بسیار-كوتاه

دلخوشي هاي انبوه- ناچيز

لحظه ها 

        مثل این حرف ها تلخ - شاید دل انگیز ...

 بعد٬ناگاه؛

در هياهوي بدرود لبخند با آه

چون فریبی كه‌درچشم عشقی فرورفته باشد

چهره باغ را مي خراشد

پنجه باد گستاخ

بعد ؛ افتادن اولين برگ ازشاخ !

ناگهان ؛ باتمام دهان

           مي شوم بهت و فریاد

برسرباد ؛

 آخ ....اي،آ....خ!!

**

مانده سی سال واندی است یک مرد

روبه دیوار این باغ  

                 ... دلتنگ ٬ دلسرد

با دوچشمان ٬پراز پرسش داغ ، ازدرد :

سبز يا زرد؟!

 

+ نوشته شده در سه شنبه چهارم آبان 1389ساعت 19:2 توسط علیرضا سپاهی لائین |