سلام.این چندبیت رادرجشنواره ی شعرفجروبه مناسبت ایام جشن وسرورخواندم وبه
اصرار بعضی دوستان عزیز بازخوانی میکنم....
ولی امروزهم ماننددیروزاست تقدیرم
ولی امروزهم تقدیرمی خواهدسرازیرم!
توباورمی کنی وقتی که من امروزمی گویم
نیامدهیچوقت ازآنچه دیدی بیشترگیرم؟!
همین دیروز آن مردی که... می دانی چه میگویم
برای لقمه ای نان پیش مردم کرد تحقیرم!
همین دیشب زنم تاسفره راآورد خوابیدم
وگفتم : بچه هابی نان نمیخوابند-من سیرم!
اگریک روز همدردان دیروزمرادیدی
بگواین روزهاازدست ایشان سخت دلگیرم
بگوازشانه های زخمی ام خون میزندبیرون
بگودیگرگذشت ازاستخوان صبرشمشیرم
اگردیروز"شوق صبح فردا.."سرخوشم می کرد
ولی امروز"شوقی نیست دیگر"می کندپیرم
غرورم راشکست این اعتراف ناگزیر اینک
چه تاثیری به حالم می کندتحسین وتکفیرم؟!!!
گپی با، مرد خراسانی بشکوه ...
*علیرضا سپاهی لایین*
این چیست، این حالی که گاه نومید و دلشکسته ات می کند و گاه سرزنده و امیدوار. گاه تو را از هر چه می بینی و می شنوی و می خواهی بیزار می کند و گاه به همه آن حریص و تشنه و شیفته ات می سازد. این چیست ، این چه اندوه مبارک نامعلومی است که گاه و بیگاه سر از گریبان احساست بر می آورد و چنان اختاپوسی چنگ می اندازد به سراپای وجودت تو را چنان ؟؟؟ غول پیکر در خود فرو می برد و می بلعد؟!
به راستی این چه حس و حال و چه حالتی است؟!
از همه ی آنچه باید به تجربه و دانش بدانی، از همه آنچه شنیده ای و خوانده ای، از همه آنچه هست و باید باشد و شاید باشد، تنها و تنها این را می دانی که "تو" دل در گرو عشق انسان داری. یعنی در واقع دوست داری که دل در گرو عشق به انسان داشته باشی و صد البته می دانی که این اراده و آرزو چیزی نیست که به کهولت دستیافتنی باشد و چنانچه دیگران جرمش را بدانند، عقوبتی آسان و تحمل کردنی نخواهد داشت و حتی اگر دیگران عقوبت نکنند، تو خود دراین راه چنان شکننده خواهی بود که به اندک تلنگری از هم خواهی پاشید و به اندک نامرادی و نامردمی دلت سخت خواهد گرفت. و چنین است که گاه نومید و دلشکسته ای و گاه سرزنده دمنده و امیدوار. آنگاه که دلشکسته ای ، تردید تمام دلت را پر می کند و گامهایت را لرزه ای سهمگین از راه باز می دارد. اما آنگاه که سرزنده ای و امیدوار، چنان آتشفشانی در جوش و خروشی و دور نمی بینی لحظه ای را که جهان مسخـّر گامهایت باشد. هیهات!!
راه دشوار است آری راه دشوار است . توقع مبر که جهانیان ساز صدایت را در بازتابی هارمونیک همراهی کنند و تو را بر دست برند و شادمانه بنوازند. راه دشوار است و تو هرگز توقع نمی بری که منزل و مقصد در انتهای نخستین گام سلامت را پاسخ گوید. آری راه دشوار است، دشوارتر از آنچه می پنداشتی چرا که جهان تعریف همسانی از "عشق" ندارد. همه عاشق اند اما معشوق ، هر لحظه به رنگی است آن بت عیار! و عشق ، گاه مقدس ترین ساحت و با شکوه ترین مساحت است امّا گاه لجنزاری راکد و فرو مرده در کویر خواهش های مبتذل و مریضانه . و مردمان روزگار تو که زبان همانندی برای عشقبازی اختیار نکرده اند ،که صد البته نه همزبانند و نه همدل ! و تو خود می توانی پایان این قصه را نا نوشته و ناگفته بخوانی و ژرفای سقوط مردمان را بدانی . آنچه از رهگذر تجدّد و مدرنیته و عصر انفجار اطلاعات و تسخیر کرات عاید بشر شده است همانا چیزی جز خود پرستی و خود بینی نیست . بخواهی یا نخواهی ، آدمیان رو به قبله " مال و ریال " نماز می گذارند و هر مدعی و مدعایی جز این ،بیگانه و یاوه می نماید . بخواهی یا نخواهی سرطان ثروت اندوزی تا مغز استخوان انسان ریشه دوانده و بر آن است او را در پای عطش بی پایان هوس از پای در آورد . تو – صد البته – خوب می دانی که زندگی را زنده بودن می باید و زنده ماندن را نان و خوان .و نان را مال و ریال . اما ... آنچه تو می دانی و دانستنش اندوهگینت می کند آن است که ریال برای نان است و نان برای انسان تا بماند و عشق بورزد نه آنکه انسان به پای نان افتد و با زبان تملـّّق ،غبار از پای افزار مال و ریال بروید ! از اینکه بگذری تأملگاههای فراوان دیگری نیز فرا رویت خواهد بود . حقیقت این است که انسانها ذاتاً با یکدیگر تفاوت های عمده دارند . این یکی سرشار از نیروی مثبت و آن یکی خنثی و آن یکی دیگر طینتی به شر آلوده دارد . هر سه برآمده و بالیده یک جامعه اند اما نه نگاه یکسانی دارند و نه تمنای مثبت و همانندی . حقیقت این است که سوای سرشت متفاوت آدمیان ، شرایط و موقعیت های گوناگون آنان نیز در بیشتر کردن فاصله ها دخیل اند . این یکی مزه مکنت رااز بدو حیات چشیده است ولذت داشتن ، هماره همراه زندگی اش بوده است و به ناگزیر همه چیز را زیبا و خواستنی و عاشق شدنی می بیند . امّا آن دیگری در تمام طول سالهای زندگی هماره در حسرت رسیدن به ساحل آرام و امنیت و ثروت جاده ها و کوره راهها را دویده است و هر قدر بیشتر دویده کمتر رسیده و آنچه را می خواسته کمتر دیده است ! و به ناگزیر جز تلخی و تیرگی در چشم انداز ها نمی یابد و آنچه در اراده خود و دیگران نمی بیند ، خوبی و زیبایی و طراوت و نشاط و لذّت و زندگی و سرزندگی است ! وقتی در این تأملگاه توقف کنی ، آنگاه نسخه پیچیدن و حکم دادن دشوار می شود و همان اندازه درک حرفها و گلایه ها و بهانه های دیگران آسان . امّا با همه این مگر نباید سر انجام یک ملاک و معیار واحدی باشد تا خوب را از بد و صلاح را از فساد و گمراهی را از رستگاری تمییز دهی ؟! که اگر قرار بود هر وضعیت و موقعیتی قابل توجیه باشد آنگاه چه جایی برای ترویج خیر و تقابل با شر باقی بود ؟! گذر از تأملگاههایی چنین است که در نهایت تو را دچار همان حال ناگفتنی و ننهفتنی می کند . همان که گاه امیدوار و سرزنده ات می دارد و گاه نومید و بازنده ! همان که وادارت می کند بپذیری سردرگم و بلا تکلیف و نگران و مردّدی . امّا ...
اساسی ترین نکته در زندگی ، یافتن پاسخی صریح و صحیح برای این پرسش است که : در فضایی چنین مبهم و مه آلود و در شرایطی چنین دشوار و نامشخص راه کجاست و چگونه می توان آن را یافت ؟! پاسخ این سؤال در واقع پاسخ گفتن به همان دغدغه ازلی و ابدی انسان است که همواره در جست و جوی حقیقت بوده و خود را از یافتن آن عاجز دیده است . اگر صمیمانه در برابر این سؤال بنشینی ، یقین بدان که یافتن پاسخ نا ممکن نیست . خوب بیندیش و خوب سؤالت رااز زوایای گوناگون تماشا کن . بکوش تعارفات معمولی را کنار بگذاری و بی آلایش تر از همیشه ، پنهان ترین زوایای سؤال را دریابی .
اکنون ، آرام آرام درهای بسته باز و زمزمه پاسخ آغاز می شود : پاسخ در یک جمله خلاصه نمی شود . پاسخ مجموعه ای از نقاط روشن است که برابر دیدگانت به درخشیدن آغاز می کنند . کافی است این نقطه ها را با خطی نامرئی به هم پیوند دهی تا سیمای روشن پاسخ رازیارت کنی : بر هر نقطه چیزی نوشته اند و تو شروع به خواندن می کنی : انسان روزی متولد می شود و روزی می میرد و مرگ روشن ترین و حقیقی ترین بخش از زندگی است – بزرگترین و بیشترین دارایی هر انسان از حیات همانا سهم او از "سالها " ست ؛ چند سال زندگی خواهی کرد ؟ این همه سرمایه تو ست که باید بیش از هر چیز آن را قدر بدانی – بزرگترین ارزش ، صداقت و بزرگترین دشمن ، دروغ است و تو همچنان زرتشت پیامبر ، می باید دعا کنی تا خداوند همه را از شر دروغ در امان بدارد – هر انسانی مسؤول محافظت از داشته های خویش است و نگهداری و ترویج و تحکیم آنچه طبیعت به او هدیه کرده والاترین و ارجمندترین تلاش توست و این همانجاست که فلسفه نژاد و زبان ارایه می شود – طبیعت خواستار تداوم راستی و درستی است و بدان که طبیعی ترین رفتارها آن است که در مسیر اراده طبیعت باشد و بدان چنانکه به خطر و خرابی دامن بزنی ، قد علیه طبیعت افراشته ای و یقین کن که چنین عملی از سوی طبیعت ، بی کم و کاست عقوبت خواهد شد و هم از این روست که نیکی و پاکی و آزادی و آزادگی و فروتنی و محبّت همه و همه رفتارهایی طبیعی و پسندیده به شمار می رود و طبیعت روندگان راه آن را حمایت می کند – بدان که اگر خوی نیک خواهی داری داری از موهبتی عظیم برخورداری چرا که بسیاری از آدمیان لذت نیکو نهادی و شاد کردن دیگران رانمی دانند و از آن غافلند . لذا چنانچه دیگران را دست می گیری و برایشان خیر می خواهی ، تو را بر کسی منت نخواهد بود ، بلکه تو به ازای رفتار پسندیده است ، لذت خواهی دید و این لذت بهترین پاداش توست به یقین – و بدان و نیک بدان که اساس وقایع و چارچوب پیشبرد امور همانا دو اصل "حادثه و شانس " است و تلاش تو تنها به این دو اصل جهت می دهد نه آنکه آن را تغییر دهد و دانش این حقیقت کمکت می کند تا تحمّل دشواری ها را آسان و مهلت کامرانی ها را اندک بیابی – آنچه آمد خلاصه ای گذرا بود از همه آن نقاط روشن که باید شان به یکدیگر پیوند زنی و چهره پاسخ را در قاب آن قرار دهی . اکنون سایه ای از پاسخ بدینگونه بر کاغذ نقش می شود :
تو ، انسانی هستی زاده طبیعت و طبیعی ترین وجه بودن تو همانا حرکت در مسیر طبیعتی است که در نهادت نهاده اند و باید بدانی که تمام ارزش های بشری همچون راستی و آزادگی و فروتنی و نوع دوستی و عشق به انسان وظلم ستیزی و پاک دامنی و حق طلبی و ...همه و همه از آن جهت ارزشمند است که به اراده ی طبیعت نزدیکتر است . و تو در سراسر زندگی باید بکوشی "طبیعی " باشی و بدانی که جز این از تو انتظار و توقعی نیست و یقین کنی که چنانچه شنوایی ات طبیعی باشد حتماً ندای طبیعت را به وضوح خواهی شنید و در مسیر انتخاب و اقدام هرگز دچار اشتباه و خطا نخواهی شد و سر از فرمان طبیعت بر نخواهی تافت . یقین بدان که گام نهادن در این چارچوب روشن نه تنها نومید و خسته و دلشکسته است نمی کند که همواره از لذت عمل به وظیفه در حدود توانت سرشار خواهد کرد . تو سعی خواهی کرد هماره و هماره "خود" ت باشی و از ایفای نقش های ناروا و نا به جا بپرهیزی . آنگاه به راحتی خواهی دید که تو در جغرافیایی شایسته ، در دامن تاریخی شایسته در میان قوم و نژادی شایسته و با مشخصاتی شایسته آفریده شده ای تا یقین بدانی که بهترین و گرانقدرترین رفتار تو تقدیر همه ویژگیهایی است که معروف و متصّف به آنی ؛
ترک یا کرد ، ترکمن یا تات ، عرب یا فارس ، به هر زبانی سخن می گویی و هر طور لباس می پوشی و اهل هر شهر خراسان که هستی و پیرو هر نوع آداب و رسومی هستی و از هر نوع آیینی پیروی می کنی ، تو زاده دستان طبیعتی و طبیعت تو همین است که هست و بر توست که نه تنها طبیعت ذاتی و اصولی ات را پنهان نکنی که سرفرازانه و پر غرور ، به آنچه هستی و داری اذعان و افتخار کنی و بکوشی پاسدار باشعور و سلحشور و همه زیبایی های باشکوهی باشی که میراثدار آنی و مطمئن باش اگر چنین کنی ، بدان سبب که گام در مسیر طبیعت زده ای ، طبیعت با تمام نیروها و انرژی های اثر گذارش یاری ات خواهد داد و به سمت توفیق رهنمونت خواهد شد . تو ، از این پس ، نقشه زندگی ات را بر این اساس طرح خواهی ریخت ، به زبان و نژاد و قومیّت و ملیت و دیانت و هویت و اصالت و انسانیت خودت فخر خواهی ورزید و طبیعت را در جهت بلوغ و بالندگی خویش یاری خواهی داد تا بیش از این احساس حقارت نکنی و ((مرد خراسانی بشکوه (1))) را در مرزهای گلیل و شاهجهان و آلاداغ مصداق ببخشی . و اگر چنین کنی دیگر نه تو و نه من ، هیچکداممان جانب امید و سرزندگی را فرو نخواهیم گذاشت که در غبار هیچی و پوچی و نیستی گم شویم و "بودن خویش " را در عقده های حقارت فرو پوشیم ؛ یادمان باشد که عشق به انسان روی دیگر سکه ایست که نامش عشق به طبیعت است و طبیعی بودن در بازار رستگاری ما سکه ایست که از شدت گرانسنگ بودن خرید ندارد ! ما خوبیم چون آنچه هستیم خوب است و ما تنها موظفیم خوبی خود را باز شناسیم و آن را ارج بگذاریم .
-----------------------------
1- برگرفته از شعر حسین تقدیسی / مرد خراسانی بشکوه ، موقوف اوجت بادهانید.
ما برای مردن وقت نداریم!
نگاهی به پدیده «اتهام گرایی روشنفکرانه» در خراسان شمالی
* سپاهی لائین
* گرچه عموماً گفته می شود که جهان سوم ضعف های زیادی دارد و این گفته بعضاً ناظر بر اغراق های سودجویانه و منفعت طلبانه ی کشورهای توسعه یافته یا روبه توسعه است اما در عین حال نمی توان منکر این واقعیت هم شد که دست کم در عرصه های فرهنگی جوامع جهان سومی ضعف های متعددی از خود بروز می دهند. از جمله این ضعف ها یکی «خودخواهی» است که به تبع خود مضرات بسیاری دارد و ما در این مجال و مقال می خواهیم به مصداق ها و مصایب این ضعف عمده اشاره کنیم تا به مبحث اصلی (اتهام گرایی) برسیم: خودخواهی یا خودبینی یا خودپرستی یا هر تعبیری در این حدود و حوالی عبارت از محور قراردادن خود در معادلات اجتماعی، فرهنگی یا اقتصادی است.
این خصلت ضربه پذیرانه شهروندان جهان سوم که طبیعتاً ریشه در عوامل متعدد و از آن جمله«اتوکراسی» گروه حاکم دارد، مهمترین نمود و مشخصه اش آن است که هر جمعی را درست در همان نقطه ای که احتمال اوج گرفتن آن می رود متوقف ساخته و پروسه پیشرفت را دقیقاً برعکس و با شتابی وحشتناک برای او تعریف و اجرا می کند!
خودخواهی یا خودبینی، به طور مشخص چند پیامد منفی عمده دارد که عبارتند از:
1- کشته شدن روح همکاری گروهی افراد به تدریج و به صورتی که هیچ نوع پیوند و وجه اشتراکی برای تعاملات مثبت میان آنها باقی نمی ماند و سرانجام کار به آنجا می کشد که حرکت آحاد افراد، دیگر حرکت ها را خنثی کرده و به سمت پوچی و بی ثمر می برد.
2- مقاومت در برابر نظر و پیشنهاد دیگران به گونه ای که نقدپذیری رنگ می بازد و هرکسی در جزیره ی خودخواهی شخصی خویش، گرفتار منیات و منویات خودخواهانه می گردد و به جای پیشرفتن، در جازده و به مرور در مرداب توهمات فرو می رود و نابود می شود.
3- متهم کردن دیگران به هر شیوه ی مرسوم یا ناپسند و ناعمول از سوی افراد اجتماع. از آنجا که انسان خودخواه، مطرح کردن خود به هر قیمتی را در دستور کار دارد، لذا بی هیچ نگرانی و عذاب وجدانی، مبادرت به متهم کردن دیگران می کند و در این راه اتهام هرچه سنگین تر و ناجوانمردانه تر باشد او از خود احساس رضایت بیشتری خواهد داشت.
البته پیامدهای مهلک خودخواهی محدود به این سه مورد نیست اما از آنجا که حاصل کار نهایتاً چیزی جز سطحی نگری، ابتذال و تزریق روح دشمنی در تک تک افراد اجتماع نیست، ما به ذکر همین سه مورد اکتفا می کنیم و از آنجا که بحث اصلی ما در این مقال موضوع«اتهام گرایی» است، در آخرین مورد از این موارد سه گانه تأمل بیشتری می کنیم.
گفته شد که از جمله پیامدهای منفی خودبینی«متهم کردن دیگران» است به هر چیزی که در نظر اجتماع نکوهیده باشد و به هتک حرمت و حیثیت دیگران بینجامد.
بیشتر هم گفتیم که خودبینی از ضعف های عمده ی جوامع جهان سوم است و علت آن را نیز پیروی از روح کلی اتوکراسی حاکم برشمردیم. حال پیش از آن که مبحث «اتهام گرایی» را گسترش و بسط دهیم، لازم است به یک عامل دیگر پرونده ی خودبینی هم اشاره کنیم: آنچه از مجموعه مطالعات و گفته های علمای فلسفه و جامعه شناس برمی آید این است که در کنار اثرگذاری روح«خود برتربینی» یا اتوکراسی(خودشایسته انگاری) حاکم بر جوامع قبیطه ای جهان سوم عامل مهم دیگری نیز در شکل گیری این قضیه نقش دارد؛ این عامل «عدم ظرفیت سازی» است. این عدم ظرفیت سازی البته عامل یا آمر مشخصی ندارد. این نقیصه ایست که در درازنای تاریخ در بطن و متن این جوامع رسوخ کرده و شکل گرفته است. علت آن هچه باشد، مهم اثر آن است که موجب شده تا افراد جوامع جهان سومی همین که بارقه ای از توفیق و ترقی و تعالی مشاهده کنند به جای استمرار درست مسیر، باد غرور به غبغب انداخته و به فکر بت ساختن از خود باشند. در نتیجه این تفکر، افق های پیشرفت در این جوامع به تدریج محدود و محدودتر شده و در نتیجه ظرفیت ها نیز به مرور بسته تر و کوچک تر گردیده است. به این ترتیب، افراد بی ظرفیت جهان سومی، تپه ماهور کوچکی را اوج بلندترین قلل جهان می پندارند و به سرعت به تحکیم مواضع خود بر فراز آن می پردازند و به جای اینکه قله های رفیع تر را نشانه بگیرند انرژی خود را صرف دفع دیگران از صعود به تپه کوچک خود می کنند!!
احتمالاً آوردن مثالی از بازی های گروهی به ویژه فوتبال بتواند مسأله را روشنتر سازد. شاید همگان این واقعیت را مشاهده و تجربه کرده باشند که جوامع جهان سومی اغلب در ارایه بازی های گروهی دچار مشکل اند. اصولاً اینکه «فوتبال» کشورهای جهان سومی خیلی کند و بطئی رشد و پیشرفت می کند، ریشه در همین دارد. حتماً ملاحظه کرده اید که هرگاه توپ دست یک بازیکن جهان سومی می رسد، به جای پاس دادن یا مهیا کردن فرصت گل زنی هم تیمی ها، شروع به ور رفتن با آن می کند و تا مرز از دست دادن توپ آن را زیر پاهای خود نگه می دارد. این موضوع تماماً مربوط به کمی تمرین و تجربه یا فقدان دانش فوتبال مدرن نیست، این موضوع در خون بازیکنان جوامعه توسعه نیافته یا جهان سومی است. حتی در مواردی که سرمایه گذاری بسیاری شده هم کمتر نتیجه ای عاید شده است.
بازیکن جهان سومی مثل هر شهروند جهان سومی فقط خودش را می بیند. وقتی او دوست دارد تمام تیم در خدمت او باشد معلوم است که هرگز تصور نخواهد کرد خودش را در خدمت دیگران ببیند. همین که دو کلمه تعریف بشنود از خود بی خود می شود و بازی را رها می کند. دقیقاً به همین خاطر هم هست که اغلب بازیکنان جهان سومی در کار خود تداوم ندارند. آنها خیلی زود به بن بست می رسند، خیلی زود تمام می شوند و این داستان تمام افراد جهان سومی است، حتی روشنفکران؛ بله حتی روشنفکران که در این مقال دقیقاً قصد توقف بر مسأله آنان را داریم و موضوع اتهام گرایی نیز به عنوان یک مفهوم منفی و یک رویکرد فرهنگی اسف انگیز دقیقاً در پیوند آنان است که محل تأمل و محل بیان می یاد:
تردیدی نیست که جامعه خراسان شمالی، مصداق از یک فضای اجتماعی- فرهنگی جهان سومی است که بعضاً علایم و قراین جدی تری هم دارد. آنکه در این جامعه زیسته و در هوای تفکرات و تصورات مردمان این دیار نفس کشیده باشد، به خوبی می داند که «روشنفکران» این جامعه، از رشد نایافتگی و مصایب مزمنی رنج می برند و با چنین برداشتی به راحتی می توان نتیجه گرفت که مبارزه این روشنفکران همزمان در دو جبهه اتفاق می افتد، یک جبهه بیرونی و جبهه دیگر درونی است؛ در یک سمت با جامعه ی متعصب و سنتی و گاه رو به پسرفت خود درگیرند و در دیگر سو با خویشتن خویش در نبردند.
ما در اینجا کاری به مبارزه بیرونی نداریم. اما در بعد دیگر که مبارزه ای جانانه و مردانه را به جریان می اندازد، حرف و حدیث بسیار است؛ در این میدان سهمگین، روشنفکر تلفات فراوانی بر جای نهاده است و بزرگترین و مهمترین قربانی این میدان نیز همانا«باور به توانایی روح جمعی» است که وقتی پرچم از کفش افتاد همراه با آن، خوش بینی، تحمل پذیری، نقدپذیری و مناعت طبع نیز از پای می افتد.
اکنون سال هاست که کشته این قربانیان در میدان بلاتکلیف رها شده است و هر اتفاق نیز می افتد به مثابه مشت خاکی است که بر روی اجساد بی جان آنان ریخته می شود تا به تدریج کار به جایی برسد که هیچ اثری باقی نماند!
در فقدان شدید و اسف بار تحمل پذیری و نقدپذیری، آنچه مسلم و مشخص است، این است که بسیاری از کاراکترهای فرهنگی و اجتماعی، کارایی خود را از دست می دهند.
از جمله این کاراکترها یکی روشنفکر است که بدین ترتیب، اصولاً جایی برای پذیرش و نقش آفرینی او باقی نماند. چرا؟ چون یا خود در نبرد با خویشتن خودبین و بی ظرفیت خود به مرور از نفس می افتد و بی اعتبار می شود و یا اینکه دیگر روشنفکران به دلیل احساس تنگی جا و محدودیت میدان، به لطایف الحیل زمینه حذف او را تدارک می بینند. حال آنکه توقع می رود، اگر هر مصیبت و مسأله ای بر سر راه روشنفکر قرار گیرد و او را به مبارزه فراخواند، دست کم، روشنفکران خود به جان یکدیگر نیفتند و به تضعیف جبهه و جناح خود نپردازند!
اما، خواه ناخواه این اتفاق افتادنی است. سوابق امر در خراسان شمالی حاکی از آن است که گویا روشنفکران نخستین هدف مقدس خود را حذف فکری یا فیزیکی هم مسلکان خود قرار داده اند و در این راه نخستین و بزرگترین حربه ای که به کار می رود همانا «اتهام گرایی» است. راقم این سطور در طی بیش از یک دهه از نزدیک شاهد داغی بازار اتهام گرایی بوده است. از آنجا که در معادله اتهام گرایی سه عنصر پیدا و یک عنصر پنهان نقش آفرینند، اتهام گرایی یک حربه دم دست و کارا بوده است. سه عنصر پیدای این معادله عبارتند از متهم کننده، اتهام و متهم شونده و عنصر ناپیدا عبارت است از: تهدیدی که در صورت اثبات اتهام خود را بروز خواهد داد. در عین حال این «اتهام گرایی» مثل یک شمشیر دو لبه عمل می کند به طوری که به هر سو بچرخد و بچربد، حتماً کسی زخمی یا کشته خواهد شد.
برای روشن شدن این مدعا، بد نیست یک مثال روشن بزنیم: در یک پروسه اتها وارد ساختن، آقای الف، دوست خود آقای ب را به عمل«ج» متهم می کند. فرض کنید اتهام او خیانت است، حال هر نوع خیانتی باشد. در این پروسه اگر الف راست بگوید نتیجه اش حذف ب از جمع دوستان و محافل روشنفکری است و چنانچه دروغ بگوید، نتیجه حذف همزمان الف و ب از جمع های همفکری و همکاری است. این همان دو لبه بودن تیغ اتهام است که اصولاً بهتر است از نیام برون نیاید چون همینکه بیرون کشیده شود خواه ناخواه منجر به زخم و جرح می شود. حال تصور کنید که این تهام خیانت یک متولی رسمی دولتی یا غیردولتی هم داشته باشد.
در این صورت به محض طرح صورت مسأله، این متولی نیز وارد پرسه خواهد شد و اینجاست که کار بغرنج تر از قبل خواهد بود. اثبات اتهام در این مرحله همانقدر دشوار و تلخ می شود که انکار آن. چون در هر صورت، یک نفر باید مورد تعقیب قرار گیرد؛ این تعقیب هم از سوی آن متولی ویژه اتفاق خواهد افتاد و هم از سوی همفکران و همراهان که زیر سایه یک اندیشه گرد هم آمده اند و این در همه حال فاجعه است.
یک دهه اخیر این جمله را بارها و بارها شنیده ایم که شایع می شود «فلانی با سرویس های امنیتی همکاری می کند!». این جمله را نگارنده این سطور، از زبان بسیاری از روشنفکران و در حق بسیاری از روشنفکران دیگر و گاه به صورت متقابل بارها شنیده است و هر بار که شنیده بلافاصله ای به طرح و بررسی سلسله ای از سؤالات در ذهن خود پرداخته است: آیا این حرف درست است؟ در این صورت چه موضعی باید علیه فرد موردنظر اتخاذ کرد؟ آیا اصولاً در نظام اجتماعی و حکومتی ما می توان با سازمان های اطلاعاتی و امنیتی همکاری نکرد یا آن را قبیح دانست؟! آیا کسی می توان مدعی باشد که هرگز حاضر به همکاری با این سرویس ها نیست؟!
یافتن پاسخ برای برخی از این سؤالات آسان و برای برخی دیگر دشوارتر است اما آنچه در ارتباط با این سؤالات و آن مدعای اولیه اهمیت می یابد آن است که اصولاً: تا چه حدودی و با چه رویکردی می توان در برابر صحت و سقم این نوع ادعاها عکس العمل نشان داد؟! و از این مهمتر اینکه آیا می دانیم برآیند تمام واکنش های مربوط به این موضوع چه خواهد بود یا چه می تواند باشد؟!
صرف نظر از اینکه به تمام سؤالات مطرح شده چه پاسخی می توان داد به اعتقاد صاحب این قلم، به دلایل متعدد و متقن، دامن زدن به چنین شایعات و شبهاتی، هیچگونه نتیجه مثبت به بار نخواهد آورد.
به گمان من (که همینجا این گمان را به دیگر دوستان خود نیز پیشنهاد می کنم) طرح چنین مسائلی، با لذات مؤید هیچ نوع ارزش مثبت یا منفی فرهنگی و اجتماعی نخواهد بود و صواب آن است که بدون درنظر گرفتن زشتی یا زیبایی کار، چنین مدعاهایی نادیده و نشنیده انگاشته شود. برای این پیشنهاد خود نیز دو دلیل مهم و اساسی دارم: اول آنکه؛ انگیزه طرح چنین مسایلی، همچنانکه در مقصد این مقاله آمد ریشه در صنف های فرهنگی جامعه ما دارد و لذا چون بر مبنای خیری طرح نشده است همان بهتر که از آن اعتبار خیر نشود و در نطفه ناکام بماند. دوم هم اینکه: مگر در جامعه ی گرد غربت گرفته و درد مهجوری و محرومیت کشیده و از شاخص های توسعه دوری مثل خراسان شمالی چه تعداد روشنفکر(اعم از واقعی یا غیرواقعی) وجود دارد و این تعداد، چند تا کار به درد بخور ارایه کرده اند که حالا بشود با فراغ بال، آنها را به غربال تهمت و توطئه بست و در دسته های خوب و بد از هم جدایشان کرد و پیش از آنکه بتوان به معنی«همکاری با اطلاعات» به طور دقیق راه برد، یکدیگر را به اتهام این همکاری از میدان و معرکه به در برد؟! به گمان من، اصلاً وقت این حرف ها نیست و اگر راست بخواهید، به اعتقاد من، روشنفکر بد و آدم خائن به مملکت و به آرمان های روشنفکری آن است که به چنین شائبه هایی دامن بزند و جمع پریشان روشنفکران لاغر و رو به موت جامعه خراسان شمالی را از آنچه هست پریشان تر کند! «ما برای مردن هم وقت نداریم»(1) چه رسد به اینکه بخواهیم آرزوی مرگ هم را بکنیم یا از سر تعصبات جاهلانه و ندانم کاری های کودکانه کاری کنیم که نتیجه اش به حاشیه راندن دوستان و دلسوزان و همراهان باشد. حق آن است که در فرصت ها ی فرارو دست در دست هم، دلسوزانه و برادرانه و مثبت نگرانه، با ظرفیت سازی و نقدپذیری و سعه صدر، در عرصه اندیشه و اجتماع و فرهنگ این سرزمین گام برداریم و در این مسیر با هر اقدامی که منجر به آشفتگی و پریشانحالی جمع ما گردد مخالفت ورزیم و مثل همیشه تاریخ، برای حفظ و تعالی مواریث فرهنگی و تاریخی و جغرافیایی خود که زبان و فولکور و ادبیات و ملیت و انسانیت و هویت ما را می سازد، جانانه تلاش کنیم و پاسدار تمام زیبایی ها باشیم که خالق مهربان نثارمان کرده است و ما به حراست از این «سهم قشنگ بشری» متعهدیم. انشاء ا...
پانوشت:
1- این تعبیر وامی است از شاعر معاصر عرب«محمود درویش» که آن را خطاب به عبدالوهاب البیاتی سروده است.