نماينده اي كه نيست اما هست!
فقط براي آنها كه نمي دانند مي گويم :من هم در انتخابات دوره اخيرمجلس شوراي اسلامي ثبت نام كرده بودم والبته مثل خيلي ها من هم ردصلاحيت شدم!ازآن وقت تا حالا دوستانم مدام ازمن سوال مي كنند كه چطورشد به فكرثبت نام درمجلس افتادي واصولا مي خواستي بروي مجلس كه چه بكني؟!
پاسخ دادن به اين سوال نه آسان است ونه درهمه حال پذيرفتني وقانع كننده.براي همين من هم اغلب از جواب دادن به آن طفره رفته ام.اما امروز به بهانه پاسخ گفتن به اين پرسش و به جاي همه توضيحاتي كه ميشودداد(ومعلوم هم نيست همه قبولش كنند)والبته درراستاي انتخاب شكل وشيوه اي براي بيان حرفها كه مدتها درجستجويش بوده ام تصميم گرفته ام فصل تازه اي دراين وبلاگ آغازكنم.به اين ترتيب كه:
از شما مي خواهم باكمال بزرگواري واغماض فكركنيد كه من ردصلاحيت نشده ام واتفاقا با راي شما به مجلس هم رفته ام.حالا تصميم دارم هرازگاهي گزارش كارها وحرفهايم را در مجلس ازطريق همين وبلاگ تقديم حضورتان كنم! ازهمه كساني كه مي توانند من را وكيل خود درمجلس بپندارند دعوت مي كنم اين گزارشها رادنبال كنند.حال براي اينكه مقدمه طولاني ترازاين نشود به اختصاربخشي ازاولين نطق پيش ازدستورخوددرمجلس راجهت اطلاع شما موكلين بزرگوار نقل مي كنم.البته اين راهم بگويم براي كسي
كه سالهاي سال تمام دردهاوحرفهايش را درسينه تلمبار كرده باشدوبراي به دست آوردن فرصتي كه اين همه حرف را درگوشي شنوا بريزد لحظه هاراشمرده باشد خيلي سخت است يكي ازآن همه رابراي اولين نطق پيش ازدستورش انتخاب كند.به هرروي من تصميم گرفتم براي اولين نطق به يك موضوع كلي واساسي اشاره كنم واميدوارم هم آنها كه شنيدند پذرفته باشند وهم شماكه مي خوانيد بپسنديد.
مگر خواندن تاريخ چه عيبي دارد؟
اين عنوان اولين سخنراني كوتاه من درمجلس بود.دراين نطق كوتاه خطاب به نمايندگان حاضردرمجلس و بويژه مسوولين عزيزومديران ارشد كشور گفتم:من از شما عاجزانه استدعادارم همين امشب كه به خانه مي رويداز كتاب فروشي سرراهتان يك جلد كتاب تاريخ ايران بخريد واگر خيلي گرفتارامورمهم مملكتي ومصلحتي هستيد ووقت خواندن همه كتاب را نداريد دست كم آن بخش از كتاب را كه مربوط به تاريخ صدساله معاصراين سرزمين است ورق بزنيد وبخوانيد تا ببينيد وبدانيد وبه ياد بياوريدكه:
دراين سرزمين هرگاه حاكمان ومتصديان ملك وملت به تدريج دراوهام و تخيلات مجنونانه ومجذوبانه خويش فرو رفته اند وخواب سروري وبرتري ديده اند به مرورايام به جاي اينكه درميان مردمان بمانند وبانگ فقرومسكنت وبيچارگي آنان رابشنوند به برج هاي عاج تقدس و تسلط خويش پناه برده اند وبه جاي شنيدن صداي دردآلود منتقدان دلسوخته به تاييدهاي مزورانه مشاوران بي مايه ومال اندوزدل بسته اند و رفته رفته كاررابدانجا كشانده اند كه هيچ كس را كور سوي اميدي دردل نمانده است ودرروزگار رونق كار بي مايگان و چاپلوسان تنها متاع بازار تزويربوده است و ريا و تملق وتاييدهاي بي تعهدو بي دليل!!
ودر چنين اوضاع واحوالي ناگهان ديگ صبر وتحمل اين ملت همواره نجيب(وگاهي عجيب!)به يكباره چنان سررفته است كه توفان سهمگين آتش به راه افتاده ومثل همه توفانها –مع الاسف-خوب وبد وخشك وتررا يك جا سوزانده و خاكستر كرده است!!
من نمي دانم آيا خواندن تاريخ اينقدر دشواراست؟اصلا تاريخ هم نخوانيد آيا به يادآوردن بيست و نه سال قبل كار سخت و ناممكني است؟!آيا دردسترس مسوولين كتاب تاريخ نيست؟آيا كتاب تاريخي كه به زبان فارسي ساده وروان همه فهم نوشته شده باشد وجود ندارد؟آيا ممكن است دراين كشور كساني ديپلم و ليسانس ودكتري گرفته باشند اما تاريخ نخوانده باشند؟!...نمي دانم!
اين روزها گاه فكر مي كنم نكند ديرشدن خيلي دور نباشد:حال بسياري ازمردم خوب نيست.باوركنيد!
+
نوشته شده در سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت 18:16 توسط علیرضا سپاهی لائین
|
فهميدن يانفهميدن؟!
مدتي است كه مي پندارم اگرقراراست وبلاگ داشته باشم لاجرم بايد فعالتر ازاين باشد.امايكي دوتا مشكل اساسي برسر راه دارم. نخست آنكه به گمان من بسياري ازحرفها-ولودرهيات شعر ناب باشدودل چسب ترازآفتاب-امروزه روز ارزش گفتن و شنيدن ندارندوباتوجه به شرايط امروز ايران وجهان نوشتن وگفتن و وبلاگ داشتن مي بايد با مسؤليت پذيري بيشتري توام باشد واصولا مي پندارم كه انسان ايراني امروزه در وضعيتي نيست كه بتواند وبخواهد برمدار ضرورت و فوريت نگردد وآنچه رانادرست مي انگارد -ودست بر قضا آن را درجريان مي يابد-در اولويت گفتن و نوشتن نگذارد.واينگونه است كه در هياهويي چنين برگزيدن حقيقت هاوضرورت ها تاحدي دشوار مي شود بويژه آنكه دراين مرحله مشكل دوم-كه اساسي ترنيز هست -رخ مي نمايد.
مشكل دوم آن است كه ديرگاهي است در سرزمين ما واژگاني همچون "دوست"-"دشمن"-"مردم"-"مصلحت"و"حقيقت"به دست برخي از"آنان" كه خود را مدار ومحور ومصدر تعاريف درست مي دانند تعريف ديگرگونه يافته اند وهرگاه كسي سخني درباب حقيقت و مصلحت بگويد بجاي آنكه در درستي وراستي سخن يا نيت پاك گوينده آن بنگرند بيشتر به نسبتي مي نگرند كه ميان سخن و"آنان" برقرار مي شود وچنانچه سخن در شايستگي" آنان" ترديد افكند يا حاوي تاييد و تمجيدي نسبت به ايشان نباشد سخن هرچه باشد و گوينده هركه به گمان آنان ازحيز انتفاع ساقط است وجز نشان دشمني صاحب سخن باايشان نمي تواند باشد!!!و طبيعي است در محيطي چنين مشحون از سوءتفاهم سخن گفتن آسان نيست وهر انديشمند مصلحت انديشي-بويژه اگر كه غم نانش نيز باشد-ترجيح مي دهد به قول حافظ"هزار گونه سخن در دهان ولب خاموش "بماند و بگذرد.
دراين چند روزه كه موضوع فعالتر كردن اين نشريه مجازي ذهنم را بيشتر از گذشته به خود مشغول داشته بود و مخصوصا دغدغه اين سوءتفاهم ها بيش از پيش به ترديدم وامي داشت گاه با برخي ازدوستان دراين باره راي مي زدم وبيشتر برآن بودم كه براي جمع بستن بين اراده وانديشه خودم با سليقه "آنان"راهي پيدا كنم.دراين اثنا يكي از دوستان چيزي گفت كه اگر چه آب گرم به ديده من آورد اما شايد نقلش براي شما خالي از لطف نباشد!گفت:"اگر مي خواهي دربرابر ناراستي هاوكاستي ها كه مي بيني سكوت نگزيني و درعين حال هم از آسيب سوءتفاهم "آنان"درامان ماني بهترين شيوه آن است كه حرفهايت را چنان در پرده بنويسي وبه رمز و تمثيل بپوشاني كه "آنان"ازآن هيچ نفهمند!!"
اكنون كه به اين گفته مي انديشم با خود مي گويم هرچند اين شيوه اكنون سالهاي سال است درميان هنرمندان و شاعران و نويسنگان سرزمين ما مرسوم ومعمول است اما :آيامي توان حقيقت را ديد وآنرانفهميد؟و آيا مي توان حقيقت را فهميد و آنرا باز نگفت؟و آيا مي توان آنچه را فهميدني است چنان گفت كه "آنان"ازآن هيچ نفهمند؟و اگر مي توان چنين كرداصولا فهميدن راچه تفاوت با نفهميدن و گفتن را چه فرقي با نگفتتن؟!شكسپير گفته بود "بودن یا نبودن"ومن اكنون مي انديشم "فهميدن و گفتن يا فهميدن و نگفتن و نفهماندن؟" وصدالبته اين نيز در اصل خود به همان دغدغه بزرگ شكسپير بر مي گردد كه بالاخره بودن یا نبودن؟مساله هنوزهم اين است! آري...........
سلام اي همه دوستان ساده من
كه شعرهاي مرا مثل نان خريداريد
ازاين سپاهي شاعر چه انتظاري هست
اگر نخواسته باشيد گام برداريد!
+
نوشته شده در شنبه یکم تیر 1387ساعت 13:41 توسط علیرضا سپاهی لائین
|