بسي رنج بردم دراين سال سي !!
شاعر! بگو شعري براي لقمه ي ناني
حالا كه ناني مي دهد تكليف انساني!
مي پرسم از پيران پاك روزگار آيا
اين روز را دارد به خاطر هيچ دوراني؟
نان قيمت جان است و خون اما چه بايد خورد
درسفره ي ما نيست جز نان چيز ارزاني!
سي سال رنج ما و فردوسي به جا مانده است
در دست هاي خالي خلق خراساني
باما خيال رقص و ميدان داشت مولانا
افسوس مارانيست جز زلف پريشاني!
ته مانده ي جان من است اين شعر را بشنو
شايد نماند بيش از اين در پيكرم جاني
**
درياد دارم انتهاي آخرين پاييز
آغازشد از نيمه ي سرد زمستاني
آنجا بهاري مي شكفت از خون ومي گفتيم
ديگر بهاري جاودان داريم و باراني
يك روز اما ناگهان برخاستيم از خواب
نه لاله اي ديديم و نه فصل بهاراني
تا چشم ها مي ديد سرما بود و آنسوتر
جان دادن جنگل در آغوش بياباني
بابغض و حيرت يك نفر از ديگران پرسيد
در باغمان بيدار بود آيا نگهباني؟
پاسخ نمي داديم زيرا خوب مي ديديم
ماخود سپرديم آن درختان را به طوفاني!
طوفان كه ما با جنگل او را دوست مي ديديم
آن بيشه را بركنده بود از ريشه در آني
دلمرده و اندوهگين بوديم و مي گفتيم
ايكاش با طوفان نمي بستيم پيماني
اما حقيقت جاي ديگر بود و می دانیم
طوفان نمي فهمد به جز صحراي ويراني !
آنگاه باقي ماند بر ديوار نوميدي
تصويري از حسرت نصيبان پشيماني...
**
آن روزها رفتند و حالا شعر مي خواند
شاعر شبيه لاله ي سردر گريباني
درجامه ي ايمان ولي در آرزوي نان
خم مي شود هر روز پيش نا مسلماني
آنگاه شعري ناگزير از دفتر تحقير
مي خواند و مي گويد از "فصل درخشاني"!
فصل درخشاني كه مانندش نخواهد بود
درهيچ عهد تلخ و تار روزگاراني
باور نخواهد كرد اما حرف هايش را
حتي رئيسي ساده و مسوول ناداني!
در سينه دارد كوله بار كينه و ترديد
دردفترش اما چه تحسين فراواني !
**
اين روزگار شاعران سرزمين ماست
ناچار مي خندند با اندوه پنهاني
آزادي و آزادگي را دوست مي دارند
اما از اينان نيست گفتن كار آساني
وقتي غم نان داري و خالي است دستانت
جز نان نمي خواهي سرود از هيچ دستاني
تا اين جهان باقي است باري تا دهان باقي است
اين قصه ي انسان و نان را نيست پاياني
شمشير نان تا دركف نامردمان باقي است
هر روز خواهد ريخت خوني بر سر خواني !
**
اي كاش روزي مي رسيد از راه و مي ديد م
ديگر ندارم در دهانم هيچ دنداني
آن روز بي دندان و بي نان سرخوش و آزاد
خواهم سرود از لذت پايان زنداني
آنگاه در جغرافياي بي كران شعر
با واژه هاي تازه خواهم ساخت ايراني !
احمد شاملو: برف نو برف نو سلام سلام
بنشين خوش نشسته اي بربام
شادي آوردي اي اميد سپيد
همه آلودگي است اين ايام !
ببار برف زمستان !
ببار برف زمستان به روي صخره و سنگ
ببار يك سره تا صبح بي دريغ و درنگ
ببار بر سر آن كوه هاي دورادور
ببار در دل اين كوچه هاي تنگاتنگ
ببار تا مگر اين خلق خفته بر خيزند
كه تا به كار بيفتد دوباره بيل و كلنگ !
ببار تا كه سپيد تو با سياهي شب
به چشم ما بنمايد دوباره روح پلنگ
پلنگ وار برآييم روي شانه ي كوه
و عاشقانه بگيريم ماه را درچنگ
**
مگر به دست تو عاشق شويم برف عزيز
وگرنه بودنمان را گرفته اند به جنگ
در اين لباس عروسي بيا كه پاك كنيم
دل سياه زمين را كه از ستم زده زنگ
تمام سادگي ات را از آسمان بفرست
كه با تو عكس بگيرد دوباره شهر قشنگ
ببين كه از سر تزوير و ترس افتاده است
ميان سادگي و ما هزارها فرسنگ
بيا كه با تو برقصيم بي تعارف وحرف
و روسياه بمانند مردمان دورنگ !
شايسته اش بودي...
براي نارياي عزيزم
اين است مزد سادگي هاي دل خامت
اين است آن تاوان خواب نا به هنگامت !
شايسته اش بودي اگر كابوس شد خوابت
يا شد شراب باستاني زهر در جامت
پايان تلخ قصه را آيا نمي ديدي
درعمق تصوير هراس انگيز ايامت ؟!
**
هان رستم دستان! بپرس از رخش روياها:
"آنجا چرا در خوان آخر سست شد گامت" ؟
مي گويدت:"جز چاه پاياني نمي شد ديد
با مهرورزي هاي كور بي سر انجامت
آنكس كه اورا چون برادر يا پدر ديدي
يك عمر دشمن بود وكرد از خنده اي خامت!"
**
آمد بپوشد خلعت نو بر تنت تاريخ
ناگاه ديدي فين كاشان است حمامت
تهمينه جان! تلخ است اما راست مي گويم
باخنجر خود كشته شد سهراب ناكامت !!
من با تمام نا مرادي ها هنوز اينجا
هر روز عاشق مي شوم با بردن نامت
**
فردا دراين آهنگ با آهنگران برخيز
شايد درفش كاويان رقصيد بر بامت !
پلنگ !
به: خواهرم مريم و برادران شهيدش
هنوز كشته مي شوي ميان بازوان سنگ
چنان كه دردمي كشد به روي قله ها پلنگ
غريب وار تير مي خوري و خسته مي نهي
كنارآخرين غروب سر به شانه ي تفنگ !
زمين گرفت سهم خويش را از آسمان و صلح
و نيست سهم " كودكان آفتاب "غير جنگ !
**
نشسته ايم پاي سرنوشت اين زمانه اي
كه لحظه اي به احتراممان نمي كند درنگ
ببين كه مي مكند خون دجله و فرات را
قراولان چشمه ها و مردمان چشم تنگ
كدام قصه مي توان شنيد تلخ تر از اين
كه آب زندگي به كام ما رسيد و شد شرنگ !
چگونه مي شود كه از صداي خويش شرم كرد
چگونه مي توان سكوت كرد و شهره شد به ننگ ؟!
**
بلند مي شويم و مثل گرد باد مي رويم
رسيد كاروان اين قبيله با صداي زنگ
پلنگ پر غرور" زاگرس" عروس ماه را
فراز قله هاي مرگ هم مي آورد به چنگ
**
اگرچه زخم خورده اي و پلك بسته اي ولي
نگاه كن به انتهاي اين حماسه ي قشنگ
گرفته سرخ و زرد و سبز دست هاي كوه را
و چرخ مي زند به روي قله پرچمي سه رنگ!
امروز روز اول ديماه است !!
گرچه مطابق مندرجات شناسنامه اول آبانماه سال پنجاه خورشيدي به عنوان زادروز من قيد شده اما مطلعين و بانيان شر- پدر و مادرم – معتقد ومعترف و مصرحند كه من شب چلگي سال چهل و نه ام.از اين تصحيح و تصريح كه بگذرم يك اعتراف ساده و نسبتاضروري هم بكنم كه :دست كم ده – پانزده سالي مي شود با رسيدن اول ديماه ناخودآگاه زمزمه مي كنم"امروز روز اول ديماه است".....و اميدوارم اين سرآغاز به سرودن شعري بيانجامد كه با اين مطلع شروع و به گفتن غزلي قابل قبول منجر مي شود.اما بعد چي؟..هيچي!!....
درست در شرايطي كه فكر مي كردم ديگر نبايد الاف اين مصرع عاريتي عقيم بشوم بارسيدن شب چله ي 87 ناخودآگاه دوباره همان واژگان تكراري و آشنا لبهايم را به زمزمه و وسوسه واداشتند.براي گريختن از شر اين تلاش تكراري نافرجام به رختخواب پناه بردم ولي اين بار انگار ول كن نبود.در همان اثناي بيداري و خواب چيزهايي به ذهن و زبانم رسيد كه حوصله يادداشت كردنش را نداشتم.نمي دانم كي و چطور خوابم برد اما همينكه صبح زود بيدارشدم دوباره مثل پروانه ي لجوجي آن مصرع موصوف با ملحقات شب قبل به زبانم هجوم آوردند و اين بار بفهمي – نفهمي مجبورم كردند قلم كاغذ بر دارم و بنويسم!
آنچه مي خوانيد – واميدوارم بدتان نيايد – تقريبا حاصل يك ساعت است پس از 15 سال ! في الواقع مي توانم ادعا كرد كه اين تنها شعر تاريخ است كه سرودنش 15سال و يك ساعت طول كشيده است!
امروز روز اول ديماه است
روزي كه سرد و ساده و كوتاه است
امروز زادروز من است اما
از سي و هشت سالگي ام آه است
آه از كتاب عمر كه مي بينم
تقويم مرگ هاي هراز گاه است !
**
اينجا زمين تشنه پراز رود است
اينجا هواي تيره پر از ماه است
چشمي كه پاي پنجره مي گريد
از حال ما هر آينه آگاه است
پشت پيادگان هنوز اينجا
خم زير زين مرحمت شاه است !
**
در مصر عشق قحطي زيبايي است
تقدير يوسفان جهان چاه است
گندم به باد رفت و به ما گفتند
امروز نان آدميان كاه است
"فتحي قريب " بود و به غربت رفت
باما خيال" نصرمن الله" است !
**
اينجا هرآنكه بست دهانش را
گوياترين سخنور درگاه است
اما هر آنكه از غم انسان گفت
بي شك فريب خورده و گمراه است
جزشعر و باد دركف شاعر نيست
ماراكجاست آنكه هوا خواه است ؟!