برادر زاده ي خورشيد!
به : اسماعيل حسين پور*
آفتاب افتاده بر آيينه هاي روبرويت
تا زلال گريه ي ما را بتاباند به سويت
خسته و خاموش گل ها را تماشا كن كه ديدم
پر كشيد آن بلبل غمگين پنهان در گلويت !
چشم هايت را ولي هرگز مبند اي صبح صادق
در شب ما جلوه ي مهتاب دارد كورسويت
مردي از جغرافياي آسمان مي بينم آخر
مي روم هر گوشه از تاريخ را در جست و جويت !
سرزمينت را هنوز اي كرد شاعر مرزباني
در لباس خوني سردار" إوه ز خان" و"جه جو"يت(1)
گر نی "رستم"(۲)بگوید از تو با "سهراب بخشي"(۳)
می كند جان دوتارش را فداي تار مويت !
اي" گليل "(۴)باد و باران! " شایجان"(۵)چشمه ساران!
ايل را امسال هم سيراب كن با آبرويت
كاش گلبرگ بهارت را نمي ديديم در باد
تا نمي كرديم در خواب زمستان آرزويت !
اي برادر زاده ي خورشيد ! خواهي ديد يك شب
مي درخشد بر لبان كوه لبخند عمويت !
رقص بودن را بچرخ اي زورق فردا و مگذار
آخرين گرداب اين طوفان برد در خود فرويت
شك ندارم من كه صبحي ناگهان از سمت ساحل
مي برد ازهوش جنگل را طنين رنگ و بويت
مهربان! شعري بخوان .حرفي بزن با من وگرنه
تا قيامت تشنه مي مانم براي گفت و گويت !!
*اسماعيل عزيز شاعر توانا ونويسنده ي داناي كرددر خراسان اخيرأ مدتي است كه به واقع دست به گريبان
ناخوشي نابه هنگام تارهاي صوتي خويش است.اميد كه تنش به ناز طبيبان نيازمند مباد.
1-إوه ز خان و جه جو از سرداران غيور و مرزبانان شهيد كرددرخراسان اند.
2-رستم مهرگان معروف به حنجره طلایی نی نوازکردشیروانی
۳ - سهراب بخشي از دوتارنوازان خوش آوازوبلندآوازه ي كرددر شمال خراسان.
۵و4-بلند ترين قله هاي خراسان شمالي و مراتع عمده ي عشاير كرد .شایجان تلفظ کردی شاهجهان است.
فيلم نامه
گزارش يك سي وهفت سالگي !
سال پنجاه و هفت بهمن ماه : كودكي خردسال مي بيني
روستا زاده اي كه جز لبخند بر لبانش محال مي بيني
اين منم كودكي كه پايان داد اين شب چله هفت سالش را
پسرک راكه گرم روياهاست سرخوش و بي خيال مي بيني
خرده هوشي كه دارد اين كودك موجب كنجكاوي و شور است
هم از اين رو براي فهم زمان برزبانش سوال مي بيني
گرچه در دور دست كوهستان خبري نيست از جهان اورا
با هياهوي انقلاب اما در دلش شور و حال مي بيني
**
سال شصت است و جنگ در جريان تازه ده ساله مي شود كودك
باهمه كودكي خيالش را با جهان در جدال مي بيني
آنچنان انقلاب ايران را آرمان نجات انسان را
دارد ايمان كه در دلش آن را باوري در كمال مي بيني
درهمين سالهاي شادي و غم مي رسد سال شصت و هشت ازراه
همه جا در فراق "پير مراد " ماتم است و ملال مي بيني
كودك ما كه نوجوان شده است مثل گنجشك مانده در باران
خيس اشك است و بالهايش را خسته از بال بال مي بيني
سال ديگر جوان دانشجو اهل شک است و جست و جوست ولی
همچنان در مسير سرخ جهاد باورش را زلال مي بيني
**
سال هفتاد عشق مي بارد و جوان بيست سال سن دارد
شاعر ساده اي كه در دستش لقمه ناني حلال مي بيني
كار و تحصيل و زندگي باهم دوستي با كتاب و اهل قلم
در دل مرد بين عشق و خرد حالت اعتدال مي بيني
سالها مي روند و مي آيند سالهاي شگفت روياها
بي يقين مانده دفتري كه درآن برگي از احتمال مي بيني
**
سال هشتاد مي رسد از راه مرد سي ساله مي شود حالا
باز هم مثل كودكي اما بر لبانش سوال مي بيني
از خودش صادقانه مي پرسد كه چرا دوستان همدردت
همه را فارغ از غم ايمان در هياهوي مال مي بيني؟
نیز مي پرسد از خودش كه چرا حرف تقسيم عشق با فقرا
همه يكباره رفته از خاطر همه حرف از ريال مي بيني ؟
سفره اي از سوال دارد و بس پاسخ اما نشان ندارد كس
آن دهانهاي باز را حالا همه خاموش و لال مي بيني !
از حقيقت خبر نمي شنود از صداقت اثر نمي بيند
در تكاپوي تازه اش حالا مرد را بي مجال مي بيني
روح وفكرش مشوش است ببين شب و روزش در آتش است ببین
سينه اش را نگاه كن كه در آن يك بغل اشتعال مي بيني
**
سال هشتادو هفت و سن سي و هفت. شرح اين سالها كه آمد و رفت
قصه ي تلخ نسل سوخته ايست كه از آن يك مثال مي بيني
جست و جوها ادامه خواهد داشت باز هم فيلمنامه خواهد داشت
پشت فردا كسي چه مي داند مرد را درچه حال مي بيني !
دستاو يز !
كشورم را دوست دارم . مردمش را نيز هم
در دلم شيراز جا دارد . ري و تبريز هم
كردم اما پارسي را پاس مي دارم به شعر
شهريارم گاه با تركان شور انگيز هم
با شمال دخترانش سبز مي پوشم بهار
جنگلش را مي كنم پيراهن پاييز هم
با جنوب مردمش قد مي كشم تا سيستان
تا عرقريزان گند مزار حاصلخيز هم
با نسيم خاطراتش مي وزم تا دور دست
عشق مي ورزم به آن زيبا جنون آميز هم
در ميان دلبرانش مي شوم شيرين . ولي
در ميان خسروانش بوده ام پرويز هم !
در ركاب نادرش جنگيده ام سر مست فتح
خورده ام زخم گران از لشكر چنگيز هم
جان اگر خون است من د ر پاي ميهن ريختم
نيست از مرگ ام براي زندگي پرهيز هم
**
مي گشايم با ل دوشادوش ماهش در خيا ل
گرچه سهمي دارم از اين آسمان ناچيز هم !
كوچكيم اما بزرگانيم در تاريخ مهر
كاش مي ديدند ما را دوستان ريز هم
كاش مثل كار و زحمت كاش مثل داغ و درد
سهم مي دادند ما را از مقام و ميز هم
**
اين صداي تلخ يك كرد است مي خواند غريب
اين غزل غمنامه ي عشق است . دستاويز هم !!
باحافظ
"هزار گونه سخن در دهان و لب خاموش"
دوباره اهل نظر می برند سر در گوش!
دراین کرانه ی تزویر و زور وزردیریست
سکوت بر سر فریاد می نهد سر پوش
دوباره مردم این خاک زود باور را
به بوی یک گل بی خار می برند از هوش !
چقد رجلوه به محراب و منبر از نیرنگ
چقد ر زهد و فریب از حدیث گربه و موش؟
گناه کیست که در چشم بی سواد هنوز
به جای واژه ی" مار" عکس می شود منقوش؟
کسی بپرسد از این گوش های ساده که هان
صدای شعبده بازان کجا و بانگ سروش ؟
جهان به کام جنون است و نام عقل ولی
هنوز می گذرند "عشق و جهل "دوشادوش
چه سال ها که بر آزادگان گذشت و دری
به روي مستي محبوس وا نكرد آغوش !
به من بگو که ورود کدام رود آیا
دوباره برکه ی مارا می آورد به خروش ؟
**
ببر به حافظ قرآن خبر که باز اینجا
ریا حلال و حرام است کار باده فروش
کدام دوره ی تاریخ می شود تکرار
"که دور شاه شجاع است می دلیر بنوش"؟