تبليغاتX
اتفاقا ما...

يك سال ديگر...

 

 

يك سال  ديگر  با عبو ر  باد ها  طي شد

در مقدم  نوروز  فروردينمان  دي   شد!

 

يك سال ديگر رفت و تقويم قديمي را

بستيم و بغض خاطرات  از چشم ها قي شد!

 

در كوچه ي بن بست آن درها كه مي شد باز

قابي   براي  عكس غم هاي  پياپي   شد!

 

بي مقصد و مقصود با شلاق شوقي كور

پيوسته رخش راهوار زندگي هي شد

 

ما كودكان  لنگ بازي خورده را افسوس

سهم از دويدن در پي تاريخ لي لي شد

 

تنها طنين طبلمان با شعر فردوسي

تنها شروع شعرمان با" بشنو از ني" شد

 

مثل تمام سال ها آغازمان گل بود

اما همان دم پاي دستاوردها پي شد!

 

يك سال ديگر ناگزير از حسرت و اندوه

نفت چراغ شادماني هاي ما  مي  شد

 

مارا چه پيش آمد كه بعد از انتظاري زار

هرگز نفهميديم روز عيدمان كي شد؟

 

**

حالا به پايان مي رسد امسال و شعرم نيز

تلخ است.آري  شعر هم آيينه ي وي شد!!

------------------------------------------------------------------

 

يك نفس نخوان

 

 

هان   بلبل   شكسته دل   تازه رس   نخوان

با  اين لبان غنچه   سرو د از  هوس  نخوان

 

با گل -  عروس نورس   و نازك دل  بهار

از روزگار سروري  خار  و  خس  نخوان

 

زود آمدي كه  فصل زمستان  نرفته است

گوشي براي زمزمه ات نيست. پس نخوان

 

از عاشقان   تشنه ي  شعر   شبانه  ات

يك عمر مي شود كه نمانده است كس.نخوان

 

اينجا   براي   كشتن   آواز  و   آسمان

آماده است و رحم   ندارد  قفس . نخوان

 

ترسم كه دست كينه ي اين داس ها كنند

بال تورا به جاي درختان حرس.نخوان

 

در محضر عدالت كوري كه ديده ايم

با مرغ عشق فرق ندارد مگس. نخوان!

 

"عيد است و آخر گل و ياران در انتظار"

در انتظار نيست تورا هيچ كس. نخوان

 

گفتم نخوان و خون دلم از لبم چكيد

معناي اين اشاره همين است و بس : نخوان!

 

**

مي دانم اين سكوت غم انگيز ساده نيست

انگار خفته است جهان . يك نفس نخوان!!

+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم اسفند 1387ساعت 16:0 توسط علیرضا سپاهی لائین |

كلاغ هاي فقير!

 

نشسته اند در اين   سال هاي ته مانده

دوتا  كلاغ    كنار    غذاي   ته  مانده

 

غذا كه نيست فقط روي برف ريخته اند

كمي تفاله ي كمرنگ چاي ته مانده !

 

كلاغ هاي  كهنسال   از تمام    زمين

رسيده اند به اينجا     به جاي ته مانده

 

كلاغ هاي غريبي كه سهمشان هيچ است

و نيست زحمتشان جز براي ته مانده

 

و حال اين دوكلاغ اين دو  نا اميد  فقير

رسيده اند به نان   اين طلاي ته مانده!

 

عبور سرد زمستان و برف بهمن ماه

رسانده نير و ي شان را به ناي ته مانده

 

دوباره نوك زدن و لاي برف ها گشتن

به زور پنجه ي خونين  پاي ته مانده

 

چه داستان شگفتي !طبيعي است ولي

مگر شنيدن اين   ماجراي ته مانده :

 

كلاغ هاي غريب. اين تفاله .اين تحقير

وتنگناي  نفس    در هواي   ته مانده

 

خيال خانه و يك بار   دست پر رفتن

بدون  سرخ شدن از   حياي ته مانده

 

چه لذتي است براي كلاغ هاي فقير

ولي ...اگر بگذارد   بلاي  ته مانده :

 

كلاغ ها نگرانند  اين كه    آيا مرگ

كشيده دست از آن بچه هاي ته مانده؟!

 

**

 

"چرا فقير شديم ؟!" اين سوال تلخي بود

كه گفته شد به خدا  با صداي ته مانده

 

ولي شنيده نشد   هيچوقت حرف كلاغ

و هيچ   مرحمتي    از خداي  ته مانده

 

دوتا پرنده پريدند  و گم شدند  .   ولي

نشسته بر لب ما آن "چرا" ي ته مانده !!

+ نوشته شده در شنبه هفدهم اسفند 1387ساعت 8:56 توسط علیرضا سپاهی لائین |

آخرين اخبار

 

بر باد رفت غنچه ي پرپر خبر خبر

توقيف شد    صداي كبوتر  خبر خبر

 

بادي وزيد از دم پاييز و ناگهان

آتش گرفت باغ مشجر خبر خبر

 

بردار شد برادر بيدار و خم نشد

اما شكست پشت برادر! خبر خبر

 

آن دود آه از نفس ما بلند شد

وقتي كه سوخت سينه سراسر خبر خبر

 

گل هاي داغ از دل آزادگان شكفت

در فصل باغ هاي مصور خبر خبر

 

**

شد كارمند آدم چاقي به نوكري

شد بركنار آدم لاغر خبر خبر

 

كرد اعتراض آدم لاغر به مزد كم

كرد اختلاس حضرت نوكر خبر خبر

 

آغاز شد مسابقه ي تيم هاي ظلم

احراز شد صداقت داور خبر خبر

 

داور ولي به راي تماشاگران فيلم

شد مستحق شير سماور* خبر خبر

 

**

سنگ بناي كاخ ستم را نهاده اند

بر دوش كلبه هاي محقر خبر خبر

 

در شهر ما به بركت انفاس مومنان

شد وزن عشق و كينه برابر خبر خبر!

 

**

اين آخرين گزارش اخبار زنده است

مردي كه بود مرد در آخر خبر خبر !

 

 ----------------------------------------------------------------------------------

*  شير سماور لابد جايزه ايست مثل شير طلايي و پلنگ نقره اي و ازاين قبيل...!

+ نوشته شده در شنبه دهم اسفند 1387ساعت 14:1 توسط علیرضا سپاهی لائین |

دوم اسفند!

 

امروز   روز  دوم اسفند   است

روز شروع شادي و لبخند است

 

روز تولد است   "سويدا"(1)  را

اين دختري كه دلبر ودلبند است

 

درچشم هاي   يك   پدر و  مادر

زيبا   همين   تولد فرزند   است

 

فرقي   نمي كند  پسر  و     دختر

با  آرزو    اميد    همانند    است

 

اما   براي ما   كه تورا   داريم

اي دختر قشنگ!پسر چند است؟!

 

شيرين شاعرانه ي   شور انگيز

لبخند هاي  بانمكت   قند است ! 

 

** 

امروز   حا ل جشن(2) ندارم  .   من

دستم   به   درد ها ي دلم   بند  است

 

یک درد     داغ  دختر همسايه   است

آن دختري  كه  زندگي اش گند است

 

آن دختري كه  مادر او    را    کشت

بی پولی  پدر    که   هنرمند  است !

 

آن دختري   كه    خواهر    بيمارش

عمري   نيازمند به       پيوند  است

 

آن دختري   كه      از    سر  نا چاری

با نان خشك و اشكنه(3) خرسنداست

 

آن دختري كه مدرسه اش   هر سا ل

با كهنه كيف و كفش و كمر بند است

 

آن دختري كه   ديده ي   پر  اشك ا ش

تنها   فقط  به  لطف   خداوند    است!

 

آن دختري   كه...آه همين كافي است

از حال او   هر آنچه    بگويند   است! 

** 

امروز   روي  شانه ي  من    انگار

اندوه    مثل  كوه    دماوند    است !

 

با اين سياه بختي   و     اين سختي

آيا   نشاط جشن    خوشايند  است؟! 

** 

سوگند مي خورم كه شب است امروز

اين گرچه بي نياز به سوگند است

 

روز من و تو  دختر من "فردا"ست

فردا كه   روز آخر    اسفند است!

 


 

1- دوم اسفند سويداي ما يازده ساله شد.سويدا(سو وه يدا: فردا – به كردي)

2 - "حال جشن " در نسخه ي ذهني شعر"پول جشن "آمده است!

3-  اشكنه غذايي است محلي كه البته بيشتر آب است تا نان !

 

+ نوشته شده در شنبه سوم اسفند 1387ساعت 10:10 توسط علیرضا سپاهی لائین |