قصيده ي قطاريه !!!
يك سند مهم سياسي ... تاريخي ... ادبي و...بي ادبي!!!!
اشاره :
پس از هفته ها وماه ها شعر ومطلب غم انگيز و اندوهبار گذاشتن توي وبلاگ اين يكي يك پست كاملا متفاوت است : پستي دل انگيز وخيال انگيز و...خاطره انگيز !این پست را دوستانی که دسترسی به اینترنت ندارند یا ملاحظه ی مطلب مکتوبش را بیشتر می پسندند انشاءالله بزودی در روزنامه ی شهرآرا خواهند خواند.
مقدمه 1:
سال ها پيش كه ما جوان بوديم كنگره هاي شعر هم در سراسر اين مملكت گل وبلبل رونقي داشت واز همين رهگذر گروهي از دوستان شاعر ما از اركان ثابت اين كنگره ها شده بودند و همين بهانه داده بود دست طنزپردازان ودست اندازان كه شعر ها ساخته و طنز ها پرداخته بودند در مذمت اين عادت قبيحه!
والبته مانيزبه دليل همان جواني كه گفتيم هر از گاه دعوت اهل كنگره را اجابت مي كرديم واگرانكارمان به نتيجه مي نشست ودعوت به اصرار وتكرار مي كشيد آنوقت دست اهل وعيال را هم مي گرفتيم ويك مسافرت مفت ومسلم مي افتاديم روي دست جماعت كنگره ساز ودعوت باز!!!
در همان سال ها كه گفتيم- وگفتيم چه سال هاي پركنگره ي بدي بود!- يك عادت رايج هم وجود داشت كه به نوبه ي خود سنتي شده بود محكم – كه همچون اغلب سنت هاي محكم اسباب مزاح ومضحكه ي جماعت شاعر بود – وآن اينكه : چون پا به سفر مي شديم وهمسفر اهل نظر ناگاه يكي بيتي مي ساخت وزمزمه اش مي كرد وناخودآگاه وفي البداهه با همراهي وهمكاري ديگر همسفران همين مي شد سرآغاز ساختن سروده اي طنز در باب مسائل بسيار از ادب گرفته تا سياست وتاريخ تا مدح كسان وذ م ناكسان و...!!!
مقدمه 2 :
آنچه در ادامه خواهيد خواند قصيده اي ست رهاورد سفر به يكي از همين كنگره هاي شاعرانه وهمذوقي هاي دوستانه.قريب پانزده سال پيش بود وگمانم اواخرپائيزكه به دعوت كاظم علي پور – شاعرنام آشناي لرستاني – من وچند تن از شاعران خراساني ديگرپابه ركاب شديم براي رفتن به خرم آباد وشركت در كنگره ي شعر "شقايق ها".
همسفران عبارت بودند از:محمد كاظم كاظمي – آرش شفاعي – منيژه درتوميان – انسيه موسويان (همسفري كه بزودي با آرش همسر شد )– من(عليرضا سپاهي لايين )ومرضيه زيدانلو (همسرم).
اين شعر كه يكي از معروفترين قصايد مسافرتي آن سال هاست به وسيله ي اين چند نفر سروده شده است.في الواقع به محض رسيدن به راه آهن مشهد وملاحظه ي تاخيري كه در حركت قطار بود و پس از آن حركت ناباورانه ودير هنگام قطار بهانه شد تا ناخودآگاه و كنايه آميز زمزمه كنيم :خبر دهيد به ياران قطار حركت كرد..!
همين شد كه قصيده ي ماهم شروع شد و راه را با ما ادامه داد تا...رسيدن به خرم آباد وديدن ديگردوستان شاعر وخواندن شعر براي آنان وحتي به نظم كشيدن عكس العمل ايشان از شنيدن قصيده كه درواقع آخرين بيتها سروده شد!البته آن سفر با توجه به كنسل شدن پروازتهران - خرم آباد ونشستن اجباري ما شش تن در يك بنز قديمي مدل46 وحركت شبانه در جاده اي كوهستاني وبرفگير چيزي نمانده بود به يك تراژدي ابدي بدل شود ومرثيه هاي دوستان جاي اين قصيده را بگيرد- كه بارها تا آستانه ي زيارت مرگي فجيع مي رفتيم -اما ما چنين مي خواستيم وخدا هم چنان نخواست!
اما جالب است بدانيد كه اين سروده را هيچ يك ازآن چند تن دراختيار ندارند.وعجيب تراينكه تنهامن – آدمي كه شتربابارش لابلاي كتاب ها وكاغذ پاره هايش گم مي شود – آن را گوشه اي نگه داشته ام!
در باب ارزش اين سروده همين قدر بگويم كه تا كنون استاد كاظمي چندين بار خواسته با رقم هاي نجومي! آن را خريداري كند اما من حاضر به چنين معامله اي نشده ام ودليل اينكه در چنين ايامي دست به انتشارش مي زنم تنها اين است كه استاد به سفر كابل رفته اند وبيم آن مي رود پس از ديداربا طالبان يا ملاقات سربازان آمريكايي از بازآمدن به ايران وخريدن اين قصيده صرف نظر فرمايند!!
مقدمه 3 :
در سرودن اين ابيات هرنفر – والبته بيشتراز جمع آقايان – سهمي دا شته اند وناگفته پيداست همچنانكه اين سروده در پاره اي ابيات فضاي آن سال هاي شعر مشهد را روايت مي كند در عين حال هيچ گونه قصد اسائه ي ادب به هيچ يك از دوستان شاعر درميان نبوده وبرعكس به حكم آن كه گفت"هركه دراين بزم مقرب تر است/جام بلا بيشترش مي دهند"در اين فقره هم بيشتر دوستان شاعرتر يا شاعران دوست تر مورد لطف ونوازش قرار گرفته اند!!و..در نهايت اينكه اميدوارم اين شوخي قديمي آنقد رمزه دار باشد كه خاطر مبارك خوانندگانش را منبسط كند ودر حضرتشان دست كم به خاطره اي كوچك بدل شود.همين!
قصيده ي قطاريه...!!!
خبردهيد به ياران قطار حركت كرد
درست بيست دقيقه به چار حركت كرد
شگفت نيست عزيزان همسفر اينبار
كه بي معطلي وانتظار حركت كرد!
قطار قرن اتم بود وسوختش گازوئيل
عجيب نيست اگر بي بخار حركت كرد
كلاغ بود كه مي خواند برفراز درخت
ولي قطاردرآن قارقار حركت كرد
بسان قافله ي رخش هاي پيوسته
كه رستمان شده برآن سوار حركت كرد
دمي پياله ي مي نوش كرده با خيام
به جبرمومن وبي اختيار حركت كرد
و از مقابل مردي به جاي مانده گذشت
و بعد بنده شنيدم: ...هوار حركت كرد!
ومرد مانده به جا دست وپا فراوان زد
وروي ريل به حال فرار حركت كرد
چنان به گريه درآمد كه جملگي ديديم
زچشم او دوعدد آبشار حركت كرد!
دو آبشار براي چه بود؟مي گوييم:
كه در قطار از او يك نگار حركت كرد
و مرد ديگري اندر قطار مي خنديد
رقيب بود كه با گلعذار حركت كرد!
دلي شكست ومردي زپا فتاد دريغ
ويك جنازه به سمت مزار حركت كرد
وبعد شاعر احساس هاي خشم آلود
به گوشمالي آن هم قطار حركت كرد
كدام شاعر جز كاظمي نبود كسي
كه سوي مرد رقيب آشكار حركت كرد
دهان گشود ولي لهجه اش نمايان شد
وعرق ملي اهل قطار حركت كرد
واز قطار برونش فكند مرد رئیس
واو پياده سوي قندهار حركت كرد
...پياده آمده بود وپياده برمي گشت
غروب در نفس جاده يار حركت كرد!
**
به انتقام گرفتن سپاهي لايين
عنان گسيخته وبي قرار حركت كرد
چوگردباد كه "توفد به دشت خشماگين
وزان سپس به سوي كوهسار..." حركت كرد
بسان رستم آن دم كه در صف هيجا
به سوي معركه ي كارزار حركت كرد
نه بل بسان علي در مصاف خندق وبدر
به كف گرفته همي ذوالفقار حركت كرد
پس از مقابله ديديم اندكي نگذشت
كه ناسزا به لب واشكبار حركت كرد
ولي خطا مكنيد آن نبود شاعرما
كه اشكباررئيس قطار حركت كرد!
نخورده بود كتك بل رئيس را زده بود
عجب نبد كه چنين با وقار حركت كرد
در اين ميانه ولي آرش بجستاني
شبيه شير ژيان در شكار حركت كرد
همو كه شب به كمربند بسته شد به قطار
وتا به صبح به حال نزار حركت كرد..(1)
...بله اگرچه كه او آرش كمانگير است
كمان نداشت كه با تيربار حركت كرد...(2)
ولي زبس كه براو ترس گشت مستولي
مداخلت ننمود از كنار حركت كرد!
...خبر دهيد به ياران قطار حركت كرد
درست بيست دقيقه به چار حركت كرد
بسان زخمه ي غم چرخ هاي آن مركوب
به روي تار فتاده دوتار حركت كرد
ويا توگويي در رزمگاه بعثي دون
به روز جنگ صف پاسدار حركت كرد
و هست "بعثي دون" وصفي از جناب "حميد"
كه در قصيده ي ما استوار حركت كرد
وچون قصيده به اينجا رسيد حس كرديم
قطار از بغل سبزوار حركت كرد!
قطار يك صف سرو است سرو سبز بلند
كه گويي از لب يك جويبار حركت كرد
و يا به لحظه ي توفان كه سخت مي آيد
به يك اشاره رديف چنار حركت كرد
ويا به جانب قدرت به حال جنگيدن
شبيه مملكت همجوار حركت كرد
شروع كرد وتكان خورد وبعد راه افتاد
بسان زلزله ي رودبار حركت كرد
بله دوباره بگويم قطار حركت كرد
درست بيست دقيقه به چار حركت كرد
بسان يار زياران بريده اكرامي
كه مي كند زخودش هم فرار حركت كرد
بسان عارف و نقاد بي در و پيكر
كه هست كنيه ي او مرگبار حركت كرد
ويا بسان محد ث - يل خراساني –
كه گشته كنگره هارا دوچار حركت كرد
ويا بسان نظافت سوار بر موتورش
كه هست غالب شعرش شعار حركت كرد
بسان سيد ساز آشناي سنگين خواب
كه نيمروز بخيزد خمار حركت كرد
ويا شبيه اميري امير شعر كه او
به زيد وعمر بيايد كنار حركت كرد
ويا شبيه رفيعا كه ماعري است بزرگ
كلاه برسر و هندا سوار حركت كرد
وياشبيه چشامي كه شاعري است بلند
وقد اوست شبيه چنار حركت كرد
ويا شبيه محمد حسين جعفريان
عصا گرفته وتيمور وار حركت كرد...
...نبود نيت هجو سرآمدان سخن
قلم به وصف صغار وكبار حركت كرد
قصيده تي كه سروديم در ميان قطار
به شرق وغرب شبيه غبار حركت كرد
نشان قدرت اين شعر آنكه چون خوانديم
چه دودي از سر عبدالجبار حركت كرد!!!
...................
پا نوشت ها (بخش هاي پايين پريده از قطار...قصيده):
1-بخشي از قصيده در قالب مثنوي:
بس كه جا تنگ بود دركوپه
مدتي جنگ بود دركوپه
قرعه انداختيم و طبق قرار
رفت آرش به روي طاق قطار
تا نيفتد به زير از بيمش
با كمربند سخت بستيمش!
2-بخشي از قصيده در قالب غزل:
كمان نداشت كه بردوش آرپي جي داشت
و او قيافه گكي نسبتا بسيجي داشت
شبيه كاظمي از ده پياده آمده بود
شبيه جعفريان حسرت دوعيجي داشت
نرفته بود به جنگ از اسارتش مي گفت
و انفجار نديده هميشه گيجي داشت
نشسته در خم يك كوچه گفت :عطارم
نرفته بود به قشم وخيال فيجي داشت
هنوز از دهنش بوي شير مي آمد
هنوز از پدرش انتظار جي جي داشت !
زساكنان خراسان ودر جنوب مقيم
بدين لحاظ كمي لهجه ي خليجي داشت...
...........................................................................
مؤخرات :توضيح ناگزير برخي واضحات:
1-بيت هفدهم اشاره به شاهكار استادكاظمي دارد: پياده آمده بودم پياده خواهم رفت...
2-در بيت سي وسوم با توجه به واژه ي "حميد" و"سبزوار" واضح است كه منظور سرايندگان" استاد حميد سبزواري"حفظهم الله است.
3- بيت سي وششم مراد از "مملكت همجوار" افغانستان است كه آن زمان درگير جنگ هاي داخلي هولناكي بود والبته مع الاسف همچنان است كه بود...
4-زلزله ي رودبار راكه آن سالها فاجعه آفريده بود شايد برخي به خاطر نداشته باشند.بيت سي وهفتم اشاره به آن واقعه ي اسفباردارد.
5-در بيت سي ونهم ودر نسخه ي دست نويس كه به خط آرش است ابتدا نوشته شده :"بسان كرد زكردي رميده اكرامي" كه بعد به خط استاد كاظمي به صورت موجود اصلاح شده.انشاي نخست شايد اشاره به ماجراي تغيير فاميلي جناب دكتراكرامي دارد كه قبلا:"اكرادي فر"بود وبعد اكرامي فر شد.
6-بيت چهلم اشاره ي طنزي است به شاعرخراساني محمدرمضاني فرخاني كه "م . رگبار"تخلص مي كرد و درآن سالها رفتارهاي عارف مسلكانه و-نيز - نقد هاي تند وپرحرارتش زبانزد بود.
7-مصرع نخست بيت چهل وسوم هم كه در وصف سيدمحمد بهشتي شاعر است در نگارش اوليه وپيش از اصلاح استاد كاظمي بوده: بسان سيد خواب آشناي پشمالو ! ياد ايامي كه...
8-در بيت چهل وپنجم "كلاه برسر وهندا سوار"ي قاسم رفيعا يادكردي است از روزگاري كه اوضمن شاعری وتحصیل در دانشگاه پستچي هم بود وهميشه اورا كلاه برسر وهندا سوار مي ديديم(شاید به خاطر راه دور طرقبه تا مشهد که اوناگزیرباید با موتور می آمد).كتاب "خاطرات پستچي" قاسم عزیز ماحصل آن سالهاست.
9-بيت چهل وهفتم را كه توصيف حالت متاسي از مصدوميت جعفريان عزيز- درحين فيلم سازي در افغانستان است - استاد كاظمي در نسخه دستنويس خط زده بود.شايد به خاطر...
10-واضح است كه در بيت پاياني"عبدالجبار" را كه اشاره به نام استاد كاكايي دارد به ضرورت وزن بايد بي تشديد خواند.ضمنا اگر دراین قصیده به من -سپاهی لایین- کمتر گیر داده اندبه دلیل نجابت بسیاری است که همقطاران عزیز برای حفظ آبروی اینجانب در حضور همسرم - که تازه یکسالی از ازدواجمان می گذشت - به خرج دادند!خدایشان خیر دهاد وآل و حال و مال .
اينگونه پيش اگر برود...
اين كورها كه چشم توراخواب مي كنند
بازت به خواب حادثه پرتاب مي كنند !
آنگاه باز قصه ي کوران تشنه را
با آبروي چشم تو سيراب مي كنند
اين باد هاي موج سوار عاقبت شبي
ما را دچار وحشت گرداب ميكنند!
تصوير خنده هاي غم انگيز درد را
در وهم شادماني ما قاب مي كنند
با آرزوي مرگ مقدس من و تو را
در انتظار فاجعه بي تاب مي كنند !
وقتي براي كشتنمان نقشه مي كشند
تحسين رزم رستم و سهراب مي كنند!
دارند در برابر چشمان رودها
با دشت ها حكايت مرداب مي كنند !
ما را به درس عاطفه و عشق مي برند
اما به عكس غاصب و قصاب مي كنند!
اين گونه پيش اگر برود هر چه راست را
خرج فريب كرده و نا يا ب مي كنند !
كم كم شكوه زندگي از ياد مي رود
اين سان كه مرگ را همه جا باب مي كنند !!