نداي آزادي !
دم خروس تو پيداست زير سو گند ت
چنان كه تيغه ي شمشير پشت لبخند ت
دوباره لب به نصيحت گشوده اي و دروغ
دريغ حال مرا مي زند به هم پند ت
چگونه مومن شيريني ات شوم خسرو
كه تلخ مي گذرد روزگارم از قند ت ؟!
به روي سرخ شهيدان ما چه خواهي گفت
از اين سياهي بي شرم اگر بپرسند ت ؟!
چنين كه مدعي عدل كردگار خودي
كجا بريم شكايت از اين خداوند ت؟!
دلم گرفت در اين شهر بي صداي غريب
كه در حصار تو افتاد و مرد در بند ت!
چقدر پشت ستم مي شوي نهان؟ توبگو
پناه مي دهد اين سقف كهنه تا چند ت ؟!
اگر كه مرگ ات ازاين زندگي نجات دهد
به غير نفرتما ن نيست سهم فرزند ت!
بريده شد همه از دست وپاي باور ما
هرآنچه رشته ي پوسيده داشت پيوند ت!
گذشته " قصه ي مرگ اميد" بود . ولي
مباد در پس آينده هيچ ما نند ت
**
ندای خوني ميد ان سبز آزادي
رسيد و آخر خرداد رفت اسفند ت
سياه سوگ سیاووش نيست جامه ي ما
عزاي ديو سپيد است در دماوند ت !!